این بازی رو دیده بودم اما خودم تصمیم نگرفته بودم شرکت کنم. اگر بخوام ۵ نکته در مورد خودم بگم که کسی ندونه شاید امکان پذیر نباشه. چون تقریبا همه چیز من رو همه می دونن.
بذارین فکر کنم.............................................
۱- از تنهایی خوشم نمی یاد. در شادی ها اولین فکری که به ذهنم خطور می کنه ترس از اینه که آخریش باشه. همیشه نگران تنها شدن هستم. تنها شدن به معنی اینکه دیگه دوستی تو زندگی ام نداشته باشم وگرنه ساعت های تنها بودن رو دوست دارم. شاید به خاطر اینه که زیاد تو زندگی ام دوست نداشتم. وقتی هم به سلامتی فکر می کنم می گردم دنبال یه بیماری تو خودم بعد از ترس فکرم رو منحرف می کنم.
خوب بعدی.......
۲- به طرز بدی مقررات نوشته و نانوشته رو رعایت می کنم. خودم هم گاهی اوقات لجم می گیره ولی وقتی تصمیم می گیرم بی قانونی کنم، فکر می کنم همه دارن منو به هم نشون می دن و الان همه می دونن که من چقدر بی شعور هستم و برای همین اینکار رو نمی کنم. گاهی اوقات قبل از اینکه خلافی مرتکب بشم خودم رو تحویل می دم!!!!! شاید خیلی خوب نباشه که اینقدر مثبتم چون یک سری از هیجانات زندگی رو از دست می دم. مثلا یکیش این که به جای اینکه از کثیف بودن خونه لذت ببرم- چون بعد از تمیز کردنش خونه خیلی فرق می کنه- میره رو اعصابم. خیال می کنم الان بازرس میاد نظافت خونه من رو می سنجه. من توانایی دیدن باسیل رو با چشم غیر مسلح در تمام سطح خانه خودم دارم. هیچوقت هم اونطور که دلم می خواد طبق اصول ارزیابی کار و زمان مرتب نمی شه.
۳- خندیدن، راه رفتن و مهمونی رفتن ، فیلم دیدن و دیوونه بازی رو دوست دارم. کادو گرفتن رو هم دوست دارم البته از کسی که بار عاطفی برام ایجاد نکنه در اون صورت خیلی معذب می شم. دیوونه بازی نه به این معنی که کاری کنم که به وجو نازنینم آسیب برسونه. یه چیز تومایه های نامه ای که ۳ روز پیش واسه یک باسیل نوشتم. این جور جفنگ گفتن حالم رو جا میاره.
۴- بچه که بودم بازی محبوبم بازی با مداد رنگی ها بوده. نه که نقاشی کنم بلکه یه حکومت باهاشون تشکیل می دادم. همیشه زرد یا قرمز رییس جمهور و پادشاه بودن، سیاه و قهوه ای دزد و قاتل و یک رنگی هم که الان یادم نمی یاد پلیس بود و مامور حفظ نظم. بقیه هم شهروندان محترم. یک جعبه مداد رنگی ۲۴ تایی داشتم. از همون موقع کله ام کار می کرد.
۵- همیشه از اینکه اکسیژن بی خود مصرف می کنم ناراحتم. البته نه همیشه همیشه، ولی دوست داشتم خیلی با سواد بودم و بود و نبودم واسه این دنیا یک فرقی داشت. البته واسه یک سری آدم دور و برم فرق داره، حالا چه خوب چه بد.
به قول پدرام این هم واسه کم و زیادش:
۶- همیشه از اینکه گاهی مامانم به من می گه بی احساس و خودخواه، مثل(فلانی) هستی لجم می گیره. در صورتیکه من گلوله احساسات هستم منتها احساسات بی جهت. متاسفانه خیلی زود عصبانی می شم. وقتی هم کسی رو ناراحت کنم، علی الخصوص مامان و بابا، خودم گریه می کنم. یک لحظه طاقت قهر ندارم و در زندگی ام فقط یک بار اقدام به قهر نمودم که بعد از حل مشکلی که بینمون پیش اومده بود، الان با اون بابا دوست هستم.
وای من چقدر موضوع داشتم. خداییش چند تاش رو می دونستین؟ همه اش رو؟ مهم نیست. بهتر!!! چقدر خوب که من رو می شناختین. اسم اینکاری که الان انجام دادم از نظر علم رفتار خودگشودگی بوده. من الان قسمتهایی از بخش خصوصی خود رو عمومی کردم.
شما خیلی چیزهای دیگه هم در مورد من می دونین که حتی خودم نمی دونم. اون قسمتها قسمت های کوری من هست و فقط با بازخورد گرفتن تبدیل به قسمت عمومی می شه. اگر دو تا کار با هم انجام بشه قسمت هایی از بخش های ناشناخته من کشف می شه.
من که خودگشودگی کردم. لطفا بازخورد بدید!!! این هم بقیه بازی.