تبليغاتX
HEXAGON

HEXAGON

A place for ..... maybe nagging.

وقتی می خوای دروغ بگی، اینقدر بزرگ باشه تا همه باورشون بشه.
کاش کتاب ۱۹۸۴ رو هیچ وقت نخونده بودم تا اینقدر به همه چیز مشکوک نبودم. به نظرم اورول یک نابغه است، لااقل اینقدر هست که کلی از پیش بینی های قلعه حیواناتش تا حالا درست از آب در اومده. به هر حال من به عنوان یک بزغاله در این قلعه حیوانات احساس می کنم که هر چقدر تلویزیون در تبلیغ فضای آرام و مسالمت آمیز این مملکت می کوشه، دقیقا اتفاق عکسی داره رخ می ده.
 
پی نوشت. کلا یک عدد ... مملکت می تواند با شنیدن برخی چیزها، کلی کار انجام دهد( رجوع شود به متن مصاحبه یک ... با روزنامه ال پاییس اسپانیا). من چرا دارم وقتم را تلف می کنم که برای خط به خط پایان نامه ام دلیل و مدرک پیدا کنم. کافیه شنیده باشم!
پی نوشت۲. کتاب خاطرات دلبرکان نمی دونم چی چیه من! توقیفید. تمام نسخه های چاپ اول این کتاب در یک هفته به فروش رفت و چاپ مجدد آن فعلا ممنوع است. بدین وسیله اعلام می دارم این شی عزیز شده! در خانه ما موجود است و من در قبال اخذ وثیقه آن را به بقیه قرض می دهم.
پی نوشت۳. حال می کنم با بزغاله ای که کنار روزنامه نگار معروف نیک آهنگ وا میسته.
پی نوشت۴. چقدر به مقوله زن حساس بودیم. این زن مظلوم. زنی که شاید به نظر می رسه مظلومه. چون اگر واقعا معتقد بودید که از زن ها کاری بر نمی یاد، اینقدر واسه حذفشون تلاش صورت نمی گرفت.
 
و
پی نوشت. یک عدد... مملکت شنیده است که برخی در تهران حقوق ماهیانه می گیرند تا بد لباس بپوشند. این مقوله فرهنگ هم مثل امنیت ملی ما چقدر ضعیف و حساسه. با یک تلنگر، شکاف بر می داره.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 12:8  توسط انوشه  | 

آخرین کتاب بالاخره چاپ شده گابریل گارسیا مارکز با نام تحریف شده خاطرات دلبرکان غمگین من رو خوندم. فکر کنم اگر دولت واقعا می خواست این کتاب اینقدر معروف نشه باید از قید تعویض اسم و ندادن مجوز چاپ می گذشت تا آدم رو اینقدر برای خوندنش حریص نکنه. کتاب خوبی بود اما اگر بخوام در مقام مقایسه با کتاب های قبلی مارکز بر بیام، باید بگم خیلی خوب نبود. البته دوستان مستحضر هستند که بنده منتقد ادبی نیستم و این فقط نظر شخصیه منه.
اما واقعا روسپی سودا زنده من عنوان برازنده تری بود.
 
والکیری های پائولو کوئیلو رو هم خوندم و اصرار دارم اگر به داستان پردازی های این مرد برزیلی که فوتبال بازی نمی کنه علاقه دارید، این کتاب رو نخونید! جدا می گم. نه بیوگرافی است و نه داستان و شاید کل کتاب رو واسه در مجموع چهار تا پاراگراف نوشته.
 
