تبليغاتX
HEXAGON

HEXAGON

A place for ..... maybe nagging.

من همیشه آرزو داشتم این فیلم رو ببینم. هیچ چیزی ازش نمی دونستم اما همیشه تیزر های تبلیغاتی فیلم ها یا تیتراژ برنامه های نقد فیلم رو که می دیدم می دونستم که از این فیلم خوشم میاد.
دیشب در حالیکه سی دی ژان میشل ژار رو گذاشته بودیم و من از هنر ارزنده این هنرمند گرامی صحبت می کردم و در همون حین هم برای تربیت صحیح خواهر ۱۸ ساله کنکوری با مامان بحث می کردیم و در مورد بیمه شخص ثالث و بدنه هم با بابا بحث می کردیم( اصولا ما ۶۰ بحث رو همزمان پیش می بریم که اگه همون آن زلزله اومد و مردیم بدون بحث در مورد ۶۰ موضوع مورد بحث! از دنیا نرفته باشیم)، من پرسیدم که فلم دیشب سینما ۴ چی بود و مامان گفت اسم جالبی داشت. یه فیلم فرانسوی بود که تمام موضوعش حول یک دختر می گشت و من نمی دونم چرا گفتم اسم دختره امیلی نبود! و مامان گفت آره و من دیوانه شدم. هنر ژران میشل ژار رو گذاشتم در کوزه و به طرز وحشیانه ای چنان پای تلویزیون نشستم که مامانم شام آورد و خوردن و شستند و خداحافظی کردند و رفتند و من هنوز نشسته بودم. خیلی حال داد. همیشه می دونستم از این فیلم خوشم میاد. نگاه خیلی جالبی به زندگی داشت. وای که چقدر هوشمندانه ساخته شده بود. وای که چقدر من فرانسوی ها رو دوست می دارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 11:53  توسط انوشه  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:48  توسط انوشه  | 

والله هگزاگون یعنی ۶ضلعی مثل پنتاگون که یعنی ۵ ضلعی و تراگون که یعنی ۳ ضلعی و ۴ ضلعی اش رو نمی دونم و قبول کنید که ما کمتر از ۳ ضلعی ندارم در فضای ۳ بعدی و هندسه مسطحه. چرا اسم هگزاگون رو انتخاب کردم؟ چون که خیلی از این شکل خوشم میاد از نطر معماری هیچ شکلی به کاملی شش ضلعی نیست. اگر تمام خونه به شکل شش ضلعی طراحی بشه بیشترین استفاده از محیط به وجود میاد مثل کندوهای عسل که بینشون هیچ فضای بیهوده ای وجود نداره. البته این رو من نمی گم. یه آقایی اثبات کرده. اصولا خیلی هم که در دنیا ریز بشی کلی از موجودات و ملکول ها این شکلی هستن. البته وبلاگ من هیچ کدام از این بارهای معنایی رو نداره و فقط منظورم نشان دادن علاقه ام به این شکل و چند بعدی بودن وبلاگه که یعنی هیچ موضوع خاصی رو دنبال نمی کنه. و فقط بین دو تا اسم شک داشتم یکی هگزاگون و یکی کاکتوس که پیدا کردن این دو اسم و انتخاب کردنشون ۱ دقیقه هم وقت نگرفت. بیشتر حالت وحی داشت!!!!!

زینب جان قربان دستت. اگر از حالت تنبلی بیام بیرون حتما میام پیشت. از هر کی بپرسی بت می گه من همه چیزهایی که قرض بگیرم رو سالم پس می دم( مگر اینکه از قبل اعلام کنم که دارم می دزدم!).

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 14:36  توسط انوشه  | 

دیشب آخری شبی بدون ماشین از خونه مامان این ها برمیگشتیم. بارون میومد اساسی. دوتاییمون خیس خیس شدیم ولی کلی کیف کردیم. چقدر خوبه که آدم بعضی موقع ها وقتی می رسه خونه مامانش نیست تا نگران این خل بازی هاش بشه و چقدر خوبه که بچه نداره که خودش نگران خل بازی های خودش بشه و در خل بازی هاش وقفه بندازه. مدت ها بود اینطور خیس نشده بودم.
 
