تبليغاتX
HEXAGON

HEXAGON

A place for ..... maybe nagging.

بابا ايول خيالم راحت شد که اقلا ديوونه نيستم. ديگه نميشه پيتر دراکر يه حرفي بزنه و بقيه رو حرفش حرف بيارن. خصوصا اينکه بنده هم يه همچي حرفهايي مي زنم. پيتر خدا بيامرز گفته 90% چيزهايي که ما اون ها رو مديريت مي دونيم تنها ايجاد مشکل براي انجام نشدن کارها است. دراکر تو کجايي؟ ببخشيد که خوندن کتابت با اينهمه وقفه رو برو شد. مي دونستم تو ماهي ولي ديگه نه اينقدر. ايران سفر کردي؟؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 13:52  توسط انوشه  | 

 
این آهنگ توسط بسیاری از انسان ها خوش ذوق و قریحه خوانده شده است. از جمله و از همه معروف تر:
Bob Dylan | Blowin’ In The Wind
            How many roads must a man walk down
            Before you call him a man?
            Yes, n how many seas must a white dove sail
            Before she sleeps in the sand?
            Yes, n how many times must the cannon balls fly
            Before theyre forever banned?
            The answer, my friend, is blowin in the wind,
            The answer is blowin in the wind.
 
            How many times must a man look up
            Before he can see the sky?
            Yes, n how many ears must one man have
            Before he can hear people cry?
            Yes, n how many deaths will it take till he knows
            That too many people have died?
            The answer, my friend, is blowin in the wind,
            The answer is blowin in the wind.
 
            How many years can a mountain exist
            Before its washed to the sea?
            Yes, n how many years can some people exist
            Before theyre allowed to be free?
            Yes, n how many times can a man turn his head,
            Pretending he just doesnt see?
            The answer, my friend, is blowin in the wind,
            The answer is blowin in the wind.
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 10:25  توسط انوشه  | 

من احساس می کنم سرنوشتم به طرز عجیبی با دانشگاه شهید بهشتی گره خورده. حتی قبل از اینکه تو اون دانشگاه قبول بشم. البته خدا رو شکرکه پدرام تو اون دانشگاه درس نخوند وگرنه تو خونه هم شهید بهشتیی! می دیدم.
گره خوردن سرنوشت من با شهید بهشتی با کار تو شرکتی شروع شد که مدیر عاملش استاد اونجا بود. بعد که دانشگاه اونجا قبول شدم. سپس تشریف بردم بانک پارسیان و اونجا هم که ریخته بودن. از اونجا اومدم بیرون اومدم این شرکت الحمدلله از نظر عوامل شهید بهشتی به هیچ عنوان در مضیقه نیستم.! حالا که که قراره دوباره مدیر عامل اون شرکت اولیه، بشه مدیر عامل پارسیان. شاید به خاطر عشق بیش از حد من به ایشون دیگه بر نگردم بانک!!!!
اصلا از کار تو بانک خوشم نیومد. به نظرم سیستم بانکی بسیار پیچیده می اومد اما آدم هایی که اونجا دیدم اهل انجام کارهای پیچیده نبودن.وقت تلف می کردن.
راستی یه چیز دیگه. با این که بابام حسابداره و من هم کار های مالی - به نوعی البته- انجام می دم نمی دونم چرا از حسابدارها بدم میاد. البته بابا فرق می کنه چون اولا بابامه و ثانیا ذهن بازی برای پذیرش مسایل جدید داره. ولی تا دلت بخواد دورم حسابدار و فارغ التحصیل مدیریت مالی دیدم که حالم از همشون به هم می خوره. تا نوک دماغ رو بیشتر نمی بینن. ذهن بسته ای دارند. مغز آکبند. یه بند عدد سازی می کنن و نمودار های بیخود تحویل می دن. حالی هم می کنن با این رشته ای که خوندن.
احمق های خنگ ادعاشون آسمون رو ور می داره.
من که همواره خودم رو یک پلی تکنیکی احساس می کنم و مهندس صنایع. نه شهید بهشتیی و نه مدیریتی! حتی از نوع IT.
من تصمیم دارم بعد از اتمام درس یک کلاس ادعا و اعتماد به نفس شرکت کنم. چون در مقام مقایسه با آدم های دورو برم که بر میام آدم باهوشی هستم و کم سواد هم نیستم. ولی نگام که بکنی انگار آبدارچی دیدی. نمی دونم چرا از انجام کارهای جدید می ترسم و مثل احمق ها می گم بلد نیستم. آخه نه که بقیه بلدن!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 10:16  توسط انوشه  | 

