تبليغاتX
HEXAGON

HEXAGON

A place for ..... maybe nagging.

من به عنوان شهروندی متمدن و قانون مدار تقریبا به مدت ۲ سال است که ازدواج کرده ام و در طول این تقریبا  ۲ سال همواره زباله های شیشه و کاغذ و پلاستیک را از سایر زباله ها جدا نموده و جداگانه به انباری حمل کردم تا شاید زیاد شود و کسی بیاید آن ها را ببرد. این زباله ها زیاد شدند به صورتیکه جا برای اسباب اضافی داخل انباری نبود. لذا بنده به مدت یک ماه دنبال سازمانی گشتم که مسئول زباله های تفکیکی من باشه. حتی تا شهرداری منطقه هم مراجعه کردم ولی انگار نه انگار( بر وزن آهنگ مزخرف منصور)
و دیروز:
زباله هایم را سپردم به کسانی که برایش ارزش قایلند یعنی همین زباله دزد ها. پلاستیک ها را گذاشتم داخل این سطل آشغال گنده ها که سر کوچه نصب شده. کاغذهایم را مرتب پایینش چیدم تا چشمشون ببینه و شیشه هایم را بخشیم به مغازه دار سر کوچه که نمی دونم می خواد باهاشون چه کار کنه. بعد از حدود ۳ الی ۴ ساعت، زباله های تفکیکی من مسیر سرنوشت را طی کردند و من مجبور شدم برم تیکه کاغذهایی رو که زباله دزدها لازم نداشتن و نبردن از کف خیابون جمع کنم تا برای خودم گناهی متصور نشده باشم.
این بود داستان تمدن پایان یافته من و طلای کثیف تفکیک شده ام.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 15:4  توسط انوشه  | 

دوستان توجه دارن من چه ارادتی نسبت به شخص شخیص گوگل دارم. کلا گوگل یکی از اعضای خانواده من است که تا هر روز لوگویش را نبینم سر راحت بر بالین نمی گذارم. شعر زیبای من رو که در مورد گوگل داشتید که حالا....
بگو چه شانسی اوردم که دیروز خونه نبودم و تا آخر شب به اینترنت دسترسی نداشتم وگرنه سکته رو زده بودم. حالا شاید سکته نه ولی بیماری نازنینم که دیگه عود می کرد. اون هم حالا که قراره به سلامتی تا چند وقت دیگه دوز داروهام کم شه. وای وای وای. خدا چقدر من رو دوست داره.
 
پی نوشت .من عاشق چشمت شدم....دست افشین یداللهی مریزاد
من عاشق این شعرم و تقریبا این فیلم مدار صفر درجه رو برای این شعر نگاه می کنم:
 
وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي عدم چشم تو را هيچ از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمانها مي كشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشكهايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
 
يك آن بُد اين عاشق شدن، دنيا همان يك لحظه بود
آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي كه من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده كرد
آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده كرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
ضمنا این بابای شاعر الان در تلویزیون حرف جالبی زد چون اگر معرف حضورتون باشن، ایشان روانشناس هستن. هر ناراحتی که تو زندگی پیش میاد گامیه برای حرکت به سمت آرامش. دقت کنید راست می گه ها. اگر نخوایم شعار بدیم که شکست مقدمه پیروزیه، اما می شه گفت ناراحتی ها دلتنگی ها و غصه ها می تونه دلبستگی آدم رو به حشو زواید زندگی کم کنه و اونطوری آدم می تونه به آرامش بیشتری برسه.
 
پی نوشت۲. من در آرزوهام دو تا کار می بینم که باید انجام بدم....
مسافرت مسافرت مسافرت... و دومی اش هم فعالیت در..... به خودم مربوطه! حیف که دوتاش پول می خواد و پول هم کار می خواد و من الان بیکارم. باید کمی بجنبم تکانی به هیکل مبارک بدهم.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 13:39  توسط انوشه  | 

سلام خانوم مهندس
چرا خط تولید رو خوابوندی خانوم  مهندس
حقوق کارگرا رو دادی آقای مهندس
ما کی بر می گردیم سر کار خانوم  مهندس
.... آقا مهندس
....... خانوم مهندس
........... آقا مهندس
 
اه. حالم به هم خورد. خدا رو شکر به برکت سر دانشگاه آزاد نیمی از ملت ایران که دکتر نیستن، حتما مهندس هستند. این چه فیلمیه. کجای دنیا اینقدر یک نفر رو مهندس صدا می کنن. انگار که طرف هویتی جز مهندس بودنش نداره. یک همکار داشتم که همه باید بهش می گفتن مهندس. کلا انگار هویتی جز مهندس بودن نداشت. من که خیلی ناراحت می شم اگر من رو اول به مهندسی ام بشناسن،واسه همین به اون بابا نگفتم مهندس. اگر هم گاهی بر حسب عادت بقیه! از دهنم در می رفت، حتما بعدش فامیلی اش را هم می گفتم. به نظرم توهین می اومد که مثل .... ( نمی دونم چی) برگردم بش بگم مهندس خالی.
دوستان که به خاطر دارن تو دانشکده مهندس تقریبا تو مایه های فحش بود دیگه.
 