راستی یه مدته یک سری فیلم از داییم گرفتم و نگاه می کنم اما از شانس بد خدمتتون عرض کنم که فقط یک فیلم گوژپشت نوتردام رو کامل دیدم. دکتر ژیواگو نصفه و با سانسور بود. دفعه بعد که دقت کردم تعداد سی دی ها کامل باشه چند دقیقه آخر زوربای یونانی نداشت. اعصاب آدم خط خطی میشه ها. این ها چه حیواناتی هستند که با شاهکارهای سینمایی دنیا این کارها رو می کنن.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:38  توسط انوشه  | 

چقدر بیکاری سخته. نه که بیکار باشم اما انگار تا تحت فشار نباشم کاری نمی کنم. اعصابم داره خرد می شه دیگه. اقلا اگر خیالم راحت باشه که دیگه قرار نیست برم سر کار، یه انگیزه ای پیدا می کنم که زود تر پایان نامه رو تمومش کنم. هیچ چیزی هم سرم رو گرم نمی کنه. کلی برنامه واسه خودم داشتم ولی انگار سر کار رفتن باعث می شه زندگی آدم نظمی پیدا کنه که اون برنامه ها هم راحت تر اجرا بشن. حالا هم واسه ۲ هفته آینده ۲ تا پروژه باید تحویل بدم ولی هم گروهی هام تشریف ندارن و من فقط باید غصه بخورم. تازه غصه این هم نیست فقط. موضوعی ناشناخته هم اعصابم رو خرد می کنه. باید یه بانکی پیدا کنم که واسه پایان نامه با من همکاری کنه ولی همش احساس می کنم کسی با من همکاری نمی کنه و نمی دونم چرا اینقدر امیدم رو برای انجام دادن پایان نامه از دست دادم. انگار که روز فارغ التحصیلی مزخرفم رو نمی بینم.
دیشب یک برنامه مستند نشان می داد که در عمق ۷۰۰ متری یک دریاچه ای در آفریقا، یک سری لارو زندگی می کنن که با اولین بارون به سطح آب میان و پشه می شن و پرواز می کنن. ابری که این پشه ها می سازن در حدیه که قدیم می گقتن دریاچه آتش می گیره. چند صد متر از زمین بلند می شن. جفت گیری می کنن. همون جا تخم ریزی می کنن و بلافاصله می میرن. مختصر و مفید.
 
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:3  توسط انوشه  | 

من همیشه تو دیکته نوشتن مشکل داشتم. همیشه عقب می افتادم چون که بعضی لغت ها رو اشتباه می شنیدم و منتظر می موندم تا تکرارشون کنن. اینه که همیشه با تکرار جمله دیکته می نوشتم. یکی از آرزوهای زندگی ام این بود که دیکته امتحانات ثلث آخر رو بدن فرهاد بخونه ماسه ما پخش کنن.
 
سقف
تو فکر یک سقفم
 یک سقف بی روزن
 یک سقف پا برجا
 محکم تر از آهن
 سقفی که تن پوش هراس ما باشه
 تو سردی شبها لباس ما باشه
 سقفی اندازه ی قلب من و تو
 واسه لمس تپش دلواپسی
 برای شرم لطیف اینه ها
 واسه پیچیدن بوی اطلسی
 زیر این سقف با تو از گل
 از شب و ستاره می گم
 از تو و از خواستن تو
 میگم و دوباره می گم
زندگیمو زیر این سقف
 با تو اندازه می گیرم
 گم می شم تو معنی تو
 معنی تازه می گیرم
 سقفمون ، افسوس و افسوس
 تن ابر آسمونه
 یه افق ، یه بی نهایت
 کمترین فاصلمونه
تو فکر یه سقفم
 یک سقف رؤیایی
 سقفی برای ما
 حتی مقوایی
 تو فکر یک سقفم
 یک سقف بی روزن
 سقفی برای عشق
برای تو با من
 زیر این سقف اگه باشه
 می پیچه عطر تن تو
 لختی پنجره هاشو
 می پوشونه پیرهن تو
 زیر این سقف
 خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم
 آخر قصه بخوابیم ، اول ترانه پاشیم
تو فکر یک سقفم
ایرج جنتی عطایی
 
