تبليغاتX
HEXAGON

HEXAGON

A place for ..... maybe nagging.

این که می گن شمالی های زن ذلیل و... هستند چیز دوری نیست. البته از نظر ما شمالی ها، رفتار طبیعی اینه که آقایون همیشه به نظر همسر گرامی احترام بذارن!. اما از نظر کسی که مال این فرهنگ نباشه این موضوع مثل این می مونه که زن های شمالی پررو و زورگو هستند در صورتیکه من اسم این نوع فضولی کردن در همه کار خونه رو می ذارم مشارکت در همه امور خانواده. خدا رو شکر که ما با این آقای کویری مشکلی نداریم سر این مساله اما.......
امروز خبری شنیدم که به علت گران شدن هزینه دستمزد نشا کاران گیلان(۱۵ هزار تومان در روز) آقایان گیلانی محبت فرموده خودشان به زمین هایشان تشریف می برند و کار می کنند. البته نه که این خبر خوبی باشه( چون که کلی خانم یک درآمدی رو که هر سال روش حساب می کردن از دست می دن و انحصار بازار میشکنه) اما خبر بدی هم نیست.( بالاخره حداقلش اینه که یکی از تئوری های بازار آزاد در اینجا اثبات شد!)
خب با این حساب باید منتظر نسل جدیدی از آقایون گیلان باشیم که رو حرف خانوم نمی گن چشششششششششششم! و البته به دلیل قدمت احترام به زنان در این استان( به آمار نمایندگان زن در شوراها شهر و روستا نگاه کنید) این توطئه شوم به نتیجه نخواهد رسید.
 
پی نوشت. می دونستین که انسان توانایی بو کردن در خواب دارد؟ من تونستم پریشب خوابی ببینم که درحالیکه دختر خاله ساکن سوئد رو بغل کرده بود، بوی تن اون رو هم تشخیص بدم. خیلی حال داد.
 
پی نوشت۲. من یک نظریه دارم مبنی بر اینکه هر انسانی یک بویی داره که با هیچ عطری هم از بین نمی ره. البته این برای من خیلی آزاردهنده است چون در اکثر مواقع از بوهای محیط اطرافم بدم میاد. ولی خب اون بویی که می گم ناشی از کثیفی و حموم نرفتن نیست. البته همهیشه هم این بو بد نیست. بستگی به عادت داره و علاقه آدم به شخص دارای بو! حالتون به هم خورد؟ دیگه ادامه نمی دم.
 
پی نوشت۳. خدا به خیر بگذرونه همین الان وزارت اطلاعات اعلام کرد عاملین نشریه دانشجویی امیر کببر رو شناسایی و دستگیر کردن. باز خدا رو شکر که اعلام شد که دستگیر کردن.
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:46  توسط انوشه  | 

جمعه ها ساعت۳:۱۵ شبکه ۴
خیلی جالبه! ببینید. ضرر نمی کنید.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 18:30  توسط انوشه  | 

این دکتر پارسا هر کی هست خدا برای ما نگهش داره. کیه؟ مطلبی که محمود دولت آبادی تو شماره امروز روزنامه دوباره متولد شده هم میهن بخونید. دکتر پارسا کسیه که فعلا در حق علی اشرف درویشیان معجزه کرده و اون رو دوباره به ما برگردونده.
خدایا کاری کن که ما بازهم بتونیم از شاهکارهای درویشیان لذت ببریم. این محمود دولت آبادی رو هم واسه ما نگهدار. باور کن که آخریشه!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:28  توسط انوشه  | 

من آلان یه دوست دارم. مامان پدرام شده همدم تنهایی روزهای من. خیلی واسم خوب بود چون که فرصت ندارم به دیوار زل بزنم که مبادا فکرکنه آخی پسرم با یک خل ازدواج کرده. تازه ایندفعه هنرنمایی هم بیشتر شده. فقط یک موضوع ناراحتم می کنه. حرف کم آوردم. آیا این حال طبیعیه؟ یا من دارم دچار دگردیسی می شم. امیدوارم که این نیز بگذرد.
پی نوشت. من عاشق بابا بزرگم. ۲روزی که رفتیم اردستان دیدن بابابزرگ پدرام کلی روحیه ام عوض شد. دلم برای بابابزرگ خودم که اون موقع اینقدر خر بودم که قدرش رو ندونستم، تنگ شده. اصلا هم مثل مامان این ها فکر نمی کنم با رفتن به بهشت زهرا دلتنگی ام برطرف میشه.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:25  توسط انوشه  | 

