تبليغاتX
HEXAGON

HEXAGON

A place for ..... maybe nagging.

یکسری از سوالات هست که نباید پرسید مثل اینکه کدوم فصل رو از همه بیشتر دوست داری؟ به جز بهار - اون هم بهاری که گرم نشده باشه مثل این روزهای من- من همیشه فصل قبلی رو بیشتر دوست دارم.

یا چه رنگی رو دوست داری؟ قرمز زرد سبز آبی بنفش صورتی نارنجی خاکستری گل گلی .... آخه چه رنگی رو واسه چه کاری دوست داری؟ اصلا درستش اینه همین الان که اینجا هستی چه رنگی رو واسه چه کاری دوست تر داری؟ خب من چه می دونم که اصولا 10 دقیقه دیگه چه رنگی رو دوست دارم.

یا غذای مورد علاقه ات چیه؟ خب هر چی خوشمزه باشه. هرچی که بدونم با علاقه پخته شده. الا حالا جند تا استثنا که اون هم از سر لجبازی نمی خورم، بقیه جدا فرقی ندارن. بخور دیگه. بپز دیگه. نمی خوای بعد خوردنش بمیری که. خوشت نیومد دفعه بعد بهترش رو بخور. والله!

همه حتما این رو می دونن که سوال کی رو بیشتر دوست داری مصداق مردم آزاری است دیگه. چه زمانی چه کسی رو احساس می کنی دوست تر داری از چه لحاظ؟ این سوال باید اینطوری پرسیده شه. اصلا چرا باید پرسیده شه.

چقدر شما سوال می پرسین؟ تازه فکر کردین به همه این ها ختم میشه. به عنوان یک تازه به کانادا اومده باید 24 ساعته به نمایندگی از 70 میلیون جواب سوال ملت رو بدم. هر چی هم می گم من ازشون سوال نکردم که در مورد چی چی فکر می کنن و تنها می تونم نظر خودم رو بگم بعد با لبخند می گن واو! همه اینطورین؟!! نه! بابا من جواب تمام سوال های تاریخ رو نمی دونم. من تو مغز خودم نیستم. مغز بقیه که ولش کن.

حالا حیوان مورد علاقه شما چیست؟!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 3:18  توسط انوشه  | 

مغزم داره می ترکه اینقدر فکر می کنم اما خوبی اش اینه که فکرهام مقطع مقطعه. یعنی هی می ترکه هی خوب میشه. آخه اینقدر بهار اینجا قشنگه که وقت اندیشیدن زیاد ندارم. وقتی نمی اندیشم واسه خودم خوشحال تشریف دارم. چند وقته پدارم منو موقع خندیدن غافل گیر می کنه. خودم نمی فهمم خوشحالم :)

ریسک پذیر بودن یا نبودن؟ مساله این است. آخه من به استاد گینگیلیان که خودشو ته شرکت های کوچک و متوسط می دونه باید بگم یعنی که همه چی تو زندگی صفر و یک نیست. من اگر از تو ریسک پذیرترم به این معنی نیست که خیلی ریسک پذیرم. اصلا از کجا معلوم که من ریسک کردم؟ شاید مسیر دیگه ای نداشتم. من ریسک پذیر نیستم! اوکی! تا یک درجه ای هستم ولی به جان تو حال ندارم یک بار دیگه شهرم رو عوض کنم. الان تقریبا 10% شهر رو می شناسم. فوق العاده نیست؟!!!!

چند روز پیش به یکی توضیح دادم که ترجیح می دم زیاد تصمیم نگیرم بلکه تصمیم بیاد منو بگیره. فکر کنم اگر اون جمله رو به اسب گفته بودم هم منو همونطوری نگاه می کرد. خب جدا تصمیماتی که خودشون منو میگیرن خیلی بهترن. هیچ وقت پشیمونی توش نیست مثل ازدواجم. یادم نمیاد کی تصمیم گرفتم از همون اولش جوابم رو می دونستم.

پی نوشت. مرسی استاد. بسیار زیبا بود. کو گوش شنوا. در و دروازه!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:36  توسط انوشه  | 

فاصله این حضیضم تا حضیض بعدیم شده 1 روز! هر چی تلاش می کنم بیام بیرون بد تر می شم. از فردا داوطلبانه برای بهبود اوضاعم تلاش نکرده و اصلا لج می کنم بد تر می کنم! یعنی از فردا می گردم مشکلات زندگی ام رو پیدا می کنم و وقتی تونستم راه حلی براشون پیدا کنم سعی می کنم سریع خنثی اش کنم یک وقت خوشحال نباشم. باشد که روح لجبازم بیدار شه و با من لج کنه از این وضعیت در بیام. اگر موفق شدم کار و زندگی ام رو ول می کنم از این کلاس مشاوره ها می زنم متدم رو تدریس می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 9:55  توسط انوشه  | 

اینقدر محبت نکردم تو زندگیم که وقتی به کسی محبت می کنم خجالت می کشم! خیلی خرم من.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 3:40  توسط انوشه  | 

من امروز به یکی انرژی دادم یعنی طرف اعتراف کرد که من حالشو خوب کردم. پس من همیشه هم ضد حال نیستم. خیلی باحال هم هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 1:54  توسط انوشه  | 

جنبه حسود خودم رو کشف کردم :دی

حسودی هم بلده بکنه! دیگه چه کارا بلدی دختر جان؟!!!

یکی دو روزی بود که خودم رو دوست داشتم ها تا امروز که به دو تا از همکلاسی هام حسودیم شد. من خیلی دانشجوی خوبیم. فقط اینقدر غر زدم که فکر کنم همه از دستم خسته شدن. اینه که بی خیال من شدن و من از اینکه منو بازی ندادن و بقیه رو بازی دادن به شدت حسودی می کنم. امیدوارم تا چند وقت دیگه من رو هم بازی بدن یکم!