یه نگاه به این لینک هایی که به دستم اومده بندازین، با مزه است:
http://billychasen.com/clock/
http://x5.freeshare.us/122fs134232.jpg
http://www.masalaforall.com/imgs/fp/ftp/fpftpma88Gsg2989.JPG
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 9:31  توسط انوشه 

ديشب يه فيلمي از چارلي چاپلين مي داد به نام موسيو وردو. داستان يه بابايي که در دوره رکود اقتصادي بعد از 30 سال کار بيکار مي شه و به قول خودش کسب و کار جديدش اينه که به حساب زن ها مي رسه. چطوري؟ با هاشون دوست مي شه بعد از اينکه پولشون رو چاپيد اون ها رو مي کشه. بعد از چندين سال که اين حرفه! رو کنار مي ذاره دستگير مي شه. خبرنگاري قبل از اجراي مراسم اعدام باهاش مصاحبه مي کنه. مي گه چرا مرتکب قتل شدي؟ - قتل نبود يک حرفه بود. - آيا اين حرفه سودآور هم بوده؟ - در مقياس کم نه! بعد يک جاي ديگه که بهش مي گه قاتل جواب مي ده - نمي دونم چرا وقتي يک نفر رو بکشيم آدم بده مي شيم اما کسي که هزار نفر رو بکشه قهرمانه به نظرم همه فيلم رو ساخت واسه 10 دقيقه آخرش. جالب بود من تا به حال فيلم ناطق از چارلي نديده بودم اما همون قيافه درب داغون که دور چشماش سياهه رو به اين چارلي ترجيح مي دم.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 10:6  توسط انوشه  | 

چرا ملت فکر مي کنن دستشويي بهداشتي نيست؟ البته پر از ميکروب و باکتريه ولي نوشتن در مورد دستشويي الزاما حال به هم زن نيست. دوستان به خاطر دارن که من يک جمله بسيار معروف دارم: همه مثل من و تو مثانه دارن و همه مي دونن که چرا مي ريم دستشويي. پس خجالت نداره. البته مصداق اين جمله وقتي کاربرد داشت که مي رفتيم اردو و بعضي ها روشون نمي شد دستشويي کنن. حاضر بودن بگن وسط کودارن مي رن خريد مانتو ولي نگن يه دقيقه مي رن دستشويي. فکر نمي کنم که مطلب قبلي خيلي بي ادبي بوده. درد دل يک دردمند بوده!!!! من فکر مي کنم اين حالت به خاطر اينه که وقتي مي گيم دستشويي يا گلاب به روتون استفراغ طرف تا آخرش مي ره و بعد حالش بد مي شه. خب عزيزان من اصلا بهش فکر نکنين. فقط گوش کنين يا بخونين چرا مجسم مي کنيد؟ اين ديگه آخر پست بي تربيتي بود نه؟ ولي خودمونيم خيلي آموزنده بود. من که خودم نکته ها برداشت کردم! ضمنا اينها رو تو تلويزيون ياد گرفتم. حالا بگين من بي تربيتم يا تلويزيون: اگر غذاي بين دندان مانده را بخوريد روزه تان باطل است اما اگر غذا فاسد شده باشد( چطوري بفهمي رو نمي دونم) بايد کفاره هم بدين يعني همون 60 تا چي چي ..... اگر..... اين رو ديگه من هم نمي تونم بگم که چي رو قورت دادن روزه رو باطل مي کنه. حالم بد مي شه. عمه بر 4 قسم است و هر قسم آن 3 نوع دارد که کلا مي شه 12 نوع عمه. که از اين 12 نوع فکر کنم 8 نوع محرم بودن يا يه چيز تو اين مايه ها. خيلي سخت بود خداييش. اگر شما فرق عمه هاتون رو نمي دونين مي تونين سوال کنين شايد تونستم فکرم رو جمع کنم طبقه بندي عمه ها رو دوباره پيدا کنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:11  توسط انوشه  | 

یادمه دکتر رمضانی می گفت دستشویی ها تو چین در ندارن. از یک بابای چینی پرسیده که آخه سختتون نیست. یارو گفته چاره ندارم. با این همه جمعیت اگه هر ۴ نفر یک دستشویی بخوان و هر دستشویی اینقدر چوب و الومینیوم .... بخواد تو خود حساب کن چقدر درخت و.... لازم داره. چون دکتر رمضانی هم حساب نکرد.
 