گاهی به نظرمان می رسد که زمان ساکن است، هیچ حرکتی ندارد و همچون پرستويي است که لانه مي سازد، مي رود و مي آيد ولي همواره در ميدان ديد ما قرار دارد. در آن مواقع به نظر اينگونه مي آيد که همه ما تا ايد به همين وضعيت باقي خواهيم ماند. چيزي که خيلي هم خوب به نظر مي رسد ولي در عين حال تصور مي کنيم که چيزي ناگهان بوده و بعد از بين رفته است و اگر آينه اي در دست داشته باشيم مي گوييم: خداي من. چگونه زمان به اين سرعت گذشته است. چقدر پير شده ام. همين دير.ز چون گلي در ميان دهکده اي بودم و حالا هيچ اثري از گل و دهکده نيست.
بالتازار و بليموندا
خوزه ساراماگو
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:58  توسط انوشه  | 

من ناراحتم. داغونم. پریشب یک داستانی از سالینجر می خوندم به اسم نقاش خیابان چهل و هشتم. یک جمله ای داشت که می گفت خوشبختی جامد و شادی مایع است. از تن آدم به بیرون نشت می کنه. من آبکش شدم. الان اینقدر غمگینم که احساس می کنم حالا حالا ها خوشحال نمی شم. البته این احساسم چرته چون در مورد من که عین یک نی نی خوشحال و غمگین میشم صدق نمی کنه. در مجموع هم بخوام خیلی از بالا به قضیه ناراحتی هام نگاه کنه، اصلا چیزی نیست.

ولی اینکه نشد. من به خاطر اینکه خودم ناراحت نشم آقای ایکس ناراحت نشه، خانم ایگرگ بهش بر نخوره، باید دهنم رو ببندم اجازه بدم هر کس بیاد من رو خم کنه. اصلا قضیه کوچک تر از اینه که همچین واژه هایی براش به کار ببرم ولی خم شدن و چاپلوس بودن از اینجا شروع می شه. همه که از بچگی ترسو بار نیومدن. ترسو بارشون اوردن. تو کتاب دیشبی یک داستانی داشت به اسم تدی. فوق العاده بود. حتما بخونید. شاید یه بخش هاییش رو اینجا نوشتم.  راجع به همین تعریف دیگرانه از دنیا برای بچه های کوچیک و منطق و .....

من نمی دونم چرا همه چیز رو واسه خودم بزرگ می کنم. اعتماد به نفسم رو از دست دادم. دوست ندارم هیچ آدم بالای 30 سالی رو ببینم و بهش توضیح بدم چرا نمی رم سر کار. چون اون ها آدم هایی هستند که اینقدر زندگی بهشون فشار آورده که به خاطر کار حاضرن جلوی هر کسی خم شن. من هنوز اینقدر بهم فشار نیومده خدا رو شکر. پس چرا نمی ذارین از حقم دفاع کنم؟ حالا این حق در مقابل بی حرمتی هایی که به بقیه می شه هیچه. این حق در مقابل ظلمی که به دانشجوهای اخراجی شده هیچه. این بیکاری در مقابل بیکاری معلم ها هیچه. ولی این احساس منه.

من ناراحتم. اعتماد به نفسم رو از دست دادم. رو هیچ چیزی بیش تر از 10 دقیقه نمی تونم تمرکز کنم. این تمرکزم 2 ماهی هست که از دست رفته. واسه هر چیزی ۱۰ برابر حالت عادی باید وقت بذرم. احساس می کنم راه رو از اول غلط اومدم و الان نمی تونم برگردم. می دونم باید از یک جایی شروع کنم ولی حالش رو ندارم. نه حالش رو دارم و نه اعتماد به نفس. اگر کسی الان به من بگه یک بار دیگه بشینم درس های دوره لیسانس رو بخونم قویا بهش می گم که نه هوشش رو دارم و نه فهم و شعور درکش رو. من الان احساس می کنم هیچی نیستم و این احساسم هم عارفانه نیست که بگید وای به چه مرحله ای رسیدی تو! فقط بگم نمی خواستم اون چیزی باشم که الان هستم. رویاهای بچگی من این نبود. تنها چیزی که عین رویاهام در اومد پدرامه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:29  توسط انوشه  | 

تا کی می شه به این موضوع فقط خندید؟ حق ندارم عصبانی باشم؟ حق نداریم غر بزنیم؟ تحقیر تا کی؟ ما به درک. به عکس زیر نگاه کنید. ما داریم نسل بعدی رو هم با نفرت بزرگ می کنیم. بس نبود بس که عادت کردیم به همه کس و همه چیز بد بین باشیم؟ تا چند سال می خواد ادامه پیدا کنه؟ تا چند سال باید هر بار که قراره اتفاقی بیافته، سر مردوم رو باید با تحقیر گرم کرد؟ کی به صدا و سیما اجازه داده تصویر دخترای مردم رو به عنوان بد حجاب( که مفهومش از صد تا فحش هم بدتره) نشون بدن؟
http://haditoons.com/daily.php?daily_uid=396
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:2  توسط انوشه  | 

