تبليغاتX
HEXAGON

HEXAGON

A place for ..... maybe nagging.

چی می شد اگر یک روز می تونستم قاطعانه تصمیم بگیرم روزنامه نخونم، وب سایت ها رو نخونم، اخباری گوش ندم، چیزی رو واسه خودم تحلیل نکنم...... عوضش رنگ موهام رو ماه به ماه عوض کنم، هفته ای یک بار خرید کنم، ۲۴ ساعته مهمونی باشم، ۶۰ تا دکتر پوست برم، با اولین جوش خودم رو بکشم، ۳بار در هفته تو سونا باشم و ۲۴ ساعته خودم رو وزن کنم......
نمی دونم باید به مامان و بابا غر بزنم که چرا من رو اینطوری بار آوردن؟ اگه اینطوریه پس چرا رفتم با پدرام ازدواج کردم که بدتر شم؟ دیشب یاد عقب افتادن امتحان های سال سوم افتادم. ما ها که رفتیم شهریور امتحان دادیم چی بدست اوردیم؟ اون ها که تیر امتحان دادن چی شدن؟ این پلی تکنیک هم دنیایی بود واسه خودش. چقدر احساس می کردیم جهان الان منتظره ما بریم تغییرش بدیم. ته علم و عمل بودیم دیگه. فکر کنم اون موقع نمی فمیدیم دنیا چقدر بزرگه. اصلا دنیای خودمون هم اینقدر بزرگه که به سختی می تونیم خودمون رو تغییر بدیم.
چقدر سیستم آموزشی ما ناقصه؟ چرا از ما انتظار دارن ۲۴ ساعته در حال تحقیق و بررسی باشیم؟ که چی بشیم؟ دکتری قبول شیم بشیم یکی لنگه خودشون؟ اگه این دنیا رو نخوام چی؟ اصلا چه حقی دارن به ما می گن انگیزه درس خوندن نداریم. مگه خودشون به جز پول انگیزه ای واسه درس دادن دارن؟ اصولا این استاد های جدید چون هیچ کاری بلد نبودن شدن استاد دانشگاه. کم این حرف رو به کریمی و فراهانی و... زدیم؟
چقدر من غر زدم.
اصلا من چرا باید وقت عزیزم رو بذارم واسه استادای دانشگاه پاورپوینت درست کنم. ۳ هفته است می گن بیاین کمک ما اصلا یک کلمه نمی گن آخرش چند؟ بحث پول رو که می کنی به روی خودشون نمی یارن. اگر یک نفر نخواد قرض الحسنه کار کنه کی رو باید ببینه؟ یارو دوباره واسه ما ایمیل زده که باشین بیاین. اون دانشگاه جز اعصاب خوردی چی داده به ما که از وقتمون بزنیم واسه اون ها. حتما به خاطره مرکز ارتباطات صفی اش و کامپیوتر هایی که اجازه نداریم با word و pdf پرینت بفرستیم!!!!!!!!!!!! تو ببین ما با چه زبون نفهم هایی سر و کار داریم. اگر قراره بین مجانی کار کردن واسه استادا و وب لاگ نوشتن یکی رو انتخاب کنم من وبلاگ رو ترجیح می دم. دانشگاه می تونه تایپیست استخدام کنه یا از همین منشی های بداخلاق  بی تربیتش کار بکشه.
بالاخره واقعا فهمیدم که سیستم آدم ها رو تحت تاثیر قرار می ده و عوضشون می کنه. اگر بخوام بجنگم دیوونه می شم. نیرو رو باید نگه داشت واسه جاییکه ارزش جنگیدن داشته باشه.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 9:23  توسط انوشه  | 

هنوز کلام پست قبلی من منعقد نشده بود که همایش چهره های ماندگار به ایشون جایزه داد. چراش رو نمی دونم ولی احتمالا به خاطر شیوه درس دادنش نیست!!! واقعا این دکتر رضاییان اینقدر متواضع است که ما تا حالا جنبه های جالب اون رو ندیدیم؟ داریم اشتباه می کنیم که اینقدر بی حوصله سر کلاسش می شینیم. نمی دونم والله! اینقدر خنگیم ما؟؟ چرا کتاب هاش قابل فهم نیستند؟
 
ضمنا عشق من محمد نوری هم یکی از زیباترین آوازهاش رو اجرا کرد. خداییش هیچ پیری به اون سن و سال همچین صدایی داره؟ دیگه مثل ۲ سال قبل نفسش در نمی یاد.
خواند:

