تبليغاتX
HEXAGON

HEXAGON

A place for ..... maybe nagging.

رفقای پرشن بلاگی
هک شدنتان را تسلیت عرض نموده و از خدامند منان برای صاحبان وبلاگ ها صبر جمیل آرزومندیم/. باشد که نپریده باشید.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 11:47  توسط انوشه  | 

- این چه بازی ایه؟ نمی خوام بهش فکر کنم اونوقت به بازیش هم دعوت می شم.
- خب بازی نکن
- همین قصدم داشتم
- خب چی شد؟
- هیچی خواستم بگم که اگر رییس جمهور بشم فکر نمی کنم وظیفه داشته باشم که تو همه کار مردم دخالت کنم. خیلی چیز ها رو به خود مردم واگذار می کرم
- همین؟
-نه. با تمام وجودم از آزادی مطبوعات و تلویزیون خصوصی حمایت می کردم و مهم ترین کاری که به نظر می رسه اینه که یک عالمه مشاور اقتصادی و اجتماعی استخدام می کردم و حتی اگر در موضوعی ضعیف بودیم، خجالت نمی کشیدم که مشاور خارجی استخدام کنم. رو امنیت سرمایه گذاری می کردم و هدف اولیه اقتصادی رو هم توسعه توریست می ذاشتم. به همین دلیل کلی قوانین دست و پا گیر رو حذف می کردم تا توریست به این کشور زیاد بیاد. ( دقت کنید که من عقده توریست نداشتن دارم.). تمرکزم رو اقتصاد می ذاشتم و اینقدر با دین مردم کاری نداشتم.
- فکر می کنی قبل از تو کسی به موضوعات فکر نکرده
- البته که کرده. من به این نتیجه می رسیدم که این مردم عاشق فقرن. خوشبختی رو در رسیدن به بهشت می دونن و نمی دونن که تو همین زمین هم می شه بهشت رو ایجاد کرد. می بینم که عرق ملی و... این حرف ها مرده. می بینم که هممون خودخواهیم  و طلبکار. می بینم که اراده ای برای توسعه وجود نداره. بعد استعفا می دادم. بنابر این از اول رییس جمهور نمی شم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 10:40  توسط انوشه  | 

۱- ایول بچه های جوانان والیبال. بعدی عمری احساس شادی فرمودیم. گرچه دیشب باختن، ولی یک نگاه به نتیجه ها بندازین تا ببینید مقابل قهرمان جهان چه کردن؟ همش منتظر بودم که اعلام کنن یک ماشینی چیزی بهشون می دن اما انگار نه انگار!( باصدای منصور) که جز ۴ تیم برتر دنیا هستن. فقط هر الاغی که تو فوتبال گل کنه به یه جایی می رسه. فقط یک مجری احمقی بین هر ست اعلام می کرد که مربی قبلی که یوگوسلاو بود ما رو به مقام ۵ ام رسوند اما این مربی ایرانی ببین ما رو به کجا رسونده. من فقط از روی نتایج می گم که کار مربی ایرانی درسته اما آخه الاغ اگر کار اون مربی یوگوسلاو درست نبود که نمی ذاشتینش مربی نوجوانان تا برای همین آقای کارخانه بازیکن پیدا کنه.
۲- وضعیت والیبال و بسکتبال باید تا به حال به فدراسیون ها اثبات کرده باشه که با برنامه ریزی هرچند کوتاه مدت هم که باشه می شه چقدر خوب نتیجه گرفت. اما سرنوشت فدراسیون فوتبال رو نگاه کنین؟ اون از مربی اش که تو اولین بازی رسمی غیر دوستانه اش بطری می ندازه وسط زمین و اون هم از پارتی بازی هاش و اون هم از بی غیرتی بعضی از بازیکن هاش. من خداییش طرفدار پروپا قرص! فوتبالم اما این ها حالم رو بهم زدن. یک نکته دیگه هم کشف کردم اینکه بازیکن های والیبال چقدر مودب هستند و چقدر این ورزش بر پایه احترام و کار تیمی بنا نهاده شده. تازه آدم های باهوشی هم هستند.
۳- بازی رایانه ای انرژی هسته ای!! ساخته شد و می تونید برای بچه هاتون خریداری کنید. خدار را شکر ما بچه مچه نداریم. این بازی به همت انجمن اسلامی دانش آموزان و با هزینه ۳۰ میلیون تومان نوشته شده و ۸ مرحله دارد و ۷۵ دقیقه طول می کشد( احتمالا بازی دمو است که دقیق۷۵ دقیقه طول می کشد.)
۴- اگر فیلم به خاطر روزانا را ندیدید سه شنبه شب نگاه کنید. نگاه جالبی به پدیده مرگ داره. طنز تلخیه که این رو می شه از روی تیتراژ شروعش فهمید. جاییکه یک عالمه دلقک گریه می کنن. تازه یکی از عشق های من ژان رنه هم بازی می کنه.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 12:45  توسط انوشه  | 

