ببخشید که من اینقدر بد اخلاقم. ببخشید که یک سره ایراد می گیرم. می دونم که احمقانه است که بگم دست خودم نیست ولی باور کن دست خودم نیست! نمی دونم چرا اینقدر بی حوصله ام. تو که می دونی چی اعصاب من رو خورد کرده. پس چرا یک کاری نمی کنی فراموشش کنم.
از این بیهودگی خسته شدم ولی واسه بیرون اومدن احتیاج به کمک دارم. احتیاج به نصیحت ندارم. چرا هر وقت غر می زنم بهم یک راه حل پیشنهاد می دی؟ من راه حلت رو نمی خوام خودم اون ها رو بلدم. من می خوام خودم رو لوس کنم لطفا به من راه حل نده!
چرا باور نمی کنی تمرکز ندارم یعنی چی؟ چرا وقتی می گم این زندگی اونطوری نیست که من می خواستم به خودت می گیری؟ اصلا تو هم اونطوری نیستی که من می خواستم. استثنائا تو خیلی بهتر از اون چیزی هستی که من تصور می کردم و برام جالبه که تو این نزدیک ۳ سال آشنایی چنان بهت عادت کردم که اصلا نمی دونم دنیا بدون تو چطوری می گذشت. جالب اینجاست که مامان دیروز داشت واسه من تعریف می کرد که اون موقع که نارمک زندگی می کردن، نون از کجا می خریدن و من بهش یادآوری کردم که ۵ سال پیش من هم با اون ها زندگی می کردم!
باور کن من تو رو دوست دارم و وقتی که بد اخلاقی می کنم از تو بدم نمی یاد از خودم بدم میاد که واسه چی روز قشنگمون رو به گند کشیدم. دقیقا واسه یک چیز مزخرف. کاش می شد مثل تو به همه چیز بخندم.
جلوی تو نقش بازی نمی کنم. مثل نقشی که جلوی مامان بازی می کنم که خیلی خوش اخلاق هستم. مثل نقشی که واسه پانیذ بازی می کنم که خیلی مهربونم. مثل نقشی که واسه بابا بازی می کنم که خیلی می فهمم. مثل نقشی که واسه همسایه روبرویی بازی می کنم که بهش لبخند می زنم در حالیکه همیشه دارم روزی رو تصور می کنم که اسباب کشی کنن و من از دست سر و صداهای وحشتناکشون راحت شم. مثل نقشی که در محل کار بازی می کنم که یعنی همه چی بلدم. نمی دونم شاید هم باید نقش بازی کنم. شاید همه آدم ها همینطورن.
من نمی دونم چرا احساس می کنم تمام نقص های عالم تقصیر منه و من باید درستشون کنم ولی چون خیلی بزرگن فقط غصه اون ها رو می خورم و کاری نمی کنم. من نمی دونم مفید بدون رو چطوری تعریف می کنن. نمی دونم چرا می خوام مفید باشم اصلا. نمی دونم چرا دوست دارم شاخ غول ها رو بشکنم ولی با غول ها درگیر نشم!
به هر حال خیلی اینطوری نمی مونم. دوباره درست می شم. بذار برم سر کار با چند تا بیشعور سر و کله بزنم انوقت تخلیه انرژی می شم و وقتی میام خونه همان موجود دوست داشتنی سابق می شم. من به یکی احتیاج دارم که من رو از این حضیض طولانی مدت بکشه بیرون. لطفا دست من رو بگیر.
این ها رو می نویسم که غر دونم خالی شه شاید که برم سر درس و دوباره آدم خوبی بشم.