تبليغاتX
HEXAGON

HEXAGON

A place for ..... maybe nagging.

همسر گرامی کشف کردن که کرفس را با شیر یا قرص کلسیم نخورید. سنگ کلیه می گیرید.
ضمنا یه ایمیلی! برام رسید که در اون نوشته شده بود که قندهای رژیمی غیر استیویا بر اعصاب اثر می گذارن و عوارضی مثل ام اس ایجاد می کنن.
 
من چرا نمی تونم تو زندگی ام موضوعی انتخاب کنم. چرا همواره ترجیح می دم موضوع بیاد منو انتخاب کنه. با اینکه "انتخاب حق شماست" ولی گاهی دلم می خواد این حق رو بدم به این و اون. مثلا یکی از دلایل اینکه من ازدواج کردم این بود که پدرام اول سوال کرد وگرنه من هیچ وقت مطمئن نمی شدم که ازش سوال کنم یا نه. گرچه من نقش خودم را در سوال کردن پدرام هرگز رد نمی کنم
 
دقت کردین من چه بچه خوبی شدم و کمتر خودم رو آزار می دم؟ یقین کنید دارم یه جای دیگه یکی دیگه رو آزار می دم.!!! الان به اون مرحله ای رسیدم که در کوهنوردی آدم دیگه هیچ چیزی واسش فرقی نمی کنه.
در توضیح مراحل کوهنوردی هم باید بگم که در ابتدا آدم از اینکه اینقدر ورزشکاره احساس شعف می کنه. سپس از سرپرست می خواد که آروم تر راه بره. در مرحله بعدی به سرپرست فحش می ده و سپس غر می زنه. در مرحله یکی مانده به آخر به خودش فحش می ده که اینقدر خره که پاشده اومده عین بز از این خاک و خل ها می ره بالا و در نهایت دیگه فرقی نمی کنه که دماوند رو بذارن پیش روش یا ولنجک. تا غش نکرده راه می ره و با کسی حرف نمی زنه.
 
پی نوشت . من امتحان مزخرفی در پیش دارم که درس نمی خونم. عوضش همینطوری مهمونی واسه خودم جور می کنم. دلم می خواد فیلم م مثل مادر رو هم برم و یک دل سیر گریه کنم. همه کار می کنم جز اون کاری که باید زودتر انجام شه. البته این از خاصیت های من قبل از فصل امتحان محسوب می شه.
دیگه باید از توی این خاصیت کم کم در بیام.
 
پی نوشت۲. من قبلا که خیلی عصبانی می شدم رو یه تکه کاغذ می نوشتم و مینداختمش دور تا کسی نخونه. وبلاگ خوبی اش اینه که آدم موقعی که آپ می کنه و می ره ببینه درست آپ شده یا نه چشمش به یادداشت قبلی اش می افته و از اینکه دیگه از دست اون موضوع عصبانی نیست احساس خوبی می کنه. اینطوری یادش می مونه که سعی کنه دیگه از دست همون قبلی ناراحت نشه و دنبال موضوع تازه بگرده.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 8:53  توسط انوشه  | 

بدون استاندارد موفقیت تکرار شدنی نیست. همینه که یکبار قهرمان می شیم سال بعد چنان می بازیم که خودمون هم یاد می ره ما همون تیم پارسالی بودیم. چون رویه استاندارد واسه تمرین و تدارکات و بازیکن یابی نداریم.

آی من حرص خوردم آی من حرص خوردم. با همین بضاعت کم تا پای فینال می ریم یا می بازیم یا می بازنمون. اونقت هم صدا به جایی نمی رسه که. آی دلم سووخت واسه بی باک که حد نداره.

بعد کلی حرص خوردن و کسب دو نقره از کشتی فرنگی- که نمی دونم چرا اینقدر بی مزه است و چه قانون مضحکی داره- می رم حموم، اونوقت یوسف کرمی میاد طلا می گیره. نامرد صبر نکرد اقلا مزد زحماتم رو بگیرم و یه حالی بکنم پای تلویزیون. دیروز هم که بازی فوتبال و هندبال رو ندیدم بردیم. فکر کنم دیگه تلویزیون روشن نکنم.

خیلی دلم می خواد فوتبال یه طلا بگیره. نمی دونم چرا اینطوری بازی می کنن. اما اگر خوش شانس باشن و به پست عرب ها نخورن ازشون بعید نیست که به زور هم که شده طلا بگیرن.

 

یه پدیده جالب داره اتفاق می افته و اون انتقاد گزارشگرها از بازی تیم های خودمونه. به جز خیابانی که انگار داره انشا می خونه؛ بقیه از فردوسی پور یاد گرفتن و گاهی انتقاد می کنن. فکر می کنم از وظایف گزارشگر اینه کهبه جز گزارش لحظه به لحظه بازی نظر کارشناسی حالا چه تعریفی و چه انتقادی نسبت به بازی داشته باشه. همین که نمی گن واسه کسب تجربه .... رفتن مسابقات دل آدم خنک می شه.