(Don Herold)دان هرالد  كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد . بخوانيد:
" البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم . اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم .
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم . سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم .
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد : " شادى از خرد عاقل تر است ".
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 12:0  توسط انوشه 

انوشه باغبان در راستای اختراعات خود، امروز یک مقدار گل را از گلدون های دیگه کند و در گلدان دم در خانه اش که دیگر گل هایش خشک شده بود، کاشت و  از امروز تا ۲ هفته دیگر چشم به راه نشانه ای از رشد گل هایش خواهد ماند. وی که از ابتدای سال ۱۳۸۵ شغل شریف باغبانی را برای خود پیش نمود امروزه بالغ بر ۸ گلدان کوچک و بزرگ دارد. وی موفق شده است از ابتدای سال ۸۶ فقط یک آلمون و یک رز را به دیار باقی بفرستد. و این در مقایسه با سال گذشته که تقریبا تمام گل های جان سخت ( نظیر شمشاااااااااادددد!) را به آن دنیا فرستاده بود، نشانه ای از رشدی چشمگیر است.  وی حیاط خانه شان را خیلی دوست دارد و از همسایه محترمی که خیلی برای باغچه زحمت می کشد بسیار متشکر است. آن همسایه هم مثل من آرزو دارد گلفروشی داشته باشد. او هم شمالی است. او برای گل کاشتن و گل خریدن از انوشه هم کمک و مشورت می گیرد. امسال انوشه و همسرش با ایشان رفتند و گل انتخاب نمودند.
انوشه امیدوار است در مورد پایان نامه اش هم به رشد چشمگیری دست یابد. وی همچنین امیدوار معجزه ای است تا اخلاقش هم دچار رشد چشمگیری شود. همچنین وی امیدوار است بتواند ۵ دقیقه با آخرین سرعت بدود بدون اینکه حالت تهوع بهش دست بدهد. او همچنین امیدوار است کمی به آشپزی علاقه مند شود و کاسه کاسه بستنی به جای شام به خورد شوهرش ندهد. او همچنین به دنبال راهی است که ....
اگر قرار باشد همه اش را بداند که باید سرش را بگذارد و بمیرد.
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:39  توسط انوشه  | 

این پروژه فوق مدرنی که در دنیا بی نظیره، شبکه پمپ بنزین ها رو می گم، آف لاین آن لاین است. این تعریف جدید را جدی بگیرید. شبکه تا سر نازل آفلاینه بقیه اش تا تو باک آن لاینه. ضمنا سعی نکنید شبکه را هک کنید زیرا این شبکه رو خارجی ها که ننوشتن، ایرانی ها نوشتن. در نتیجه یا ایرانی ها خدای امنیت هستند یا اینکه این شبکه اینقدر بی منطق است که هیچ بنی بشری سعی نمی کنه هکش کنه .... یا .... شاید هم فکر کردن کسی تو ایران سوادش رو نداره، دارن ملت رو گول می زنن.
ضمنا تمام داده ها در این شبکه کد شده است در حالیکه تمام شبکه های دیگر در دنیا، حتی بانک ها، داده هاشون رو می ذارن جلو چشم مردم که هر کی خواست بیاد عوضش کنه.
ضمنا باز کردن کد این داده ها میلیون ها!!!!!!!!!!!!!!! سال طول می کشه. احتمالا قبلا امتحان شده.
باور نمی کنین؟! شبکه خبر اعلام کرد.
 