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس

چه سفر ها کرده ایم، چه سفرها کرده ایم

 ما برای بوسیدن خاک سر قله ها

چه خطرها کرده ایم، چه خطرها کرده ایم

ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود 

خون دل ها خورده ایم، خون دلها خورده ایم

 ما برای آن که ایران خانه خوبان شود

 رنج دوران برده ایم، رنج دوران برده ایم

ما برای بوییدن گل نسترن

 چه سفر ها کرده ایم، چه سفرها کرده ایم

ما برای نوشیدن شورابه های کویر

چه خطر ها کرده ایم، چه خطرها کرده ایم

 ما برای خواندن این قصه عشق به خاک

خون دل ها خورده ایم، خون دل ها خورده ایم

 ما برای جاودان ماندن این عشق پاک

 رنج دوران برده ایم، رنج دوران برده ایم

آخرش هم گریه کرد و اشک ما رو درآورد.

دیگه کم کم فقط همین صداها و آهنگ هاست که عشق به وطن برای من میاره. وگرنه به جز خانواده و دوستام هیچ احساس تعلقی به این خاک ندارم. و از همین جا اعلام می کنم حرف های ۶ سال پیشم برای ساختن مملکت دری وری یک جوان احساساتی بوده که جز کتاب برخورد دیگه ای با این دنیا نداشته. دل من دیگه اینجا خوش نیست. و از بهارک و آزاده که باهاشون مخالفت می کردم رسما معذرت می خوام.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 8:56  توسط انوشه  | 

ديروز که کلاسمون زود تعطيل شد و کلاس بعدي تشکيل نمي شد؛ کلي حال کردم. نه که کلاس گريز باشم. فقط کافيه نيم ساعت سر کلاس دکتر رضاييان معروف بشينين تا بفهمين چي ميگم. خصوصا اينکه ديروز يه 20 دقيقه اي فقط به من درس داد و من مجبور بودم گوش کنم و لبخندهاي عاقل اندر سفيهي که يعني شما مهندس ها از مديريت چي مي فهمين رو تنهايي تحمل کنم. قربان مديريت نوابغ علم مديريت اون دانشگاه. الغرض به سبک سالهاي کارشناسي جيم شدم و زدم به کوه. مدت ها بود با خودم خلوت نکرده بودم. در مورد هيچ چيز مهمي فکر نکردم فقط آهنگ هاي مورد علاقه ام رو گوش دادم با سرعت راه رفتم و از زندگي لذت بردم. کلي انرژي گرفتم. رسما دلم براي ديوونگي هاي 2 سال قبل تنگ شده!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 9:53  توسط انوشه  | 

دوستان گرام من هفته پيش زدم فک يکي رو پياده کردم. البته طبق معمول بعدا ناراحت شدم که مبادا ناراحتش کرده باشم يا چرا نتونستم خودم رو کنترل کنم. اما فکر مي کنم مي خواست. دوستان پلي تکنيکي با صحنه هاي دک و پوز پياده کردن من آشنا هستن و بايد حق بهم بدن تا وقتي کسي 100 بار روي اعصابم قدم بر نداره اينجور ضرب و شتمش نمي کنم. ولي اين يکي با 50 بار قدم برداشتن ديگه طاقت منو تموم کرد. جالب اينجاست اين داد و هواري که راه انداختم واسه يه موضع پيش پا افتاده تر از موضوعات قبلي بود. کاشکي قبلا فرصت رو از دست نمي دادم!!!!!!!! به هر حال امروز مي رم دانشگاه و يارو رو هم مي بينم. اميدوارم نگام نکنه چون حتي بانگاه کردنش هم حالت هيستيريک بهم دست مي ده!!! شوخي کردم. گرچه همه بچه ها گفتن بابا تو که مي دوني اين مشکل داره- تقريبا همه به اين موضوع اذعان دارن- چرا خودت رو اينقدر عصباني کردي ولي فکر مي کنم لازم بود. چون الان فقط دلم براش مي سوزه که اينقدر عصبي و ... ديگه است و ديگه کينه اي ازش به دل ندارم. جالبيش هم اينجاست که به من مي گه مشکل دارم چون هيچ کس ديگه اي از دستش عصباني نمي شه! معيار جالبيه نه؟ من حوصله آدم هاي پوچ بي مغز پر ادعا که فکر مي کنم علي آباد هم جز شهر ها به حساب مي ياد و هر چي مي گن حکما خاصيتي داشته و از روي منطق و تفکره بدم مياد. امروز هم ارائه دارم اميدوارم که دهنش رو باز نکنه وسط ارائه من. چون معمولا عواقب خوبي براي هيچ کدوم از بچه ها نداره. کم کم اينه که نيم ساعت جفنگ محض رو شاخشه. مي خوام يه نظريه هم بدم که دانشگاه شهيد بهشتي رو تبديل به مهد کودک کنن چون برازنده دانشجويانشه. حداقل تو دانشکده مديريت و حسابداري اش که هست! ديگه غرغر بسه. برام دعا کنيد که اين بابا رو يکي ديگه سوييچ کنه چون ظرفيت 2 تا دعوا تو سال رو ندارم.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 11:13  توسط انوشه  | 