پی نوشت. اگر تیم ملی کبدی و سپکتاکرا واسه کسب تجربه رفتن، من خودم رو ناراحت نمی کنم چون که واقعا این کارو کردن. عجب بازی جالبیه این سپکتاکرا. کلی سر آدم رو گرم می کنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 9:33  توسط انوشه  | 

ای گوگل

ای مهربان

ای که هر روز مرا با ابتکار جدیدت شگفت زده می کنی

ای محیط زیست

ای زیبا

ای انتهای خلاقیت به نظر من

ای لوگوی زیبا و خلاق

 

چرا

با من بگو

چرا گوگل ارس را خلق کردی

چرا آن را پولی نکردی

چرا ما را داوطلبانه فیلتر نمی کنی؟

 

ای گوگل اگر تو بدانی همکاران من در روز چقدر به ارس تو علاقه نشان می دهند؟

ای گوگل مهربان

اگر می شه تو این گوگل ارست یه بخش آموزشی هم بذار شاید با این پشتکاری که دارن دانشمند بشن.

 

ای گوگل

با این توصیف ها باز هم دوستت دارم.

ایشالله قیمت سهامت باز هم نزدک را در نوردد.

 

پی نوشت. ارس همان گوگل ارس است که به علت فارسی بودن شعر اینطوری تایپ شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:36  توسط انوشه  | 

کسی یه یادداشتی چیزی داره بده من بخونم که موقعی که مادر شوهر مهمونمون می شه، آدم اینقدر مبسوط سوتی نده؟ باورکنین ماه ها بود غذای مطلقا بدون نمک درست نکرده بودم. نمی دونم چرا اینطوری شد. فکر کنم از این به بعد در تنهایی خودش برای جان سالم به در بردن پسرش دعا کنه. باز خوبه یه مدل ترشی درست کرده بودم که بدونه من گهگاهی بانوی خانه داری می شم. برای اینکه بدون من خیلی خانه دارم دیگه کم مونده با صبحانه هم ترشی یه رو بیارم سر میز.
 
پی نوشت.سلام روح الله. بابا دستت مریزاد. چقدر زحمت کشیدی. مرسی از این کامنت هات. جنابعالی جز معدود آدم هایی هستی که واقعا به من روحیه می دی.
الان که دارم این ها رو تایپ می کنم، در خیابان ظفر در حال مردن هستم. زیرا اگر تمام فن ها رو روشن کنیم برق ساختمون می پره و یکی دو تا فن هم کشش نداره سالن به این بزرگی رو گرم کنه. از این بخاری بدون دودکش ها هم داریم که تا روشن کنیم یکی دو تا تیتیش غش می کنن که آییییییییییییییییی ما اکسیژن نداریم.
اگر تو خونه کامپیوتر به من برسه، من در به در دنبال موضوع پایان نامه می گردم. رفتم با یه بابایی صحبت کردم که شاید بعضی ها بشناسنش( قبلا از دانشجوهای دکتری پلی تکنیک بوده). حالا هم دارم دنبال یه مقاله ای می گردم که یکی قبل از من هم به این موضوع فکر کرده باشه. البته مطمئنا فکر کردن منتها من هنوز اساسی دنبالش نگشتم.
چابهار هم فکر نکنم بیام. چون هر قدر هوا خوب باشه باز هم نمی تونم با آستین کوتاه راه برم.!!! برنامه دارم برم گرگان. دلم برای تک تک درختاش تنگ شده.
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 8:11  توسط انوشه  | 

قابل توجه آدم هایی مثل خودم که قدر لحظه فعلی رو خیلی نمی دونن. واقعا مار از پونه بدش میاد. یکی از مدیران شرکت ما که مثل سایر مدیران شرکت ما عضو هیات علمی جایی تشریف دارن، یک درس جدید را می خواهند تدریس بفرمایند و من باید کتاب ایشان را خوانده خلاصه اش را ترجمه کنم و براش پاورپوینت درست کنم. جالب اینجاست که وقتی می گم کارهای شرکت که باید انجام بدم زیاده می گه اون ها رو انجام ندم، کار خودش واجب تره. فکر می کنید ۷۰ صفحه یک هفته ای تموم می شه؟ واسه این دکتر که فکر نمی کنم.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 8:35  توسط انوشه  | 

بابا مردم شادی داریم ما. میوه فروش سرکوچه گوجه نمیاره چون روش نمی شه بفروشه کیلو ۵۰۰ تومن. سوپری تخم مرغ نمیاره...... نمی دونم فکر کنم ما جز دهک های ۷ و ۸ باشیم. چون از این چیز ها داریم ولی باز هم جای شکرش باقیه که باز هم ملت شادی داریم. می گین نه؟ خب نگاه کنین دیگه. اطلاعات این نقشه از طریق نظر سنجی جمع شده.( نظر سنجی واقعی )پس خدا رو شکر که فکر کنم گونه هایی از  نسل جالبمون فعلا ادامه داره.
 