پی نوشت. آدم هرجاش که درد می گیره فکر می کنه بدترین جایی که ممکنه درد بگیره همینجاست. بدینوسیله اعلام می کنم هیچ دردی بدتر از گردن درد نیست. فعلا به لطف کیسه آب گرم و قرص و پماد تونستم بشینم پشت کامپیوتر. نگید حالا خیلی واجب بود با این گردن درد بیای بنویسی یا نه. بعد از این دارم می رم سر پایان نامه و چاره ای ندارم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 13:31  توسط انوشه  | 

۱. دیروز یک آقای دوستی خیلی محترمانه !از من سوال کرد به نظر شما که تهرانی هستید( موضوعی که من اون رو قبول ندارم، چون همواره مانند یک شمالی بلندگو قورت داده، به جای حرف زدن داد می کشم)، چند درصد از دخترهای تهرانی قبل از ازدواج دوست پسر دارن؟ ممممممممممععععععععععع!
خب من به این بابا چه جوابی بدم. من دوست دختر و دوست پسر بازی رو واسه بچه های زیر ۱۸ سال اون هم تو خیابون نمی پسندم. آقای دوست فرمودند منظورم دخترهای بیست و سه چهار ساله است. آخه شما بگید من چی باید به این بابا جواب می دادم وقتی کلی از دوست های من پسر بودن. خب اون آقای دوست توضیح دادن که دوست معمولی منظورشون نیست، منظورشون از اون دوست پسر فابریک ها! است. آخه من چی باید جواب می دادم وقتی این موضوع رو واسه دخترهای بیست و چند ساله عیب نمی دونم. چون اون آقا انتظار داشتن که من بگم خیلی هاشون و ایشون هم تاکید کنند که ازدواج کردن با دخترهای تهرانی به همین دلیل خیلی کار سختیه چون همشون قبلا دوست پسر داشتن، بنابر این من جواب دادم حدود ۲۳-۲۴٪ تا اعصابش رو خورد کنم با این عدد مزخرفی که گفتم.
بعد که با همسرجان سر این موضوع حرف زدم، همسرمان گفتن که پسرهای خوابگاهی شون همه در مورد دخترهای تهرانی بد فکر می کردن. که خیلی پر رو هستن و ال و بل....
با اون تقسیم بندی بنده هم جز آدم های پر رو محسوب می شدم. کم هم اذیت نشدم تو دانشگاه برای این به قول معروف پر رو بازی و کم هم برام حرف در نیاوردن. اما روش برخورد خودم رو همواره ترجیح دادم. وقتی با یک برخورد صادقانه می تونستم کلی دوست از جنس مذکر! داشته باشم که همیشه از هم صحبتی و کمک های اون ها راضی بودم و تا حد توانم کمکشون کردم، چرا به خاطر تعریف مزخرفی از حجب و حیا خودم رو از دوستی ها محروم کنم. من هیچوقت هم فکر نکردم که آقایونی که دارم با هاشون حرف می زنن، الان دارن فکر می کنم من خیلی جلفم.
قبول دارم که دیدگاه بدی بین دخترهای به قول معروف تهرانی( که تنها دلیل خوانده شدن به این نام شاید طی کردن سالهای تحصیلشان تو تهران باشه، مثل من) و دخترهای غیر تهرانی( که شاید چندسال قبل به خاطر کار باباشون از تهران رفتن!) وجود داره، و این تقسیم بندی برای پسرها هم وجود دارد، اما یک سوال اساسی که باقی می مونه اینه که داشتن دوست دختر یا پسر( اون هم از نوع فابریک!) چقدر کار اشتباهیه که موقع ازدواج کردن، اسم می ذارن رو دخترهای مردم. تازه اگر کار اشتباهی باشه ( که به نظر من نیست) که دخترها و پسرهایی که واسه تحصیل میان تهران، در نبود مامان و بابا شانس بیشتری برای اصرار بر این کار اشتباه دارن.
پس جنابعالی خیلی غلط می کنی که این سوال چرت رو از من می پرسی با علم به اینکه تو تقسیم بندی جنابعالی من هم جز دسته دختران پر رو قرار می گیرم. کافیه یک کم زاویه دیدت رو عوض کنی تا ببینی پر رو کیه؟ فکر می کنی اگر با کسی ازدواج کنی که قبلا دوست پسر داشته، سرت کلاه می ره؟ خب تنها راهش اینه که همین الان یکی از دخترهای فامیلتون که تو تهران زندگی نمی کنه رو در سن ۱۰ سالگی واسه خودت انتخاب کنی و رفتارش رو تحت نظر بگیری تا ۱۸ سالش بشه و تو مطمئن باشی که خیلی ازدواج موفقی داشتی. بعد اگر اون یارو کوچکترین شناختی از خلقیات مشترک آقایون نداشت و تا چندین سال واست دردسر درست کرد، پای لرزش بشین پلیز.
می بینی مردم چه طور تو روی آدم نگاه می کنن و به آدم توهین می کنن؟
 