......
ما ،همه، غبار یا ماسه ایم ؛
ما ،همه ، باران در باران !

با من از مردم ونزوئلا سخن گفته اند ،
از شیلی و  پاراگوئه ،

من نمی دانم آن ها چه می گویند.
من تنها ،
پوسته زمین را می شناسم
و می دانم که بی نام است.
پابلو نرودا
 
واقعا این پوسته برای ما بی نام؟ برای من که اینطور نیست. برام فرق می کنه کجا زندگی می کنم. تنها کسی رو که می شناسم( شنیدم و خوندم نه که دیده باشمش) که واقعا این پوسته براش بی نام بوده "چه گوارا" است. به نظرم اینقدر روحش بزرگه که بهتره اصلا آدم وارد حوزه نقد کردنش نشه. تا حالا کسی رو دیدین به چه فحش بده؟ در صورتی که راحت به کاسترو بد و بیراه می گن. فرق چه و کاسترو تو مرگ زود هنگام این یکی و عمر تقریبا جاودانه اون یکی نیست. یه چیز دیگه است که اون رو تبدیل به یک افسانه کرده.
حالم به هم می خوره وقتی موجود بی مقداری مثل افشین واسه اون شاهکارش به مطلع " یه ماچ دادو دمش گرم" با تی شرتی با عکس چه گوارا راه می افته دنبال یه دختر تو خیابون. یا یک الاغی با آهنگ کماندانته چه گوارا شروع می کنه رقصیدن. شعور هم خوب چیزیه. دیگه واسه جلب توجه تو اعتقادات مردم........لطفا!
 
پی نوشت: اگه اهل مطالعه آثار ادبی اسپانیایی زبان ها و پرتغالی زبان ها هستین، پیشنهاد می کنم کتاب زنده ام تا روایت کنم اثر گابریل گارسیا مارکز رو بخونید. تازه می شه فهمید یک آدم باید تو زندگیش چه چیزهایی دیده باشه تا بتونه چنین شاهکارهایی خلق کنه. جالب اینجاست که اکثر شخصیت های کتاب هاش- تا جایی که من خوندم- شبیه به یکی از شخصیت های زندگی شه. یا شاید بعدها موقع نوشتن این کتاب شبیه شده. چون خودش هم گهگاهی یه چیزهایی دیده که بعدا در دیدنش شک کرده.
 
پی نوشت ۲: من چقدر ادبی هستم. تا حالا به این جنبه من توجه کردین؟ یا فقط جنبه های سطحی من رو دیدید؟ واقعا که!
 
پی نوشت ۳: یادمه که به یکی گفتم از این که اینقدر سریع خوشحال می شم و اینقدر سریع ناراحت، خیلی در عذابم. و اون بنده خدا هم توصیه کرد که این عادت بچه هاست و سعی کنم بزرگ شم. خیلی دوست دارم اون جنبه ای که زود ناراحت می شه رو اصلاح کنم اما می ترسم اون جنبه ای که زود خوشحال می شه رو از دست بدم. فکر کنم به هیچیش دست نزنم بهتره!
 