پی نوشت. این نامه ۵۷ نفر داره لوث می شه. این چه بحث های بی ربطیه که شبکه ۲ نشون می ده.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:55  توسط انوشه  | 

بنزین بنزین بنزین.....
حالم به هم خورد. بابا نمی میرید که . بقیه مردم دنیا چطوری بدون سوبسید زندگی می کنن. عجب ها!
این مردم کجان؟ یعنی اینقدر نصرف بنزینشون بالا بود؟ تلویزیون می گفت ها ولی ما باور نمی کردیم. جدا می گم برای رفت و آمد در شهر ماهی ۱۰۰ لیتر برای ما کافیه. می مونه مسافرت که به نظر دیگه نباید بیشتر از این نفت بفروشیم که می خوایم بریم مجانی خوش بگذرونیم. من موندم مردم سر کار نمی رن یا می تونستن همشون با سایل نقلیه عمومی برن و نمی رفتن. دیگه مهمونی هم نمی رن. ببخشید با بنزین فقط بهشت زهرا می خوان برن؟
دیروز رفتم انباری همسایه ها رو چک کردم که مطمئن شم زیرمون بنزین قایم نکردن. می خندین؟ خل و چل های جامعه در فاصله صد قدمی شما هستند. کافیه سرتون رو بگردونید. دیدینش؟ ( حالا نمی خواد سمت اعضای خانواده بچرخونید که بهتون بر بخوره) البته اگر مردم می خوان قهر کنن من به شدت از این عمل استقبال کرده و با شوهر جانمان در خیابان های شهر جولان می دهیم و آخر هفته هایی رو که از ترس ترافیک تو خونه می موندیم، جبران می کنیم. گاهی شک می کنم شاید ما خلیم. بالاخره یه چیزی به اسم خرد جمعی وجود داره دیگه. نداره؟
اگر به شعور خود احترام می گذارید فیلم پارک وی را نبینید. بشینید یک بار دیگه درخشش استنلی کوبریک رو ببینید تا شاید جیرانی هم بفهمه که سینمای وحشت یعنی چی؟ کپی برداری به مضحک ترین شکل ممکن.
+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 12:26  توسط انوشه  | 

من دستم سبکه. هر کي مي خواد مديرعاملي چيزي بشه، از اون آدم هايي که ۲۴ ساعته مي رن جلسه و کيف مي کنن!!! کافيه به من بگن. بايد يک کاري کنن من گيرشون بيافتم و باهاشون کار داشته باشم. يقينا شما به سرعت به آرزوهاي خود خواهيد رسيد.
پي نوشت. در زمينه شوهر کاري از دستم بر نيومده تا حالا. کسي که دست گل من رو تو عروسي گرفت هنوز مونده، چه برسه که بهش دست گل هم نرسيده باشه.
 
از کنکور امسال چه خبر. خواهر جان من کنکوري بود. چقدر سوالات اين ها چرت و پرت شده. امسال که در هر درس يک سوال داشتن که فقط بايد جواب مي دادن حتما ۳ امتيازش رو مي گرفتن. سوال اين بود:
فکر مي کني اين درس رو بالاي ۵۰٪ زدي؟ همه جواب ها هم صحيح است!!!!
من که فکر نمي کردم خواهر جان ما اينطوري امتحان بده. البته من فقط واسه خودش ناراحت مي شم- اگر رتبه اش بد بشه- چون اون خيلي از خودش انتظار داره. اما حالا شرايط طوري شده که بايد منتظر بمونه بقيه امتحان هاشون رو يکم بد داده باشن!.
 
من هميشه تو زندگي ام فکر مي کردم ۶۶٪ رياضي تو کنکور زدن افتضاحه، ديروز فهميدم که ميانگين رباضي تو کنکور رياضي منفيه!!! بابا من نابغه بودم و نمي دونستم.
 