پی نوشت. من نمی تونم بر وسوسه دیدن بازی علی نصیریان و گوهر خیراندیش غلبه کنم. پس مجبورم همه چی رو تحمل کنم مهندس!
پی نوشت. کدام .... هنوز مهر نرسیده چنین سرمای سختی می خوره. لازم به ذکر است که از دو روز قبل از سرما خوردگی بنده ،کولر خاموش بوده مهندس.
 
پی نوشت. بدترین فحشی که بلدید چیه؟.................. نه نمی خواد بنویسید...... نههههههههههههه!!!!!!!! اما من یک بار تو خیابون اذیت شدم، خواستم یک فحشی به طرف بدم که دیگه از این....... نکنه، بعد از چند ثانیه تفکر عمیق برگشتم گفتم بی تمدن بی فرهنگ! به نظرتون یارو دست از این کارش برداشت؟
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:59  توسط انوشه  | 

سلام جوجه. تو چطوری؟ کجایی؟
ببین اولا من اون نظر بچه گانه رو با نظری که از اون هم مزخرف تر بود که ما باید بمانیم و وطن را بسازیم مدت هاست که پس گرفتم. پس لطفا من رو دیگه با اون نظریه احماقانه نسجید.
ضمنا در مورد افغانی ها اینطور فکر نمی کنم که باعث بیکاری فساد و فحشا شدن؟ کدوم زن افغانی رو تو خیابون می بینید که در حال تن فروشی باشه. اگر هستن که احتمالا تعدادشون بسیار کمه. افغانی هایی رو می شناسم که بعد از اتمام جنگ رفتن افغانستان اما به خاطر بچه هاشون برگشتن ایران. حتی یکی رو می شناسم برگشت ایران برای اینکه اینجا می تونست از قرص های ضد بارداری استفاده کنه و مجبور نبود بغل گوش خانواده شوهرش تبدیل به ماشین جوجه کشی بشه. یک انباری با یک بچه براش تو ایران بهشت بود. ضمنا این ۱۰۰هزار افغانی چند موقعیت شغلی رو خراب کردن؟ افغانی هایی که بیمه ندارن و حقوقی نمی گیرن. فکر نمی کنم ما ایرانی ها استقامت اون ها رو داشته باشیم. ضمنا به نظر من خیلی بچه گانه است که مشکلات بیکاری،فقر و فساد رو بندازیم گردن یک مقدار!! مهاجر. فکر می کنید اگر اون ها نباشن قراره چه گلی به سر ما زده بشه. محض اطلاع کسی که فکر می کنه افغانی ها فقر بدبختی برای ما میارن عرض کنم تمام لوله کشی های گاز تهران و کلی از ساختمان سازی های لا اقل همین شهر کار همین بیچارگان افغانی است.
حالا خودتون رو در نظر بگیرید که به خاطر جنگ مجبور به مهاجرت هستید. چقدر از کشور مبدا طلبکارید؟ بعد از چند سال خودتون رو محق می دونید که شهروند اون کشور باشید. آیا فرصت شغلی برابر نمی خواید؟ تحصیلات برای بچه هاتون نمی خواید؟ اگر در اون کشور بچه دار بشید نمی خواید براش شناسنامه بگیرید؟ به کدوم دولت اجازه می دید حق تحصیلات رایگان و بهداشت رایگان رو از شما و زن و بچه تون بگیره؟ البته چون ایرانی هستیم فقط غر می زنیم و جرات اعتراض هم نداریم. ما راه می ریم و ادعامون می شه که مهاجران ایرانی جز تحصیلکرده ترین مهاجران کشورهای دیگه ان. افغانی ها هم تحصیلکرده دارن اما می رن به همون کشورهای دیگه. سهم ما کارگرهای افغانستانه.
ضمنا من اصلا فکر نمی کنم ما ملت مهمان نوازی هستیم. بلکه برعکس فکر می کنم که خیلی چیزهای خوبی که در مورد خودمون می گیم یک داستانه باحاله که سالهاست برای هم تعریفشون می کنیم.
 