۲. از این توهین بدتر این بود که من توی بعضی از مصاحبه های شغلی مجبور بودم به این سوال جواب بدم که کی می خوام بچه دار شم؟!! اخه آقای بی شعور! به تو چه ربطی داره؟ تعهد باید بدم که تاریخی که تو می خوای باید بچه بیارم؟ بچه دار شدن یکی از خصوصی ترین مسایل زندگی آدمه که و بی شعور به خودت اجازه می دی این سوال رو از من بپرسی؟ فقط هم آقایون نیست. دو سال قبل که به مدیرمون گفتم دارم ازدواج می کنم، اون خانوم! اخمشون رو تو هم کشیدن گفتن حتما بعد باید ملاحظه شما رو بکنم که شوهر داری و می خوای خونه داری کنی و درس هم داری و نمی تونی اضافه کاری بمونی. پس فردا هم که درست تموم شد و ما خواستیم ازت استفاده کنیم، می ری بچه میاری و دوباره ما باید ملاحظه ات رو بکنی. اون روز من جوابش رو با خنده دادم. اما چند وقت قبل تصمیم گرفتم هر کس که این سوال رو از من پرسید بهش بگم به شما ربطی نداره. از اون روز کسی همچین سوالی از من نمی پرسه!
 
۳. چندسال پیش موبایلم خراب شده بود دادم نمایندگی برای تعمیر. خیلی طول کشید و هی این موبایل ۶۰ هزار تومن بنده رفت و امود و درست نشد. تا رفتم شکایت کنم. مدیر عامل اون نمایندگی بنده رو دعو کرد برای عذرخواهی و اینکه ایندفعه موبایلت رو سر وقت سالم بهت تحویل می دیم و اگر ناراضی بودی یک موبایل نو بهت می دیم. وقتی دلیل این تاخیر رو پرسیدم گفت سیاست این شرکت اینه که خانوم ها رو اتخدام می کنه و چون خانوها مرخصی زایمان و ازدواج و ... دارن، یک دفعه نیروی کار کم می شه و کارها می مونه. مثل همین زانی که شما اومدی اینجا. بعد هم گفت نمی شه کاریش کرد ما نمی تونیم آقایون رو استخدام کنیم چون آقایون  منوال های ما رو می دزدن و می فروشن. ولی خانوم ها دزد نیستن! باز خوبه یکی یک نقطه مثبت کاری تو ما دید.
۴. یکی از مهم ترین دلایلی که بعضی جاها خانوم ها رو استخدام می کنن هم اینه که حقوق کمتری مطالبه می کنن، و اگر حقوق برابر بخوای پرتت می کنن بیرون. وقتی اون پول رو می شه به یک آقا داد واسه چی برای تو حرومش بکنن؟
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11:42  توسط انوشه  | 

غم جامد و شادی مایع است و بقیه اش هم اینه که نمی دونم چرا اینقدر دنبال جامدات می گردم. دستی دستی دنبال جامدات می گردم.
ضمنا چرا من اینقدر عجولم؟ ۶ماهه هم دنیا نیومدم ها! فکر می کنم همین من یک نفر برای نقض معکوس گزاره عجول بودن شش ماهه ها کافی هستم. یعنی اینکه هر عجولی شش ماهه به دنیا آمده است، تایید نمی شود زیرا حداقل یک گزینه برای نقض این گزاره یافت شده است.
صبر فضیلتی است که من یک نفر کلا از اون بی بهره ام و مثل سعدی هم یک سره به اطرافیان اندر فضیلت این فضیلت! نصیحت می کنم.
زبون هم به دهن نمی گیرم. بابا جان مجبور نیستی حرف بزنی!!!! مجبوری؟
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:42  توسط انوشه  | 

به مناسبت سالگرد ازدواج ما عکس های مسافرت خودمون به گرگان، شهر زیبا و دوست داشتنی من، رو واستون اینجا می ذارم. آخرین عکس مربوط به جشن کوچولوی دو نفره ماست. دیگه جشن های کوچولوی ما رفت تا عید.
 