پی نوشت ۴: چقدر ... زدم. خودم نمی دونستم توانایی هام تا کجاست.
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 9:44  توسط انوشه  | 

آمده​ام که سر نهم عشق تو را به سر برمآمده​ام چو عقل و جان از همه دیده​ها نهانآمده که رهزنم بر سر گنج شه زنمگر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکناوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنمآنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کندگفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خودآنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشددر هوس خیال او همچو خیال گشته​اماین غزلم جواب آن باده که داشت پیش من ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برمتا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برمآمده​ام که زر برم زر نبرم خبر برمگر ز سرم کله برد من ز میان کمر برماوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برمپیش گشادتیر او وای اگر سپر برمتاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برمو آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برموز سر رشک نام او نام رخ قمر برمگفت بخور نمی​خوری پیش کسی دگر برم
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 9:22  توسط انوشه  | 

دیروز اولین سالگرد ازدواج ما بود. خیلی مبارکمون باشه.
ازدواج کلا برای من تجربه خوبی بود و از پدرام به خاطر مهربونیاش تو این یک سال و قبل از اون ممنون. امیدوارم این تجربه ام ابدی باشه( ابدی در مقیاس عمر من)
ضمنا می دونم که تو هم از من ممنونی!!!! به این می گن اعتماد به نفس. به هر حال امیدوارم طوری باشیم که سال های سال از هم ممنون باشیم به خاطر روزهایی که با هم داریم.
 
به امید روزی که هر دو بازنشسته بشینیم تو پارک و غیبت بچه بی شعورمون رو بکنیم.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 8:36  توسط انوشه  | 

فکر کنم بتونم تا هفته آینده جایزه برترین کاربر گوگل رو اخذ کنم. البته اگر گوگلیا به عقلشون برسه که از من تقدیر کنن! این شد کار؟ من تمام ERP Venodor های دنیا رو بگردم و بگم تو بانک ها تجربه دارن یا نه و  اگه دارن ماجول هاشون چیه. مخم سوت کشید. بعد برم تعریف هم بکنم. واقعا بعضی ها فکر می کنن اینجا آمریکاست که من از انجام چنین گزارش پر محتوایی لذت ببرم و احساس کنم حتما تو IBM کار پیدا می کنم.
یه چیز جالب که در مورد بانک های اینترنتی - نه بانکداری اینترنتی- باید گزارش تهیه کنم که الحمدالله برای بازکردن معروف ترینش مجبور به استخدام ۱۰ مدل فیلتر شکن می شم. من آخه دردم رو به کی بگم.
 
 ضمنا در راستای پیدا کردن گزارش راهنمای عارضه یابی سازمان ها از گزارشات سازمان گسترش و نوسازی صنایع به  یک نتیجه بی ربط رسیدم که به اطلاع شما دوستان نیز می رسونم. طریقه بهبود رزومه:
http://www.tashilat.ir/index.php?page=gozaresh&spage=gozaresh2l2
 
ضمنا به اطلاع می رسونم گزارش مذکور رو پیدا نکردم. در صورت یافتن این گزارش آن راتحویل داده و از اینجانب یک e-mail پر محبت دریافت کنید. ارزش جستجو کردن رو داره!!!
 
یه موضوع جالب. اگر حول و حوش ساعت ۵:۳۰ عصر به رادیو دسترسی دارین، کانال جوان موج اف ام کانال ۸۸.۱ برنامه جوانی به وقت فردا(همون روی خط جوانی سابق) با اجرای فرشید منافی و خانم صداقتی معرکه است. از معدود برنامه هایی که تو این صدا سیما برای IQ متوسط به بالا نوشته می شه. من که مشتریشم. موضوع این هفته تعطیلیه.
پی نوشت: داشتم رنگ انتخاب می کردم که این رنگ رو دیدم و یاد رنگ مورد علاقه یک دوست سابق فعلا مفقود یکم بد قلق افتادم که این رنگ مورد علاقه اش بود. متاسفانه به علت اینکه ایشون از دست من ناراحت هستن و هرگونه تلاش من برای رفع سوتفاهم نتیجه عکس خواهد داشت، فقط رنگش رو اینجا می ذارم.
پی نوست ۲: من بالاخره تونستم یه عکس ایجا بچسبونم.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 14:37  توسط انوشه  | 

من عاشق میدان نقش جهان یا میدون شاه یا میدون امام اصفهانم. حالا اسمش هرچی می خواد باشه. فوق العاده قشنگه. از بودن اونجا سیر نمی شم. این بار که رفتم اصفهان دیگه سراغ زاینده رود نرفتیم. رفتیم همون میدون معروف.چون سر ظهر رسیدیم، همه رفته بودن سراغ شکم و من تونستم یک شکم سیر کله ام رو تو تمام مغازه ها بکنم و یک عالمه چیز قشنگ نگاه کنم و کلی آدم رو در حال خلق آثار هنری دید بزنم.

