من همیشه آرزو داشتم این فیلم رو ببینم. هیچ چیزی ازش نمی دونستم اما همیشه تیزر های تبلیغاتی فیلم ها یا تیتراژ برنامه های نقد فیلم رو که می دیدم می دونستم که از این فیلم خوشم میاد.
دیشب در حالیکه سی دی ژان میشل ژار رو گذاشته بودیم و من از هنر ارزنده این هنرمند گرامی صحبت می کردم و در همون حین هم برای تربیت صحیح خواهر ۱۸ ساله کنکوری با مامان بحث می کردیم و در مورد بیمه شخص ثالث و بدنه هم با بابا بحث می کردیم( اصولا ما ۶۰ بحث رو همزمان پیش می بریم که اگه همون آن زلزله اومد و مردیم بدون بحث در مورد ۶۰ موضوع مورد بحث! از دنیا نرفته باشیم)، من پرسیدم که فلم دیشب سینما ۴ چی بود و مامان گفت اسم جالبی داشت. یه فیلم فرانسوی بود که تمام موضوعش حول یک دختر می گشت و من نمی دونم چرا گفتم اسم دختره امیلی نبود! و مامان گفت آره و من دیوانه شدم. هنر ژران میشل ژار رو گذاشتم در کوزه و به طرز وحشیانه ای چنان پای تلویزیون نشستم که مامانم شام آورد و خوردن و شستند و خداحافظی کردند و رفتند و من هنوز نشسته بودم. خیلی حال داد. همیشه می دونستم از این فیلم خوشم میاد. نگاه خیلی جالبی به زندگی داشت. وای که چقدر هوشمندانه ساخته شده بود. وای که چقدر من فرانسوی ها رو دوست می دارم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 11:53  توسط انوشه
|
