می شه این وب لاگ رو گروهی کرد، مثلا به هر کس که بخواد یه کلمه عبور بدم تا اون ها هم بتونن جا واسه نوشتن در مورد هر چی می خوان بنویسن. ببینیم چی میشه.
A place for ..... maybe nagging.
می شه این وب لاگ رو گروهی کرد، مثلا به هر کس که بخواد یه کلمه عبور بدم تا اون ها هم بتونن جا واسه نوشتن در مورد هر چی می خوان بنویسن. ببینیم چی میشه.
قدیم تر ها تابستون که می شد یک عالمه کتاب می زدم زیر بغل و تو خونه تلپ می شدم به کتاب خوندن. بعضی موقع ها هم که با قحطی کتاب مواجه می شدم کتاب هایی که قبلا خونده بودم رو دوره می کردم. البته این رو هم بگم که حافظه بسیار خوبی دارم. مثلا کتاب قلعه حیوانات رو باید 5 باری خونده باشم اما اکثرش رو فراموش کردم. اما حالا دلم لک زده واسه یکی از اون روزهای بی خیالی. الان 2 هفته است که صفحه 50 کتاب رنج و سرمستی که تمام عمر تعریفش رو شنیدم، گیر کردم.
خودم که حدس می زنم تا 31 شهریور در حال درس خوندن باشم و از اول مهر برم سر کلاس. یعنی بدون استراحت. آخرین باری هم که بدون دغدغه رفتم مسافرت مربوط به عید می شد که اون هم نه که کار نداشتم، داشتم منتها دیگه بی خیالش شده بودم. بسکه شیراز قشنگ بود.
من حافظه خیلی ضعیفی دارم، جدیدا فیلم پرنده خارزار رو دیدم. خیلی جالبه با اینکه این کتاب رو یک بار خوندم اما دیالوگ های اون رو جلو جلو می دونستم. احتمالا چون عاشق کتابش بودم. بعد از بربادرفته که 3باری فیلمش رو دوره کردم، این تنها کتابی بود که بعد این همه سال همه چیزش خاطم بود. دبیرستانی بودم که اون رو خوندم
الان که دارم این پست رو می نویسم، به کسی نگفتم که می خوام یک وبلاگ راه بندازم. شاید چون خودم هم دلیل موجهی براش ندارم. چون من هیچ وقت نتونستم قشنگ بنویسم و اصولا هم دوست ندارم که کسی چرندیات من رو بخونه! ولی پیش خودم فکر کردم این جا می تونم اتفاقات زندگی ام رو بنویسم، هر چی که دوست دارم و به هر نگارشی(حتی مزخرف). اونوقت دوست هام می تونن بیان بخونن که من چی کار می کنم، بعد اون ها برام بنویسن که چه کار می کنن و از هم با خبر بشیم. البته آدرس رو به پدرام هم می دم که بیاد بخونه، منتها اون از دقیقه به دقیقه زندگی من خبر داره و فکر نکنم اصلا حوصله اش بگیره. چون حتی اگر پست های من رو بخونه هم باز براش تعریف می کنم(مقداری از مغز او هنوز تیلیت نشده است و من نیروی بسیار زیادی را برای این کار صرف می کنم.)