تبليغاتX
HEXAGON

HEXAGON

A place for ..... maybe nagging.

امروز آخرین امتحان دوره کارشناسی ارشد رو دادم. فقط مونده پایان نامه. با اینکه غصه پایان نامه نوشتن و اینکه استاد راهنمای بنده یکباره شد مدیر عامل یک بانک و من نمی تونم پیداش کنم، داره خفه ام می کنه...................... اما دلم از همین الان برای امتحان تنگ شد. من خلم نه؟ دلم واسه درس خوندن تنگ می شه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 15:34  توسط انوشه  | 

مرسی از نظراتتون. می دونم زندگی همینه. اگر قرار بود همیشه خوشحال باشیم که باید تو تیمارستان بستری می شدیم. مشکل من فقط اینه که باید مثل .... کار کنم.( لطفا داخلش را با عبارتی شایسته پر بفرمایید!) وگر نه اگر دچار روزمرگی بشم اونوقته که حسابی قاطی می کنم. مثل چند روز پیش.
 
 
پی نوشت. استرس زا تر از مریضی، تو صف مطب دکتر نشستنه. وای من عاشق دکترهایی هستم که مریض رو منتظر نمی ذارن و واسشون احترام قایلن. نه اینکه منشی هاشون میگن وقتت ساعت چهاره اما انتظار نداشته باشین که سر وقت برین تو. یا تو مطب دکتر اورتودنسی خواهرم یه تابلو زدن که اگر معطل می شید نباید عصبانی باشید چون این نشانه اهمیتیه که دکتر به سلامتی سایر مریض ها داده و مطمئنا برای شما هم همین قدر وقت صرف می کنه. بنازم روشون رو که گاهی تا ۳ ساعت معطلمون می کرد. عشق من دکتر دندانپزشکم دکتر شهاب الدین شاهینه. چنان وقت می ده که هیچ دو مریضی هم دیگه رو نمی بینن. دائم هم باهات حرف می زنه که فکت استراحت کنه. البته خودش می گه بیشتر از اینکه دندانپزشک باشه، هنرمنده. واقعا هم راست می گه. اگر دکتر باشعور دیگه ای از این دست سراغ دارین که کارش هم خوبه با ذکر تخصص تبلیغش رو برای من بکنید که حالم از هر چی دکتر پولکیه به هم می خوره.
پی نوشت۲. مثلا من یک دکتر زنان دارم که بار اول که بهش مراجعه کردم( اگر مادر شما هم در بیمارستان کار می کرد شما هم سالی یک بار باید به همه دکترها مراجعه می کردید)، ساعت ۵ اسمم رفت تو لیست و ساعت ۱۱ شب رفتم داخل اتاق و دیدم ۸ نفر دقیقا ۸ نفر دیگه در حال چکاپ شدن هستن! ایول بابا دست مریزاد. ازش بدم میاد و به نظرم دکتر مزخرفیه. نمی دونم چرا مامان قبول نمی کنه.
پی نوشت ۳. باز اگر دکتر خودش وقت بذاره، می شه منشیه رو یه جوری تحمل کرد.
پی نوشت۴. اگر آدم پی نوشت هاش بیشتر از متنش باشه باید چه کنه؟ جاشون رو عوض کنه. نه! ای کارو نمی کنم چون قصد اولم از نوشتن این پست همون چند خط اول بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11:49  توسط انوشه  | 

ببخشید که من اینقدر بد اخلاقم. ببخشید که یک سره ایراد می گیرم. می دونم که احمقانه است که بگم دست خودم نیست ولی باور کن دست خودم نیست! نمی دونم چرا اینقدر بی حوصله ام. تو که می دونی چی اعصاب من رو خورد کرده. پس چرا یک کاری نمی کنی فراموشش کنم.
از این بیهودگی خسته شدم ولی واسه بیرون اومدن احتیاج به کمک دارم. احتیاج به نصیحت ندارم. چرا هر وقت غر می زنم بهم یک راه حل پیشنهاد می دی؟ من راه حلت رو نمی خوام خودم اون ها رو بلدم. من می خوام خودم رو لوس کنم لطفا به من راه حل نده! 
 
چرا باور نمی کنی تمرکز ندارم یعنی چی؟ چرا وقتی می گم این زندگی اونطوری نیست که من می خواستم به خودت می گیری؟ اصلا تو هم اونطوری نیستی که من می خواستم. استثنائا تو خیلی بهتر از اون چیزی هستی که من تصور می کردم و برام جالبه که تو این نزدیک ۳ سال آشنایی چنان بهت عادت کردم که اصلا نمی دونم دنیا بدون تو چطوری می گذشت. جالب اینجاست که مامان دیروز داشت واسه من تعریف می کرد که اون موقع که نارمک زندگی می کردن، نون از کجا می خریدن و من بهش یادآوری کردم که ۵ سال پیش من هم با اون ها زندگی می کردم!
 