+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 12:7  توسط انوشه  | 

ای خدا

من چرا اینقدر از سوسک می ترسم. از رفتاری که به خاطر یک سوسک یک اینچی از من سر میزنه از خودم خجالت می کشم. از هیچ چیزی به اندازه سوسک نمی ترسم و بدم نمیاد. حاضرم سر سفره یک سری آدم که کله پاچه می خورن بشینم و خورده شدن چشم گوسفند را توسط آن ها تماشا کنم اما سوسک رو اصلا نبینم یا اصلا حس نکنم که سوسکی وجود داره.

یکی از ترس های عمده من اینه که من تنها باشم و سوسک بیاد. فکر می کنید چه کار می کنم؟ خب بخونید.

دیروز غروب که کلی به نظافت خانه پرداختم، تصمیم گرفتم دکور خونه رو هم عوض کنم و استثنائا آشپزی هم بکنم. گفتم قبلش برم وسایل ورزشم رو از حیاط خلوت جمع کنم( من رفتم کلاس آیروبیک ثبت نام کردم و کلی خوشحال بودم از اینکه بعد n سال تصمیم دارم هیکل مبارک را تکان دهم، البته به جز برای رقصیدن.) القصه،  کفشم بیرون بود تا خشک شه. دستم رو کردم تو کفش و دیدم خشکه. فکر می کنید سوسکه اون تو بود و اومد بیرون؟ حدس اولتون درسته اما قشنگ صبر کرد من اومدم تو در رو بستم و بعد از روی دستم سر خورد و پرت شد پایین.

عکس العمل ها:

۱- جیغ

۲- خشک شدن

۳- عرق سرد

۴- لرزش دست و پا

۵- تلفن به پدرام که بیاد من رو از دست این اف ۱۶ نجات بده

۶- وقت تلف کردن...... و به سمت اتاق خواب نگاه کردن که مطمئن شم سوسک اونجا نمی ره.

حالا بابا و مامان دم سر زده میان و تا صداشون رو می شنوی می گی آخجون! چه خوب شد اومدید. من تنها نیستم. یه سوسک تو خونه هست و بابات بر می گرده می گه ما رو واسه سوسک کشی می خوای؟ سوسکه پیدا نمی شه. تمام خونه رو می ریزیم بیرون اما نمیاد. مامان اینها میرن و پدرام میاد.

تصمیم می گیرم فردا باهاش برم سر کار که تا نیست سوسکه من رو نخوره. بعد می گردم دنبال لیست دوستام که فردا برم ببینمشون و خونه نباشم. بعد از ۲ ساعت که کف زمین رو نگاه می کردم که سوسکه رو ببینم، از خودم خجالت می کشم روی مبل دراز می کشم می گردم تو تلویزیون دنبال اذان موذن زاده اردبیلی که خیلی دوست دارم. خدا بیامرز هنوز الله اکبر نگفته چشمم رو باز می کنم می بینم سوسکه رو لبه مبل داره به سمت صورت من حرکت می کنه....

عکس العمل:

همون بالایی ها فقط جای بند ۵ رو با گریه عوض کنید. یعنی یک اینچ سوسک چنان استرسی به من وارد کرد که نه تنها تا اخر شب هیچ کار مفیدی نتونستم انجام بدن بات السو نشانه های بیماری بنده که با استرس تشدید می شه و مدتی بود به زور دارو قطع شده بود، برگشت. آخه واقعا ارزش داره.

فکر کنم این ترس از ۶ سالگی تو من نهادینه شده. یه خونه ای بود که هر شب بابام ۴۱۰ تا سوسک نمی کشت، شب خواب نداشتیم. تازه پرواز هم می کردن...............به نظر شما برم دکتر؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:55  توسط انوشه  | 

من حوصله جر و بحث ندارم. اگر هر کی از اینجا رد شد و به هیکل خودش گند زد من این اجازه رو به خودم میدم که کامنت مزخرفش رو پاک کنم. چون آدم هایی که میان اینجا برام همیت دارن که فحش نخونن.  ضمنا اگر دائم وقتت رو تو وبلاگ این و اون نگذرونید و ۴۰۰ تا کامنت طرف رو قرقره نکنید( به قول خودتون) مجبور نیستید که وقت عزیزتون رو بذارید و برای من کامنت بنویسید. خب که چی؟ این کارت هم خیلی بهتر از کار قبلی ات نبود. جفتش توهین بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:32  توسط انوشه 