 
پی نوشت بی ربط:این خانوم های خونه دار روز ها چه کار می کنن؟ من با این همه کار باز هم حوصله ام سر می ره.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 12:36  توسط انوشه  | 

سلام من برگشتم.
بعد از اون پست آخری، یه اتفاقی افتاد که بنده الان خونه نشینم. از ظرکت زنگ زدن به بابا و بهش گفتن به دخترت بگو که دست از شکایت برداره و همین که خیاط خونه میگه درسته..... چون که خیاط خونه ما رو تهدید کرده که با ما قرارداد امضا نمی کنه. خواهش می کنم توجه کنید، شما می خواهید که کار مزخرفی که هر خزی می تونه انجام بده بنا بر دلایلی نامعلومی برون سپاری کنید. خدمات خاصی هم از آن شرکت دریافت نمی کنید ولی اون شرکت که مشتری پول شما است شما رو تهدید می کنه که من دیگه از شما پول نمی گیریم این کار مزخرف رو انجام بدم و شما می ترسین!!!!! اگر هم از شما پول بگیرم با اون خانوم قرارداد امضا نمی کنم. اینه که وقتی بابا دید بنده اینقدر بی ارزش تشریف داشتم پیشنهاد کرد که خونه نشین بشم تا اونها زنگ بزنن به من یا بابا ببینیم چه غلطی می خوان بکنن.
 
از یزد بهتون بگم که خیلی قشنگ بود منتها من چیزی ازش نفهمیدم. یزد واسه این خوب بود که تو محله های قدیمی ساعت ها راه بری و از زندگی لذت ببری منتها ما برای انجام وظیفه به بعضی جاها سر زدیم و قبل از اینکه بچه ها بهانه بگیرن یا بزرگ ها گشنشون بشه برمی گشتیم تو ماشین. این جور مسافرت دسته جمعی واسه شمال خوبه که همه بیکارن و اگر هم واسه هم تکلیف تعیین کنن تغییر خاصی تو برنامه حاصل نمی شه. البته آب چک چک هم رفتیم که فوق العاده بود. هم اینکه جای جالبی بود و هم اینقدر خنک بود که خنکی اش تا ساعت ها تو تن آدم می موند. ضمنا اولین زیارتگاهی بود که بو نمی داد.!! البته آتشکده زرتشتیان در یزد به دلیل اینکه بلیطی نبود تبدیل به هل خونه بود. یعنی با فشار وارد و خارج می شدی و تمام! زندان اسکندر هم رفتیم که بلیطی بود ولی اون پایین تو سیاهچال و تمام حجره هاش مغازه و کافی شاپ زده بودن اما بقیه اماکن اون منطقه که قدمت بیشتری از زندان داشتن، مجانی بودن و جالب اینکه کسی هم نمی رفت ببینشون.
ترمه نتونستم بخرم چون که اینقدر قیمت هاش عجیب و غریب و متفاوت بود که فکر می کردم همه دارن سر ما کلاه می ذارن. از انجایی که همش تو ماشین بودیم زیاد هم با یزدی ها حرف نزدیم که از لهجه قشنگشون آدم کیف کنه. خلاصه یکم خیابون گردی کردیم و یکی دو تا جای دیگه رفتیم، زیر بادگیر ایستادیم و برگشتیم. ولی یزد رو باید با پدرام می رفتم که پر حوصله است و پابه پای من واسه پرسه زدن های الکی راه میاد. ما هم تو دبی و هم شیراز خودمون رو از راه رفتن و بی خوابی کشتیم. چون فکر می کنیم که خواب رو می شه بعدا جبران کرد ولی مسافرت ها رو نه به این سادگی.
 
خوب فعلا بای.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 11:36  توسط انوشه  | 

java.blogfa Free Web Counter
Web Site Counter