حالا ببین اگه یکی مثل همکار های ما تو چین باشه چه غلطی می کنه؟ نمی شه فین کرد. بابا خفه شدم. اینقدر که این ها به صدای دستشویی این و اون گوش دادن و ایراد گرفتن، حالا که سرما خوردم روم نمی شه فین کنم. آخی این ۳ روز تو خونه چقدر راحت بودم.
 
نمی دونی چه دردیه! همش از زور بیکاریه دیگه.
 
البت در مورد اکتشاف بو من هم با همشون همکاری می کنم چون اینجا تهویه نداره و بیست و چهار ساعته  بو گند می ده. اما صدا.... نمی دونستم همکار افه ای اینقدر مکافاته.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 11:4  توسط انوشه  | 

مرسی هیچ کس برام کامنت نمی زاره وقتی هم میگذاره به زبان گواتمالایی میگذاره! (البت به جز دريا که پاي ثابت چرنديات منه)
من 5 شنبه بزرگ می شم. اذان صبح بزرگ می شم. اگه بیدار شدید واسه سحری خدا رو شکر کنین که حقیقت حضور من رو حس کردین و بعد می میرین.
 از پیغام زینب یاد اون تکه از فیلم عصر جدید افتادم که هيتلر داره به منشي اش ديکته مي کنه 3 ساعت حرف ميزنه منشي 1 کليد رو ميزنه اونوقت يک کلمه مي گه يارو يه پاراگراف تايپ مي کنه. اون همه خط خطي يعني تولدم مبارک؟؟؟
 مرسي بچه ها که به ياد من بودين.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 11:29  توسط انوشه  | 

بابا من سرسام گرفتم.

به کی بگم که نمی تونم از خودم اطلاعات دروغی در بیارم.

بابا ما اصلا کار خاصی برای شرکت شما انجام ندادیم! راحت. ببین 3 هفته است دکتر مملکت که خیلی هم ادعاش می شه همش یک لیست از تماس های تلفنی و نامه هایی رو که باید برای اون شرکت کذایی فرستاده باشیم می فرسته بالا و می گه کاملش کنین. بس نیست دیگه؟ از 100 تا تماسی که آمارش رو آوردیم که فقط 20 تاش واقعی بودن. نامه دروغی هم باید بفرستیم؟ عرضه ندارین شکایت کنین پولتون رو پس بگیرین. مثل کبک کله رو بکنید تو برف و هی وقت تلف کنین. خدا کریمه شاید آمریکا حمله کرد، مدیر عامل یادش رفت که تو با این هیکلت از وقتی اومدی اینجا هیچ کار جالبی نکردی که هیچ، همش وقت تلف کردی.

 

آآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه

 

تخلیه شدم. برم دنبال شماره نامه دروغ بگردم........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 12:10  توسط انوشه  | 

باز بوی ماه مهر......
.
..
...
امسال که باز هم می رم سر کلاس می شینم. اما فکر کنم از سال دیگه دلم برای کلاس با همه مصیبت های درس خوندن تنگ بشه.
هر چی باشه هیچ جا مثل سر کلاس آدم نمی تونه از ته دل بخنده. به قول اون نوشته تو داستان " عینکم" نوشته رسول پرویزی : آدم سر کلاس از ترک دیوار هم خنده اش میگیره.
 
سه شنبه رفتیم گردهمایی فارغ التحصیلان پلی تکنیک. دلم برای دانشگاه تنگ شده بود. جمع کثیری از بچه های ورودی حدود ۷ نفر! هم اومده بودن. باز هم خوب بود.
 
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 9:22  توسط انوشه  | 

java.blogfa Free Web Counter
Web Site Counter