انوشه از بازی بیرون افتاده

پی نوشت. شما به آدمی که امتحانی برای خوندن داشته باشه اما وقت بذاره و کتاب هایی که الان لازم نیست بدونه رو بخونه یا فایل های آموزشی درس هایی که بعدا دلش می خواد یا بگیره رو نگاه کنه چی می گین؟ من می گم دیوونه!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 7:21  توسط انوشه  | 

1- تمرکز ندارم. چرا آخه. اسم یک بیماری یاد گرفتم به اسم ای دی دی. فکر کنم از اون ها دارم. تمرکز ندارم. اه به زندگی بدون تمرکز.

2- میشه وقتی من دارم اینجا زور میزنم که مغزم دوباره راه بیافته از ایران زنگ نزنید بگید سنم بالا رفته. آخه اگر قرار باشه من همه بدبختی های اینجا رو بکشم همه بدبختی های اونجا رو هم بکشم یک کاری هم که اینجا دارم انجام می دم که دوست دارم اونقوت شما هی سرکوفت سنم رو هم بزنید. پاشم بیام ور دل خودتون بشینم؟ مثلا فکر می کنید خیلی از زندگی راضی می شم؟ خیلی راضی بودم؟ راضی بودن زوریه؟ راضی بودن امر درونیه. من اونجا راضی نبودم. امودم اینجا درون متحول نشده که یکباره انتظار داشته باشین خوش و خرم و راضی باشم. همون آدمم. آگر اون موفع گم کرده داشتم هنوز هم دارم. حدس می زنم تا 50 سال دیگه هم همینطوریم. چطوره بیام در مهمونی های زنانه دوره ای شرکت کنم؟ ماهی یکبار هم برم آرایشگاه موهام رو رنگ کنم. داداش من، من اینطوری بزرگ نشدم. یعنی خودت من رو اینطوری بزرگ نکردی. حالا لطفا به من سرکوفت زندگی همه اون هایی که از بچگی داشتی مسخره شون می کردی رو نزن. من نمی تونم خودم رو هی عوض کنم. من اینجا با خودم صمیمی ترم. حداقل درد خودم رو میشناسم. لازم هم نیست واسه کسی فیلم بازی کنم. یعنی بلد نیستم که بازی کنم. وگرنه اینجا یا اونجاش فرقی نمی کرد اگر می تونستم الکی خوش باشم.

3- استاد کجایی؟ 100 جا پیغام گذاشتم دق دادی من رو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 1:52  توسط انوشه  | 

من خسته شدم اینقدر که هی یادم میره زندگی همین لحظه است که تو داری تلف می کنی که غصه آینده رو می خوری. کاش اقلا غصه گذشته رو می خوردی که یکبار دیدی چطوری اقلا!!!

من از دست خودم خسته ام ... حرف هام تو گوش خودم نمیره.

----------

یکی از درد هام رو یادم انداختی سمیه. حس تجربه کردن چیزهایی که دوست داشتم تجربه کنم رو ندارم. الان دنبال یک مشت مزخرفات دیگه ام. شاید وقتی هوا گرم شه من از خواب زمستونی در بیام و این سنجاب ها راه بیفتم دنبال تجربه های نداشته ام برم.

------------

الان اومدم این رو هم اضافه کنم. من جدا خیلی خشنم. تازه به نظرم الان خوب شدم. خیلی به مردم گیر نمی دم همه گیرها رو سعی می کنم بدم سمت خودم. ضعف اعصاب دارم که اینطوری. الان که به خودم گیر میدم تا به مردم از دست خودم خسته می شم خب.

--------------

به سمیه: مطمئنی می تونه به خارجی خروس بخونه؟ چون یکی از دردهای من اینه که نمی تونم زیاد با مردم مخالفت کنم ازم انرژی می گیره مخالفت به زبان انگلیسی. پدرام خوبه. خوب بوده و خواهد بود. نه به خودش گیر می ده نه به کس دیگه . کلا در وضعیت خوب بودن ثابته. خسته نشده. تازه رشته عوض کرده خیلی واسه رشته جدیدش خوشحاله.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 9:23  توسط انوشه  | 

بهار کجای این دنیایی؟ گمت کردم. 

آزاده کجایی غر بزنم تو غر بزنی سالی یکبار هم بیای تجریش من برم خرید!!! 

سمی بیا قرار بذاریم من بزنم زیرش. 

با استفاده از تکنولوژی می شه دوستها رو پیدا کرد، خانواده رو از این گوشه دنیا دید فقط حس بدیه. انگار آدم رو گذاشتن تو قبر بعد دارن بهت نگاه می کنن. گاهی وقت ها در میرم به روی خودم نمیارم که آنلاین هستم و اون ها انتظار دارن که زنگ بزنم. این حسه می ره رو اعصابم. از یک نظر خوبه البته. قسمتی از مرگ خودت رو از الان می بینی. والله به خدا. چت خیلی بهتره. نامه نوشتن از اون بهتر و قشنگ تر. 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 22:30  توسط انوشه  | 

وقتی که یک انسان مرض داشته باشد اینطوری است که برای خودش دردسر درست می کنه و 20 روز وقتی رو که داره برای یک کار با اعصاب خوردی انجام ندادنش می گذرونه و  میذاره برای روزهای آخر. اه آدام مرضی.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 3:9  توسط انوشه  | 

java.blogfa Free Web Counter
Web Site Counter