تبليغاتX
HEXAGON

HEXAGON

A place for ..... maybe nagging.

تو به من خنديدي
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي دهد آزارم
 و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه كوچك ما سيب نداشت

 

حمید مصدق


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 10:18  توسط انوشه  | 

-"به کجا چنین شتابان؟"
گون از نسیم پرسید.
-" دل من گرفته است اینجا،
هوس سفر نداری ز غبار این بیان؟"
-" همه آرزویم اما،
چه کنم که بسته پایم.
به کجا چنین شتابان؟"
- " به هر آن کجا که باشد به جز این سر سرایم."
-" سفرت به خیر اما،
تو و دوستی خدا را،
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را."
 
شفیعی کدکنی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 11:8  توسط انوشه  | 

اینقدر مسخره اتفاق می افته که باورت نمی شه. اینقدر مسخره که اولش فکر کردم دارن سر به سرش می ذارن. می خوان خبر عروسیش رو بدن ، می گن روحش شاد. بعد شماره تلفن می بینم. اولیش مال امیر قوی بازو. پس حدسم درسته. دومیش.... نه دیگه ارسلان حیدری اهل شوخی های مسخره نیست.
 
اینقدر مسخره است که از امیر می پرسم چرا این اتفاق افتاد؟ می گه "ببخشید که اینطوری خبر دادم. باید بهتر خبر می دادم." نمی دونم اصلا می شه همچین خبری رو بهتر به کسی داد.
 
یادم میاد چند وقت پیش سی دی اردوی آخری رو می دیدم. داشت آواز می خوند....
 
یهو یاد آزاده می افتم. می ترسم بهش زنگ بزنم. نمی خوام صدام رو بشنوه. بهش اس ام اس می زنم. حالش خوبه. می گه حالا دیگه متاهله. خیالم راحت می شه. حالا دیگه حال و هواش عوض می شه حتما. اگه خودش هم کمک کنه.
تو یک روز بهترین دوستم ازدواج می کنه و همون روز یکی از همکلاسی هام از دست می ره. جز آرزوی خوشبختی برای آزاده کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 16:33  توسط انوشه  | 

سلام پدرام. لطفا تعجب کن چون من چنین منظوری داشتم.
 
تولدت مبارک یک روز پیشاپیش. نمی خوام بریم با هم یه کادو برات بخرم. خودت فهمیدی که دیروز که دیر اومدم داشتم واسه تولد تو دنبال یه چیزی می گشتم. برات سی دی نخریدم چون چیز خوبی پیدا نکردم. شلوار هم که طبعا نخریدم چون تو نبودی توش! ببینم اندازه ات هست یا نه! فردا می فهمی.
 
به هر حال می خوام اینجا به سبک تبریک تولد فیدل کاسترو به هوگو چاوز( که تو عاشق سیاست های اقتصادی اون ها هستی) تولدت رو تبریک بگم:
 
ممنون و متشکرم که به دنیا اومدی
و این ها رو هم خودم اضافه می کنم که
مرسی از بعضی ها که بعد از تموم شدن امریه تو رو تو شرکت نگه داشتن و مرسی از کچل که به بابا گفت من برم اونجا کار کنم و مرسی از ...... و در نهایت تشکر می کنم از آبشار دوقلو و هتل اوسون. که اگر همه موارد فوق به اضافه اون ۶ تا نقطه نبودن، الان تو نمی تونستی چند سانتی متری از عمق دیوانگی بنده رو کشف کنی.
به هر صورت
تولدت مبارک.
 
پی نوشت: من خیلی به خودم فشار اوردم که زودتر از اینها به تو نگم که یه وبلاگ دارم. لطفا تعجب کن. خواهش می کنم.
همسر افلیج
 
پی نوشت ۲: گل می خری برام؟
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10:56  توسط انوشه  | 

دیروز آزاده اینجا بود. با اینکه خیلی کم دیدمش اما به من خوش گذشت. دلم براش به شدت تنگ شده بود. آزاده جان امیدوارم خیلی زود- ۲، ۳ روز دیگه خبرهای خوبی ازت بشنوم. البت اگه یاد من باشی
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10:44  توسط انوشه 

الان که پدرام بهم زنگ زد، خوابش می یومد. چون دو شبه مجبوره به خاطر من تا دیر وقت بیدار بمونه. می دونم خیلی جنایتکارم ولی 2 شب دیگه هم احتمالا بیدار می مونه تا پروژه MATLABمن رو حل کنه. البته من هم در حل پروژه حضور فعالی دارم ولی نمیدونم چرا حوصله و پشتکار پدرام رو برای حل مشکلش ندارم.

 

الان که فکر می کنم می بینم نمی دونم چرا اسم این وبلاگ رو هگزاگون انتخاب کردم. البته من به شکل هگزاگون علاقه دارم ولی چرا این کلمه چرا اون موقع اومد تو ذهنم نمی دونم. به هر حال شش ضلعی یکی از اعجاب بر انگیزترین اشکال رو کره زمین است. یک چیزی تو مایه های نسبت طلایی.

 

هیچ وقت هم یادم نیومد چرا اوایلی که تو اورکات صفحه داشتم شکل کاکتوس رو انتخاب کرده بودم. البته بعدها براش توجیه پیدا کردم. شاید واسه این هم پیدا شه.

 

پی نوشت: خداییش لوگوی وب لاگ بی نظیره. نه؟

 

چقدر چرت و پرت نوشتن راحته و من نمی دونستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 14:22  توسط انوشه  | 

java.blogfa Free Web Counter
Web Site Counter