من چرا اینقدر از سوسک می ترسم. از رفتاری که به خاطر یک سوسک یک اینچی از من سر میزنه از خودم خجالت می کشم. از هیچ چیزی به اندازه سوسک نمی ترسم و بدم نمیاد. حاضرم سر سفره یک سری آدم که کله پاچه می خورن بشینم و خورده شدن چشم گوسفند را توسط آن ها تماشا کنم اما سوسک رو اصلا نبینم یا اصلا حس نکنم که سوسکی وجود داره.
یکی از ترس های عمده من اینه که من تنها باشم و سوسک بیاد. فکر می کنید چه کار می کنم؟ خب بخونید.
دیروز غروب که کلی به نظافت خانه پرداختم، تصمیم گرفتم دکور خونه رو هم عوض کنم و استثنائا آشپزی هم بکنم. گفتم قبلش برم وسایل ورزشم رو از حیاط خلوت جمع کنم( من رفتم کلاس آیروبیک ثبت نام کردم و کلی خوشحال بودم از اینکه بعد n سال تصمیم دارم هیکل مبارک را تکان دهم، البته به جز برای رقصیدن.) القصه، کفشم بیرون بود تا خشک شه. دستم رو کردم تو کفش و دیدم خشکه. فکر می کنید سوسکه اون تو بود و اومد بیرون؟ حدس اولتون درسته اما قشنگ صبر کرد من اومدم تو در رو بستم و بعد از روی دستم سر خورد و پرت شد پایین.
عکس العمل ها:
۱- جیغ
۲- خشک شدن
۳- عرق سرد
۴- لرزش دست و پا
۵- تلفن به پدرام که بیاد من رو از دست این اف ۱۶ نجات بده
۶- وقت تلف کردن...... و به سمت اتاق خواب نگاه کردن که مطمئن شم سوسک اونجا نمی ره.
حالا بابا و مامان دم سر زده میان و تا صداشون رو می شنوی می گی آخجون! چه خوب شد اومدید. من تنها نیستم. یه سوسک تو خونه هست و بابات بر می گرده می گه ما رو واسه سوسک کشی می خوای؟ سوسکه پیدا نمی شه. تمام خونه رو می ریزیم بیرون اما نمیاد. مامان اینها میرن و پدرام میاد.
تصمیم می گیرم فردا باهاش برم سر کار که تا نیست سوسکه من رو نخوره. بعد می گردم دنبال لیست دوستام که فردا برم ببینمشون و خونه نباشم. بعد از ۲ ساعت که کف زمین رو نگاه می کردم که سوسکه رو ببینم، از خودم خجالت می کشم روی مبل دراز می کشم می گردم تو تلویزیون دنبال اذان موذن زاده اردبیلی که خیلی دوست دارم. خدا بیامرز هنوز الله اکبر نگفته چشمم رو باز می کنم می بینم سوسکه رو لبه مبل داره به سمت صورت من حرکت می کنه....
عکس العمل:
همون بالایی ها فقط جای بند ۵ رو با گریه عوض کنید. یعنی یک اینچ سوسک چنان استرسی به من وارد کرد که نه تنها تا اخر شب هیچ کار مفیدی نتونستم انجام بدن بات السو نشانه های بیماری بنده که با استرس تشدید می شه و مدتی بود به زور دارو قطع شده بود، برگشت. آخه واقعا ارزش داره.
فکر کنم این ترس از ۶ سالگی تو من نهادینه شده. یه خونه ای بود که هر شب بابام ۴۱۰ تا سوسک نمی کشت، شب خواب نداشتیم. تازه پرواز هم می کردن...............به نظر شما برم دکتر؟