تبليغاتX
HEXAGON

HEXAGON

A place for ..... maybe nagging.

چرا زندگی برای بزرگ تر های ما اینقدر سخت شده؟ چرا اینقدر بی حوصله اند که حتی حاضر نیستن یک شب برای همدیگه وقت بذارن. اون هم شبی به اون طولانی ای!
همیشه رسمه که شب یلدا می رن خونه بزرگتر فامیل ولی از فرط بی حوصلگی تمام بزرگترهای فامیل می خواستن امسال خونه من ( کوچکترین عضو فامیل) جمع شن. اون هم به اصرار من که عقیده دارم سنت های شادی آفرین رو باید حفظ کرد. باز خدا رو شکر دو تا غریبه تر پیدا شدن که برن خونه بزرگتر فامیل ما و به تبع اون امسال هم ما خونه بزرگترمون دعوت شیم.
این چه روزگاریه که حتی مامان آدم هم حوصله گذروندن شب یلدا رو با بچه اش نداره!
 
بی خیال! مهم با هم بودنه که امسال به زور جورش کردیم! بریم تا سال دیگه.
یلدا مبارک!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 10:53  توسط انوشه  | 

همه تصمیمات را من باید بگیرم من همه چیز را می دانم. من همه چیز را قبلا هم گفتم اما چه کنم که من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود آستین مالی کتم بود کتم مال ..... الی آخر.
 
پی نوشت. خودتی!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 13:26  توسط انوشه  | 

ما ديروز در مجلس ختم يک خانوم شرکت کرديم. مجلس ختمي متفوت با همه مجالسي که تا به حال رفته بودم. گريه و زاري بود اما نه خيلي زياد. نه به خاطر اينکه اون خانوم عزيز نبود بلکه چون همه متفق القول بر اين عقيده بودن که اين بهترين پايان براي زندگي يک انسان محسوب مي شد. عمر به کمال(بالاي ۱۰۰)، ديدن تمام نوه ها و چندين نتيجه، بدون مريضي و درد و کنار همه بچه ها و نوه ها و بدون داشتن کوچکترين آرزويي چشم هاش رو بست. آخرين آرزوش ۲ سال پيش برآورده شده بود.
اين خانوم محترم من رو بعد از شش ماه خاطرش مونده بود و مي تونست با نوه هاش مشاعره هم بکنه. آدم به سعادت بعضي آدم ها حسودي مي کنه.
اون خانوم خيلي عزيز بود. دل خيلي ها براش تن مي شه اما همه خوشحالن که در حالي اين دنيا رو ترک کرد که خودش مي دونست، از چيزي ناراحت نبود، بيماري نداشت و به انتهاي آروزهاش رسيده بود.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:2  توسط انوشه  | 

۱-  چند تا دختر عمو نشستن در سن های ۱۴ سال، ۱۳ سال، ۸ سال و سه سال. سه دخترعموی بزرگتر که بعد از یک سال به هم رسیدن شروع می کنن در مورد داشته ها و نداشته ها*شون صحبت کردن. دختر عموی کوچک خودش را می اندازد وسط صحبت اما کسی به او محل نمی گذارد. لذا او تقریبا قهر می کند. یکی از دختر عموها متوجه می شود و برای اینکه از دلش دربیاورد می گوید: سارینا سارینا اونجا رو نگاه کن ببین گاوه داره علف می خوره. دختر عموی کوچک که تا آن لحظه مجالی برای عرض اندام نیافته بود اعلام می کند: من هم بچه که بودم گاو که بودم علف می خوردم.
آن دخترعموی کوچک، عزیز ترین دخترخاله من است.
 