دنیا رو می بینید. چند تا پست قبل بود من غصه نداشتن پروپوزال می خوردم. حالا پروپوزال دارم. استاد مشاورش پیدا نمی شه. می بینی دنیا چقدر کوچیکه؟ ارزش غصه خوردن داره؟ از نظر منطقی نداره اما باور کنید حوصله آدم سر می ره اگر غصه این چیزهای مزخرف رو نخوره. اگر غصه دانتان را با این مزخرفات پر نکنید، غصه های بزرگی آن را پر خواهد کرد. ماهاتما انوشه.
از جمله فوق چرت تر نشنیده بودید که؟! شنیدید؟
 
پی نوشت. کسی می تونه کمک کنه من یه سی دی از مارادونای هنوز مرحوم نشده پیدا کنم. جان می ده واسه تولد همسر گرام.
 
پی نوشت. اگر انسانی طی سال های مختلف هر چی نوار و کتاب و فیلم در مورد فریدون فروغی و فرهاد باشه رو برای تولد باباش خریده باشه، امسال باید چه کنه؟
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:13  توسط انوشه  | 

یه جایی داره الان قانون فرزندخواندگی در ایران را بررسی می کنه. بمیرم الهی که یک بار یتیم شدن براشون کافی نبوده.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 11:40  توسط انوشه  | 

آه ای رونالدینیو
از بارسا نرو
هر چی هم که به تو پول می دن
جان مادرت نرو
آه ای میلان
دست از سر رونالدینیو بر دار
آه ای خوان لاپورتا
طمع نکن و رونالدینیو رو نفروش
می دونی که اگر بفروشی ما همه بازی های بارسا رو که باید ببینیم هیچ، بازی های حساس لالیگا رو که ببینیم هیچ، جام باشگاه ها و جام یوفا رو ببینیم که هیچ، باید بازی های میلان رو هم ببینیم، با دقت زیاد و تمام لیگ کالچیو رو هم تعقیب کنیم. خب حق بده زندگی ما از هم بپاشه و شوهرم از فرط بی خوابی مریض شه! خوان جان من خودم عشق فوتبالم ولی این کار رو نکن.
آه ای خوان لاپورتا نکن.
خوا......
پی نوشت. این موضوع با توجه به اینکه تلویزیون تمام برنامه هاش رو با فوتبال دزی پر می کنه و راه دزدی رو هم که ماشالله خوب یاد گرفته، از حساسیت فوق العاده برخوردار است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:24  توسط انوشه  | 

من فهمیدم دچار یه مرضی هستم. البت این مرض روانیه. دیشب به این نتیجه رسیدم. همش می خوام بدونم آخرش چی می شه. آخر فیلم چی میشه، آر کتاب چی میشه، آخر زندگی ام چی می شه، من ۲ سال دیگه کجام، اگر فلان کسک نباشه من و پدرام با کی می ریم سینما!!!! آ بذار اتفاق بیافته یه خاکی تو سرت می کنی دیگه. اصلا تو بهش بگو: اصلا همین که نمی دونی بعدش چی قراره بشه قشنگه. اگر می دونستی که بهتر بود سرت رو می ذاشتی می مردی. چون قطعا آخرش همین اتفاق می افته.
 
پی نوشت.با اینکه حال بهم زنه، اما باید بهتون بگم روده بزرگ اونطور که تو کتاب زیست رنگ می کردنش، اصلا قهوه ای نیست. بلکه خیلی سفید و پر از رگ ها خونیه و خیلی هم جالبه و اصلا فکر نمی کردم اینقدر روده بزرگ قشنگ باشه. بی شوخی می گم ها! اگر درد نداشت می رفتم هر جایی رو که می شد یه اسکوپی می کردم، می دیدم اون توها چه شکلیه! در رابطه با موضوع فوق من حتی نمی تونم منتظر جواب پاتولوژی بشم و دارم خودم واسه خودم جوابش رو می نویسن. بسکه این دکتر ها بی شعورن. اگر بهتون بگم با من چه طوری برخورد کردن دیگه بیمارستان میلاد نمی رین. انگار که همه مریض ها بیسواد و احمق تشریف دارن. ضمنا اگر ایندفعه خوب شدم که هیچ وگرنه تمام پزشکان زن رو تحریم می کنم( الا یکی).
 
پی نوشت۲. من با دکتر رضاییان روابط دوستانه ای برقرار کردم ولی باز هم نمی تونم سر کلاسش بشینم.
پی نوشت۳. دیشب خواب دانشکده صنایع رو دیدم و کلی خوابم خوب بود.
پی نوشت آخری ایشالله. من نمی دونم این وبلاگ چه مرگشه که شما اینقدر بر نظراتتان تاکید دارید!
 
+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:55  توسط انوشه  | 

java.blogfa Free Web Counter
Web Site Counter