جنگل النگ دره
 
 
 
جاده منتهی به روستای زیارت، دست خدا خورده به جعبه گواش. قبول ندارین؟
 
 
 
 
 
انتهای خزر،عروسی در بندر ترکمن- مهمان های عروسی با قایق به جزیره آشوراده می روند و برمی گردند تا ناهار بخورند. هر تیم! عروسی چندین ماشین عروس دارد. در بندر ترکمن رسم است که فامیل های درجه یک عروس و داماد برای خود مهمان دعوت می کنندو بدون اینکه اسم عروس و داماد را بنویسند هرکس اسم خودش را پایین کارت می نویسد و مهمان را برای ناهار دعوت می کند. همین آدم ها ماشین های خود را با یک پارچه مخصوص ( یک پارچه سفید که کلی تکه پارچه های رنگی به آن دوخته شده) تزیین می کنند. ضمنا تمام خانم ها یک کت بلند قرمز رنگ یک شکل رو لباس خود می پوشند( عموما این لباس هم قرمز است). عروس همان لباس ها را سفید می پوشد.
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 9:38  توسط انوشه  | 

وای به این موضوع پایان نامه. وای بر من با این موضوع انتخاب کردنم. وای بر من با این مجموعه فازی تعریف کردنم. وای بر من که باید هوار تا رول (قانون) برای برنامه ام بنویسم. وای بر من با این حجم کار. چاره ای ندارم جز اینکه یک جورایی پایان نامه را خلاصه کنم تا جمع بشه اقلا.
وای بر من با این استاد راهنما و مشاور که تعریفی از حجم پایان نامه من نداشتن. وای بر من که وقتی به استاد مشاور می گم این پایان نامه ای که من برای خودم تعریف کردم که تموم نمی شه، می گه تا یه جایی انجام بده که یک جوابی ازش بگیری بعد هر کی کامل تر خواست بگو باهات قرارداد می بندم، پول بدن تا من این کار رو انجام بدم! وای بر من که وجدان مزخرفم اجازه این کار رو به من نمی ده.
 
وای بر من که اصلا حواسم نبود اون موقع که به یک سری آدم بد و بیراه می گفتم، اقلا یک بلانسبت بعضی ها بگم. عاطفه و لیلا جان چون شما رو چون دوست دارم جز طبقه بندی حسابدارانی نظیر بابا و دایی جانم قرار می دهم. جدیدا گاهی به مدرک شما عاطفه جان حسادت هم می کنم که اقلا همه جای دنیا براش کار هست. البته بنده مستحضر هستم که مدرک لیلا حسابداری نیست ولی خوب یک جداسازی انجام بدم، بد نیست!
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11:14  توسط انوشه  | 

قربان همه اونهایی که من رو خواستن. اما من منظورم این بود چرا من رو واسه کار نمی خوان؟ هرجا می رم یک عیب روم میذارن و می گن تماس می گیرن. هیچ چی به هیچ چی. فکر نمی کنم من خیلی مشکل داشته باشم. اصولا تا حالا فکر می کردم از من بهتر کی رو می خوان. حالا به این نتیجه رسیدم که هیچ کی منو نمی خواد.
 
پی نوشت. می دونم با این همه کاری که دارم اگر هم یکی منو بخواد، غصه ام می گیره که این کارها رو کی انجام میده. اما کرمه دیگه. می خوام ببینم تا کجا منو نمی خوان!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:15  توسط انوشه  | 

java.blogfa Free Web Counter
Web Site Counter