باور کن من تو رو دوست دارم و وقتی که بد اخلاقی می کنم از تو بدم نمی یاد از خودم بدم میاد که واسه چی روز قشنگمون رو به گند کشیدم. دقیقا واسه یک چیز مزخرف. کاش می شد مثل تو به همه چیز بخندم.
جلوی تو نقش بازی نمی کنم. مثل نقشی که جلوی مامان بازی می کنم که خیلی خوش اخلاق هستم. مثل نقشی که واسه پانیذ بازی می کنم که خیلی مهربونم. مثل نقشی که واسه بابا بازی می کنم که خیلی می فهمم. مثل نقشی که واسه همسایه روبرویی بازی می کنم که بهش لبخند می زنم در حالیکه همیشه دارم روزی رو تصور می کنم که اسباب کشی کنن و من از دست سر و صداهای وحشتناکشون راحت شم. مثل نقشی که در محل کار بازی می کنم که یعنی همه چی بلدم. نمی دونم شاید هم باید نقش بازی کنم. شاید همه آدم ها همینطورن.
من نمی دونم چرا احساس می کنم تمام نقص های عالم تقصیر منه و من باید درستشون کنم ولی چون خیلی بزرگن فقط غصه اون ها رو می خورم و کاری نمی کنم. من  نمی دونم مفید بدون رو چطوری تعریف می کنن. نمی دونم چرا می خوام مفید باشم اصلا. نمی دونم چرا دوست دارم شاخ غول ها رو بشکنم ولی با غول ها درگیر نشم!
به هر حال خیلی اینطوری نمی مونم. دوباره درست می شم. بذار برم سر کار با چند تا بیشعور سر و کله بزنم انوقت تخلیه انرژی می شم و وقتی میام خونه همان موجود دوست داشتنی سابق می شم. من به یکی احتیاج دارم که من رو از این حضیض طولانی مدت بکشه بیرون. لطفا دست من رو بگیر.
این ها رو می نویسم که غر دونم خالی شه شاید که برم سر درس و دوباره آدم خوبی بشم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 11:0  توسط انوشه  | 

بابا عجب فيلمي بود. بهتون پيشنهاد مي کنم اگر از شگفت زده شدن خوشتون مياد حتما اين فيلم رو ببينيد. فيلم برداري اش محشره. البته من اصلا جز ديدن فيلم چيزي از فيلم سرم نمي شه ولي واقعا مي فهمم که اين فيلم محشره. طراحي صحنه اش، رنگ هاي توي فيلم موسيقي و بازي فوق العاده سلما هايک. .... واي من عاشق اين فيلم شدم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 19:38  توسط انوشه  | 

یکی از روش های درک قانون نسبیت زمان( همون که داستان ۲ تا دوقلو است که یکیشون میره فضا...) اینه که با ما بیاید اردستان و اصفهان.
تصور کنید ساعت ۹صبح است و شما در اردستان هستید. شما کمی تخته نرد بازی می کنید، ورق بازی می کنید، تخمه می شکنید، کمی غر می زنید، با بابابزرگ پدرام صحبت می کنید، بعد پا می شید راه می افتید می رید یه دهی همون نزدیکیا توت می خورید، ۳ ساعت پیاده روی می کنید، ناهار می خورید، اینقدر می خندید تا نفستون بالا نیاد بعد باز توت می خورید چرت میزنید و برمی گردید، ۲ تا صحرا * میرید و بر می گردید خانه ساعت ۵ بعد از ظهره.
اگر شما در اصفهان باشید بعد از این کارها ساعت ۲ نصف شبه و..
اگر در تهران باشید مطمئنا شما به ۳ روز تعطیلی احتیاج داشتید.
 
نه تنها زمان در اردستان و اصفهان نمی گذرد بلکه شارژ موبایل شما تا یک هفته تمام نمی شود.
 
* صحرا در اردستان همون قبرستان است که تعدادش از انگشتان یک دست تجاوز می کند! زیرا هر محله ای واسه حخودش یه قبرستون داره و جالب اینجاست که وظیفه همه اردستانی ها اینه که پنج شنبه ها تا شب نشده برن صحرا ها. هر ۵ شنبه حتی در دمای ۴۵ درجه ۵۰ درجه و باید به محض غروب افتاب هم برگردن خونه. من که اصلا این رفتار رو درک نمی کنم. از این کار هم بیزارم اما چه کنم که نمی شه نرفت.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:34  توسط انوشه  | 

آخه چرا برگشتی؟ اینجا واست کسی دعوت نامه نفرستاده بود. اصلا هم حال نداشتم روی گندت رو ببینم. چرا برگشتی؟ می دونم تقصیر خودمه. اگه همون موقع به جای اینکه کلی با خودم کلنجار برم که خودم رو قانع کنم که دکتر جماعت بیشتر از من سرش می شه و باید بهش اعتماد کرد، بهش شک کرده بودم الان ریخت نحست رو دوباره نمی دیدم. البته از این هم مطمئن نیستم ولی این دکتره شورش رو درآورده بود دیگه.
 