پی نوشت. کتاب عطر سنبل عطر کاج رو بخونید. نگاه جالبی به رفتار یک خانواده مهاجر در آمریکا داره. طنزه ریز و جالبیه.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:0  توسط انوشه  | 

جمع آوري صدهزار افغاني

اگر چنين تيتري خوانده بوديد که «دولت آمريکا جمع آوري بيش از صد هزار ايراني غيرمجاز را در آمريکا آغاز کرد» چه احساسي پيدا مي کرديد؟ روزنامه ها نوشتند: «جمع آوري بيش از صدهزار اتباع افغاني غير مجاز» صورت گرفت. چنان راجع به صدهزار افغاني حرف مي زنند، انگار صدهزار عدد سيب زميني هستند. احتمالا در ادامه طرح جمع آوري افغاني ها چنين جملاتي را با عرض معذرت از دوستان افغاني عزيز خواهيم خواند.

- دولت ايران تعداد صد و پنجاه هزار قطعه افغاني را جمع آوري کرد و پشت مرز گذاشت.
- دولت ايران مقدار زيادي افغاني را جمع آوري و پس فرستاد.
- وزارت کشور چند بسته افغاني را به بيرون پرتاب کرد.
- دولت ايران اعلام کرد صد هزار عدد افغاني بزرگ و پنجاه عدد افغاني کوچک را بزودي به بيرون پرت خواهد کرد.
نتيجه گيري منطقي: اوي اوي اوي! چه خبرتونه؟ دارين درباره انسان حرف مي زنيد!

پی نوشت من. این دقیقا بیناگر احساس منه نسبت به بیچارگان افغانی که به علت قحطی کشور همسایه گیر ما فا..... ها افتادن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:11  توسط انوشه  | 

۱- به شما قول همکاری می دن. همه چیز داره خوب پیش می ره. شما طبق معمول شروع می کنید به برنامه ریزی که ال می کنم و بل می کنم. قرار می ذارید برید یک جایی که اطلاعاتی رو که مدت هاست لازم دارید بگیرید. تمام اطلاعات شما روی یک کامپیوتر است که بک آپ! ندارد. عصر روز قبل از قرار شما یک احمق یک کاری می کنه که اطلاعات کامپیوتر بپره. حالا دو روزه دارن زور می زنن کامپیوتر برگرده. حالا من چطوری ام؟ آرام!!! من حرص نمی خورم. آیا دارم دچار دگردیسی می شم و به کوآلا تبدیل می شم؟
۲- خانه شما چند متره؟ آیا می توانید به سادگی دکوراسیون خانه خود را تغییر دهید؟ آیا شما نیز برای خریدن یک کمد و کتابخانه سر سانتی متر با مغازه دار ها چونه می زنید؟ آیا شما نیز مجبورید دائم متر دست بگیرید بلکه بتونید ۹۰ درجه تخت خود را بچرخانید؟ من با چنین معضلی رو برو هستم و بعد از مدت ها فکر کم کم دارم به نتیجه می رسم. نکته مهم در تغییر دکوراسیون اینه که مطمئن باشید می خواید چه کار کنید چون شوهر شما به راحتی همه چیز رو سر جای اول بر نمی گردونن. همچنین شنا باید وقت کافی برای آموزش جاهای جدید وسایل به شوهرتان تخصیص دهید. البته این موضوع خیلی وقت نمی گیرد. چون آقایون کلا جای چیزی رو یاد نمی گیرن حتی اگر اون چیز در حال تماشا کردن اون ها باشه!!
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 14:7  توسط انوشه  | 

عکس بالایی به دلیل علاقه من به سازه های فوق آورده شده است. می دونستید طول هر پره ۳۰ متره؟
 
ماسوله ساعت ۶ و نیم صبح
 
ماسوله عصر روز قبل از عکس بالایی!
ماسوله همون عصر
 
ماسوله صبح روز بعد از عکس بالایی از جنگل روبرویی - تعداد زیادی گاو اینجا می چریدند.
 
ابتدای جاده سیاهکل به لونک
 
عکسی بسیار هنری
 
وسطای جنگل سیاهکل که از فرط انبوهی سیاه شده بود!
 
گل کاغذی، گل مورد علاقه من که متاسفانه تهران در نمیاد!
 
۳ عدد اسب زیبا که نمی دونم چرا علف ها را ول کردند و اومدن تو آشغال های ساحل چمخاله دنبال غذا می گردن. این اسب ها با زور چوب مسئول ساحل به بیرون رانده شدند. صحنه ای بدیع از آشتی انسان با طبیعت!!
 
