من امروز نترسیدم. من امروز نترسیدم که تجربه جدیدی رو شروع کنم. من امروز بعد از مدت ها احساس اعتماد به نفس داشتم. من امروز به یک مصاحبه شغلی دعوت داشتم و رفتم و احساس می کنم اون ها منو قبول کنن، اگرچه حقوق درخواستی من کمی بالا بود. چرا؟ چون هفته دیگه قرار بود بریم مسافرت و من معمولا وقت می رم سر یک کاری یک اتفاقی می افته که نرفته مجبور می شم که مرخصی بگیرم. (اینقدر که من رو مرخصی حسسسسسسسسسسسسسساسم. نمی دونید چقدر نسبت به این موضوع حساسیت دارم که حد نداره ها)
من امروز نترسیدم که مثل احمق ها به چیزی که دارم راضی باشم. من امروز نترسیدم که به خاطر ثبات فکری مضحکی که در انتظارش هستم بقیه موقعیت های شغلی ام رو رد کنم. من امروز تونستم تصمیم بگیرم که اگر برنگشتم بانک پارسیان دنیام کن فیکون نمی شه. من می خوام تصور اینکه شغلی ثابت و راحت داشته باشم رو برای همیشه بذارم کنار. من سرم درد می کنه برای دردسر. کسی دستمال نداره؟!!
پی نوشت. واقعا که دلم خوش بود که مثلا دوستای باحالی پیدا کردم در دوره فوق لیسانس. لیدیز محترم یادشون رفته بود به من خبر بدن که باید یک مشق شب خفن برای درس دو ترم پیش تهیه کنیم تا نمره هامون رو بیاره بالا. ( بنده به عنوان تنها پاس شده کلاس شدم ۱۳). حالا ۲ روز مونده به انتهای مهلت و من هستم و یک عالمه تایپ و ترجمه. امشب تمومش می کنم. می گی نه؟ نگاه کن.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 14:49  توسط انوشه
|