بدین وسیله بازگشت پیروزمندانه بیماری خود را اعلام داشته و برای همسر گرامی از درگاه حق تعالی صبر جمیل آرزومندیم که دوباره باید آزمایش بازی ها رو از سر بگیریم.( با دکتری جدید)
 
واقعا که این انسان چقدر پیچیده است. خداییش من مدتی بچه خوبی نبودم؟ باور کنید الان یه ماهی می شد که زیاد به خودم استرس وارد نکردم. نمی دونم چرا تشریف فرما شدن؟ می دونم زیر سر کیه. پایین اومدن نرخ بهره ها و ادامه داستان هاش چنان شوکی بهم وارد کرد که فکر کردم فرداش مملکت می پاشه و تا به خودم بیام یه ۲-۳ روزی اوقات سگ داشتم. ولی آخه آدم که اینقدر لوس نمی شه. شاید یه دلیل دیگه ای به جز استرس داره. به اون دکتر قبلی که هرچی می گفتم می گفت ناشناخته است. اسم بیماری رو هم بهتون نمی گم. چیز دردناکی نیست فقط رو اعصاب آدم پیاده روی می کنه.
 
پی نوشت. من دارم خر می شم..... اگر بتونن گولم بزنن، خر خوبی می شم. البته به نتیجه این خر شدن مطمئن نیستم. حالا فعلا که واسه خر شدنم وقت باید بذارم.
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 18:25  توسط انوشه  | 

بنده یک عادت بسیار زشتی- البته از نظر دیگران- و در عین حال مفرحی- از نظر خودم داشتم که عبارت بود از اینکه:
به محض اینکه وارد خانه می شوید، در تمام دیگ ها و ماهیتابه های تو آشپزخانه را بر می دارید و میگذارید سر جاش و بعد یک بار هم در یخچال رو باز می کنید و می بندید تا مطمئن شید. اینکه از چی مطمئن شید اصلا اهمیت نداره مهم اینه که یکی از لذت های زندگی اینه که در هر ۵۰ بار باز شدن در دیگ یا یخچال یک چیز هیجان انگیر مثل ماکارونی می بینید و شما باید هر روز این کار رو انجام بدید تا با هیجان بعدی مواجه بشید. حالا چی شده؟
از وقتی خودم ازدواج کردم، هیچ وقت نشده بیام خونه و دیگی رو گاز باشه یا اگر هم باشه خودم دستور اومدنش رو صادر نکرده باشم. یا همه محتویات یخچال رو تقریبا حفظم. من حتی تعداد خیار ها رو حفظم. بدین طریق من یکی از هیجانات زندگی رو از خودم سلب کردم.( بماند که خونه مامان این ها هنوز همان ازگل قبلی هستم). اما از آنجا که ترک عادت موجب مرض است، الان کلی از کتلت های خودم رو خالی خالی خوردم تا هیجان فرار کردن از دست مامان رو واسه خودم تجربه کنم. من اینقدر کله ام رو تو دیگ خودم می کنم( با علم به اینکه می دونم توش چه مزخرفاتیه ها!) که حالم از بوی غذا بد می شه. ضمنا تقریبا هر روزی که آشپزی کنم، زبونم رو می سوزونم.
 
پی نوشت. صدا سیما هم مریض نشد. چرا چون ترک عادت نکرد. فیلم دلشدگان علی حاتمی رو بعد از بارها پخش کردن دیروز با سانسوری تازه پخش کردن. اصلا تو نمی فهمی لیلا حاتمی کی هست و امین تارخ چرا می میره و ..... کسی نیست بگه مجبوری؟ مگه این فیلم رو به جز یک سری روشن فکر عین من! کسی دیگه ای نگاه می کرد؟ عشق ایراد داره؟ اینقدر این جنبه رو حذف کرده بودن که انگار حاتمی فیلمی کمدی با نقش اولی اکبر عبدی ساخته. خدا بیامرزت علی حاتمی. ببخشید که تنت رو می لرزونیم.
پی نوشت۲. بیاییم عهد کنیم به بچه هامون اجازه بدیم تا دلشون می خواد به غذا ناخنک بزنن. آخ چه حالی می ده خدا!!!!!!!!!!!!! راستی اگر ته خیاری که واسه سالاد پوست کنید رو بدین بهشون که دیگه تا آخر عمر ممنون شما هستند. یا اینکه یه سیب زمینی اضافه تر مختص ناخنک زدن سرخ کنید. وای چه بهشتیه اون خونه. ( عزیزان دقت کنید که این کار باعث چاق شدن فرزند دلبند شما نمی شود نمونه اش هم من که با اینکه علیرغم تمام مشکلات و موانعی که مادرم بر سر اهداف من ایجاد می کرد، به دزدی های خودم ادامه می دادم و تا وقتی خونه مامانم اینا بودم آن شیپ!!! تشریف داشتم.!)
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 19:58  توسط انوشه  | 

java.blogfa Free Web Counter
Web Site Counter