بچه که بودم یک بار رفتیم عمارت عالی قاپو. اون موقع طبقه بالاش در حال بازسازی بود و تا روی ایوانش بیشتر نتونستیم بالا بریم. طبقه بالای بالا تالار موسیقی است. کلی سوراخ گچی به شکل کوزه روی دیوار است که مانع از اکو و پارازیت صدا می شه. این شاهکاری بود که تا حالا ندیده بودم.

اما شاهکار اصلی که این مطلب رو به خاطرش نوشتم اینه که اگر ورودی عمارت رو یک مربع در نظر بگیرید و در یک گوشه اون آروم آروم نجوا کنین، گوشه مقابل صدای اکو شده شما رو پخش می کنه. اولش که دیدم مردم کلشون رو کردن اون تو فکر کردم کنج دیوار حاجت می ده!!!! اما بعد من و پدرام هم رفتیم بازی. البته از نظر علمی چیز عجیبی نیست ولی جالب بود که کلی وقت صرف طراحی یک همچین چیزی کردن. واقعا این دانشمندها قدیم ها وقت زیاد داشتن. تو هر گوشه طراحی یک چیز غیر منتظره می ذاشتن. شاید راز ماندگار این ساختمون ها- البته اگه از دست ما ایرانی ها در امون باشن- همینه.

 

ضمنا باغ پرندگان هم رفتیم و پس از دیدن کلی حیوان عجیب غریب که وسط پای آدم ها قدم می زنن، چشمم به جمال قشنگ ترین پرنده دنیا -البته از نظر من- روشن شد. قوی سفید،  قوی سیاه!!! و جوجه اردک های زشت. ضمنا پرنده پیلا پیلا رو یادتون می یاد تو کارتون سرندی پیتی. ایشون "جناب تاکون" هم اونجا تشریف داشتن.

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 9:51  توسط انوشه  | 

بابا من احتیاج به آرامش دارم. احتیاج به استراحت دارم. احتیاج دارم چند ساعت یک نفس بخندم.
احتیاج دارم چند ساعت فکر نکنم. خسته ام . خسته خسته خسته.
سرما هم خوردم.
تورو خدا در بیا. ببین همین ۲ روز نازت خریدار داره. ناز نکن واسه ما. فردا رو تعطیل کن.
زود تر هم تعطیل کن بتونیم از این شهر بریم بیرون.
http://tinypic.com" target="_blank">http://i14.tinypic.com/2jeem8j.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic">
 
می دونم این بازی ها رو تو سر ما در نمی یاری و کار خودمونه ولی نمی شه یه امشب مرامی بذاری و پر نور در بیای؟ دیگه میره تا ۱۵ شعبان ها! لوس نکن خودت رو. بذار بازم وقتی می بینم نزدیک کره مایی ذوق زده شم.
 
پی نوشت: من این لینکی رو که بهم می دن واسه عکس هایی که می خوام آپ لود کنم چه کار کنم که عکسش بیافته وسط صفحه؟ نه این دری وری ها
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 16:7  توسط انوشه  | 

Take me back to my boat on the river
 I need to go down, I need to come down
 Take me back to my boat on the river
 And I wont cry out any more
Time stands still as I gaze in her waters
 She eases me down, touching me gently
 With the waters that flow past my boat on the river
So I dont cry out anymore
 Oh the river is wide
 The river it touches my life like the waves on the sand
 And all roads lead to tranquillity base
 Where the frown on my face disappears
 
 Take me down to my boat on the river
 And I wont cry out anymore
 
 Oh the river is deep
 The river it touches my life like the waves on the sand
 And all roads lead to tranquillity base
Where the frown on my face disappears
Take me down to my boat on the river
 I need to go down, with you let me go down
Take me back to my boat on the river
 And I wont cry out anymore
And I wont cry out anymore And
 I wont cry out anymore
 voice: I don't konw maybe Styx
 anoosheh:WHERE IS MY BOAT ??? WHERE IS MY RIVER AT ALL??? IN CASE I FIND THOSE I WON'T CR OUT ANY MORE.
پي نوشت: فرشته اگه اومدي و اينجا سر زدي بدون که خيييييييييييييييييييلييييييييييييييي خوشحالم کردي ديشب.
پي نوشت 2: به اطلاع مي رساند ماه من تموم شد. البته تو اين ماه هم مناسبت دارم واسه کادو گرفتن اما ديکه ماه متولدين متولد ماه مهر!!! تموم شد. دريا تا سال بعد!
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 11:19  توسط انوشه  | 

java.blogfa Free Web Counter
Web Site Counter