خدا می دونه چقدر دنبال این دو تا می گردم. می دونم که خوشبختم اما نمی فهمم چرا شاد نیستم. یک دوست می گفت دیگه تو وبلاگم زیاد غر غر نمی کنم. دوست جون به خاطر این نیست که غردونم خالی شده. پر پره. حوصله خالی کردنش رو ندارم. یک دلیلش هم اینه که سعی می کنم تا بهم فشار نیومده اعلامشون نکنه، از ترس این که بیشتر بشه یا جا برای غرغر جدید باز بشه.
جالب اینجاست که جدیدا تفریح مورد علاقه ام، کتاب خوندن، این حال رو بدتر می کنه. مثلا ساحره پورتوبلو رو خوندم و الان دارم دنبال معنای فضای خالی می گردم. معنای سکوت. اصلا هم نمی خوام با روشی که پائولو کوئلو توصیه کرده پیش برم. اونطوری صفحات خالی زندگی ام بیشتر می شه. می خوام پرش کنم اما نه همتش رو دارم و نه انگیزه.
گاهی احساس خالی بودن می کنم. امپتی! فقط تو ارتباط با آدم هاست که احساس بودن می کنم و الان دیگه مطمئن نیستم برای برقراری با آدم ها اعتماد به نفس و توانایی داشته باشم. همین طور دارم تو تنهایی فرو میرم و نمی فهمم چرا از این تنهایی لذت می برم.
مدت هاست که دنبال آخرین لحظه شادم می گردم و جالب اینجاست که کلی از خاطراتم که باید برام شادی آفرین باشن، جز اون دسته نمی آن. ما آدم ها چرا اینقدر پر توقع هستیم؟ از جون زندگی چی می خوایم؟
شاید هم این تنهایی بد نباشه. بعدا قدر آدم ها رو بیشتر می دونم. من همیشه در حسرت اینم که تعداد زیادی دوست داشته باشم. دوست هایی که دم به ساعت باهاشون باشم. که لحظه ای تنها نباشم تا دوباره احساس خالی بودن کنم. جالب اینجاست که اولین کسی هم که برای دوستاش وقت نمی ذاره خود خرم هستم.
پی نوشت. این ها پیامدهای نشنیدن یک خبر خوبه که منتظرش بودم و می دونم که نمی شنوم. زود خوب می شم.
پی نوشت. از کلمه امپتی خوشم میاد. تلفظش دقیقا معنیش رو میرسونه. مثل تهی.
پی نوشت. من ۴ تا نازنین تو زندگی ام می شناسم. شما کدومی عزیزم؟