 
 اطلس شادی
پی نوشت۱. علاقه مندان به رونالدینیو در گوگل ویدئو جستجو کنن عبارت زیر را:
ronaldinho villarreal goal 4 و برن حالش رو ببرن. دیگه به خاطر خوشحال کردن پدرام کم کم دارم کلکسیونر حرکات رونالدینیو می شم.
پی نوشت 2. این گوگل هم با این ویدئوهاش برای خودش دردسر درست کرده. وقتی گل رونالدینیو 2 ساعت بعد بازی اونجا رو پر می کنه و اینقدر سریع منتشر می شه، چطوری می خواد همه فیلم ها رو کنترل کنه؟ به نظر شما این دعوای حقوقی رو چطوری می تونه تموم کنه؟ اگر ایتالیا می تونه از گوگل شکایت کنه واسه فیلم توهین آمیز، چرا ایران این کار رو نمی کنه؟ به نظم جدای از سواد و ساختار و... داشتن یک قانون مصوب و کامل برای این دنیای اینرنتی از فیبر نوری هم واجب تره!
من روی سیستم های پرداخت اینترنتی کار می کردم و به این نتیجه رسیدم. حالا چرا از فیبر نوری واجب تره؟ چون از فیبر نوری دل خوشی ندارم تمام کوچه ما داغون شده به خاطر کار گذاشتن فیبر نوری. شب هم که خواب نداشتیم(چون 12 شب تازه میان)یک بار هم که شاهراه اصلی آب منطقه 4 رو زدن قطع کردن. مصیبتی کشیدیم. ضمنا فکر کنم هر روز 1 متر فیبر کار می ذارن(این رو از آسفالت های جابه جا نتیجه می گیرم) حساب کنید کل ایران چقدر طول می کشه؟
 
پی نوشت 3. سلام روح الله. خیلی دلت واسه نوار هزاردستانت تنگ شده. فکر نکنم بهت پس بدم چون که اگر دلت تنگ شده بود بهم می گفتی پس بدم یا یکی دیگه می خریدی. درسته؟ پس بذار من ازش استفاده کنم و دعا کنم به روح حنانه.
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 9:19  توسط انوشه  | 

دوستانی که از نزدیک با من آشنا باشن می دونن که من دوران حضیضی دارم که باید طی کنم و بقیه باید کمک کنن که طولانی نشه. یکی از راه هاش هم کار کردنه و یکی دیگه معاشرت با آدم های خوب و دوست داشتنی. الغرض یک مدتیه مشکلی باعث شده ما در حضیض به سر ببریم. این ۲ روز تعطیلی باعث شد ما تمدد اعصابی بنماییم و امروز با دلی خوش بیایم تو خیابون و ۴۰ دقیق تو یک کوچه گیر کنیم و فقط بخندیم و ببینیم در ماشین های دیگه هم یک سری دیوونه هستن که به ترافیک بخندن.
 
گابیتو جان در کتابش می گه یکی از برادرهاش در ۱۲ سالگی ماری جوانا می کشه و خوشش می یاد و میگه چه دنیایی من دیگه نمی خوام چیزی غیر از این رو تجربه کنم و ۴۲ سال به عهدش وفادار می مونه.
توصیف جالبی نبود از کل زندگی برادرش؟ بیخود نیست که گابریل گارسیا مارکزه. ۱۱ تا بچه بودن و هر کدووم یک دنیای عجیب.
 
من به غلط املایی خیلی حساسم. اگر ببینم خودم یک چیزی رو اشتباه نوشتم-تایپ کردن نه که همه حرف ها رو پس و پیش می زنم- منظورم غلط اشتباه نوشتن حروفه حسابی داغ می شم قلبم تند تند میزنه. همین حالت رو هم با نوشته های بقیه دارم. فکر کنم به خاطر افکار مامانه که غلط نوشتن رو جز جنایات ردیف اول می دونه و با دستاش غلط نویس ها رو خفه می کنه. اما جالب بود برام که بدونم گابریل گارسیا ماکز هیچوقت نتونسته یک متن بی غلط بنویسه. و در طول کتابش بارها از ویراستار هاش عذرخواهی می کنه و اینکه اون ها فکر می کنن غلط هاش ناشی از غلط های تایپی است، رو نهایت بزرگواری اون ها می دونه. ده بار این موضوع رو تو کتابش گفته... فرک کنم بت نباشه من حم اظ عین هصاصیعتم کم کنم و عینقدر استبانی نشم.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 9:52  توسط انوشه  | 

java.blogfa Free Web Counter
Web Site Counter