سری فیلم هایی که از یک جا کش رفته بودم تموم شد، حالا علی موند و حوضش. یکیش که همون فریدا بود که باز هم دیدمش. معرکه بود.
دیگه یک فیلم دیدم به اسم birth به بازی نیکول کیدمن که به نظرم می تونست ۱۰ دقیقه ای، حالا چون شمایی نیم ساعته تمومش کنه ولی یک ساعت و ۴۰ دقیقه طولش داد.
يکي ديگه ‌burns بود با بازی یه بابایی تو مایه های آرنولد و گیشتانگ گیشتانگ بود( صدای فیلم اکشن) به درد جمعه بعد از ظهر می خورد که بعد پرتش کنی بره.
یکی دیگه  match pointبود با کارگرداني وودي آلن و بازي اسکارلت جوهانسون و برايان گوکسي که با اينکه مي شد اين رو هم نيم ساعت تا ۴۰ دقيقه اي تومش کرد ولي جالب بود.
فیلم بعدی هم که بسیار با معنی بود یک فیلم اسپانیایی به اسم talk to her بود با کارگردانی پدرو المودار. این هم معرکه بود.
 
فیلم مچپوینت! داستان یک مردیه که از زنی استفاده می کنه یعنی در حقیقت برای پول باباش باهاش ازدواج می کنه و موقعیت مالی و اجتماعی خودش رو ارتقا می ده و در همون حال با زن دیگه ای رابطه داره و تا زنه میاد براش دردسر ساز بشه، بنگ!!! ترتیبش رو می ده. فیلم جالبی بود پر از صحنه های جالب و  sign. ولی نکته ای که منو درگیر کرده اینه که من از اینکه کسی نفهمید که قاتل کی بوده خوشحال شدم. این موضوع ذهنم رو به خودش مشغول کرد که چرا من که می دونم یارو یک آدم کثیف دروغگو و قاتله که به زنش خیلی علاقه نداره و داره واسه دنیا فیلم بازی می کنه، در طول فیلم دچار استرس میشم که یعنی زنش می فهمه یا پلیس می گیرش یا نه؟ و بالاخره بعد از ۲ روز( البته نه ۲۴ ساعت تفکر ها همون ۵-۶ دقیقه) به این نتیجه می رسم که من دلم برای معصومیت زنش می سوخت. از اینکه چقدر به زندگی اش علاقه داشت و به همه کس و همه چیز اعتماد داشت. به خاطر اینکه این ناراحت نشه، دوست داشتم که هیچ چی نفهمه.
من در مورد این زن این فکر رو می کنم. از این طور زن ها که ازشون سو استفاده می شن دور و بر ما کم نیستن. اما من نتونستم نتیجه بگیرم که اگه این بلا سر خودم یا یکی که من بشناسمش بیاد، من چی دلم می خواد. دلم می خواد بپرم بهش بگم که شوهرت با یکی دیگه است؟ که ازت سو استفاده شده یا من هم می ذارم تو جهلش بمونه تا از زندگی اش لذت ببره. در مورد خودم چی ترجیح می دم؟
 
فیلم" باهاش صحبت کن" هم یک جورهایی من رو برد تو فکر. اینکه یک مرد تمام زندگی خودش رو فدای یک زن می کنه و افرادی باعث می شن که بدون توجه به احساساتش از اون شخص دور بشه و بعد از کل داستان حذف شه. حالا من از این که این آدم حذف شده احساس رضایت می کنم چرا؟ چون اون دختری که از عشق اون بابا خبر نداشته عاشق یک مردی می شه که ۲ بار تو عشق شکست خورده. و چون من دلم براش می سوخت پس کلی کیف کردم که کارگردان یک آدم اضافی رو از سر راه این بابا پاک کرده! خیلی بی رحمم. گرچه این پاک کردن در یک حرکت کاملا رمانتیک انجام شد و قاعدتا باید دل من رو آتیش می زد ولی این ماسله رو من اینقدر تاثیر نذاشت تا اینکه احساس کردم اون یکی مرد برای بار سوم عاشق شده . من چرا اینطوری ام؟
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 17:30  توسط انوشه  | 

java.blogfa Free Web Counter
Web Site Counter