لاهیجان از بالای تلکابین
 
مزارع چای و بوی تند و خوب بوته های چای که در عکس دیده نمی شود.
 
منظره استخر لاهیجان از بالای شیطان کوه.
 
موج شکن انزلی
 
پرنده ها وسط مرداب انزلی که خیلی زور زدم تا تونستم عکسی ازشون بگیرم. من هیچ وقت نتونستم در عکس گرفتن از پرنده موفقیت کسب کنم.
 
 
ساحل انزلی ساعت ۶ صبح به آشغال ها نگاه نکنید تمام تلاشم رو کردم که تو عکس نیان ولی نشد.
 
ساعت ۶ و ده دقیقه آفتاب بعد از طلوع از پشت ابر در می آید. به منظره لباس ها هم توجه نکنید.
 
عکسی از نی های مرداب انزلی که بالا جا مونده بود.
 
نکته های سفر.
۱- اگر از لاهیجان رد می شوید حتما سری به رستوران پهلوان عسگر بزنید. معرکه است.
۲- تقریبا در هر ۱۰ برخورد با مردم انزلی ۹ تای اون به جر و بحث کشیده شد ولی حتی یک برخورد ناجور با مردم شهر های دیگه نداشتیم.
۳- چرا شمال ایران همواره با مشکل آب مواجه است.
۴- دریای خزر سطل آشغال بزرگی است که فکر می کنیم می تواند تا ابد آشغال ها و گند و کثافت ما را در خودش جای دهد.
۵- اصلا خوب نیست آدم به بچه اش خیلی رو بدهد.( کلا تو زندگی) این موضوع نه تنها شما بلکه همسفران شما را روانه تیمارستان خواهد نمود.
۶- لنگرود سراسر موتور سیکلت است. در رانندگی خود دقت کنید.
۷- در هوای خوب حتما از شهر رشت هم دیدن کنید ولی حیف که همسفران ما پایه نبودند.
۸- قلعه رود خان نرفتیم و داغش باز به دلم موند.
 
پی نوشت. استاد راهنمای من پیدا شد. آیا زندگی بعد از مدتی به من روی خوش نشان خواهد داد؟ آیا من از این حالت بیهودگی خارج خواهم شد؟ آیا..... در برنامه بعد پاسخ این سوالات را بخوانید.
پی نوشت۲. خدا را شکر کی از وسواس های فکری من مرتفع شد. من به مسافرت رفتم بدون اینکه مرخصی بخواهم زیرا هنوز بیکارم. اون احساس مزخرف ۲ پست قبلی از من رخت بربست.
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 12:18  توسط انوشه  | 

ما یعنی من و پدرام با اون مهمون هایی که داشتیم سه چهار روزی در خدمت مردم شریف گیلان بودیم. روزها هلاک گرما و شب ها شیفته خنکی بودیم. یک شب ماسوله خوابیدیم که من قشنگ ترین از خواب بیدار شدن عمرم رو تجربه کردم یعنی چشمم تو جنگل باز شد و بسیار شاد تشریف داشتم. من عاشق ماسوله شدم.
 
یک شب در لاهیجان بودیم و از آن جا رفتیم جنگل های سیاهکل که من مجددا عاشق سیاهکل شدم زیرا جنگلی زیبا تر از آن ندیده ام. ضمنا اگر تلکابین لاهیجان رو شوار شید به جایی می رید که سایه اش خنک است!! 
 
یک شب هم انزلی بودیم که رفتیم زیر کولر گازی خوابیدیم چون این یکی خنک بشو نبود. فقط موقع قایق سواری یک بادی تو صورتمون خورد.
 
نتیجه گیری ها: زیبا ترین شهر شمال ایران لاهیجان و یکی از بدبو ترین ها و بی نظم ترین شهر های شمال انزلی است. این نتیجه را قبلا هم ۲-۳ باری گرفته بودیم!
 
چون نمی خوام غر غر کنم، این پست را درز گرفته و بعدا برایتان عکس می گذارم که حالشوم ببرین!
+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:45  توسط انوشه  | 

من به اندازه موهای سرم کار دارم و به اندازه موهای سرم نگرانم. اون هایی که من رو دیده باشن، می فهمن به اندازه موهای سرم یعنی چقددددددددددددرررررررررررررررررر!
این نیز بگذرد......
 
راستی من مهمون دارم. اینه که وقت ندارم.
+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:14  توسط انوشه  | 

java.blogfa Free Web Counter
Web Site Counter