۲- ما نمی خواهیم تبعیض داشته باشیم. لذا در اخبار ورزشی ساعت یک بعداز ظهر بخشی رو به اسم ورزش بانوان قرار می دهیم و یک خانومی میاد و از روی بعضی خبرهای بانوان می خونه و ما گزارشی رو در پشت سر این خانوم در ابعاد ۵ سانت در ۵ سانت می بینیم و بعضی اوقات که تصویر بزرگتری از ما بانوان نشون داده می شه به صورت یک عکس است. ما بانوان خیلی خوشحالیم از این که این همه به ما ارج و قرب می ذارن تا اخبار بی مزه مون رو بگن تا هر روز تعداد دقیق بانوانی که از یک تپه بالا می روند را بدانیم. ما همچنین ممنونیم که اخبار ما رو یک ساعتی می ذارین که کمترین بیننده رو داره. فقط یک خواهش ازتون داشتیم. اگر می شه لطف کنید همون ۴ تا مدال تکواندو و تیراندازی وشطرنج رو تو همون اخبار مردان پخش کنین تا ما اینقدر متوجه نشیم که مورد تبعیض قرار داریم. برخی اوقات این ارج و قرب نهادن، بیشتر بوی توهین می ده تا حذف کردنمون.
 
۳-در مسابقات اسب سواری که دیروز در بندر ترکمن برگزار شد، سازمان فلان به صاحبان اسب ها جایزه داد. خبر فوق اینگونه اعلام شد. در این خبر من خودم رو جای اسب و اسب سوار گذاشتم و دیدم که واقعا سهمی در این جایزه ندارم لذا من هم خیلی خوشحالم که جایزه به صاحب اسب داده شد. حالا نمی شد که این جایزه رو می دادن به اسب سوار بعد اسب سواره می داد به صاحب اسب. آخه سهم اسب در این مسابقه به جز قند چیه؟
 
*. نداشته ها چیزی است که ما بعضی اوقات در مسابقات ورزشی آن را نشان می دهیم ولی باز هم می بازیم. من نمی دانم مجریان گزارشگر مسابقه چطور می توانند نداشته های یک تیم را ببینند که آن را گزارش می کنند.
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 13:41  توسط انوشه  | 

بعضی روزا روز بعضی آدم هاست. البته این روز تنها روز خوب اون آدم تو اون سال نیست. بنابر اصل لانه کبوتری هم یک روز نمی تونه روز یک نفر تنها باشه.
حالا امروز تا اینجاش که روز من بوده. چرا؟ فکر می کنید چند بار در سال یک مرغ عشق میاد رو آینه بغل ماشین شما می شینه؟ و چند بار در سال گوینده رادیو جوان می خواد که بیاد خونه شما. اون هم وقتی حدود ۹۰۰ نفر تو کل ایران باشن که هم اسم تو باشن. بعد چند بار در سال با دو تا آدم که بار اوله که می بینشون راحت هستی و جلسه تون خوب پیش میره.
به هر حال امروز روز منه. میتونه روز شما هم باشه. ّهمچین روزهایی آدم دلش می خواد هیچ چیز غم انگیزی نشنونه و به فکرش خطور نکنه. این روز آدم هوس می کنه پستهای مصیب زده وبلاگش رو هم پاک کنه. اما این کار رو نمی کنه چرا؟ نه به خاطر بار ادبی بیش از حدشون بلکه بعدا یادش بیاد که چقدر خل بوده غصه می خورده.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 15:17  توسط انوشه  | 

بهار این چه حرفیه؟ من با تو دوستم. تو رو نمی دونم. من هیچ وقت هیچ دوستی مثل تو نداشتم که اینقدر با من مخالف باشه و در عین حال موافق! من کلا با تو خوشم.
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 18:0  توسط انوشه 

امروز یک ایمیلی رسید دستم که بیاین ۵۰ مرد خوشتیپ دنیا انتخاب شدن. ( حالا بماند که این انتخاب بدون در نظر گرفتن نام همسر من انجام شد ها!) اما  از مرد ها سوال شد که بیاین بین این آدم ها خوشتیپ ترین هاشون رو انتخاب کنید.
نکات جالب این قضیه چیه؟ که مردها فقط به قیافه طرف رای نمی دادن و سابقه شغلی و فعالیت هاشون رو هم مدنظر قرار می دادن. مثلا وودی آلن هم تو لیسته. با اینکه بعضی اوقات شده که من برای کاراش مردم، ولی خوش تیپ نیست دیگه.
بعد بهشون گفتن بیاین از این ۵۰ نفر انتخاب، ۱۰ نفر رو انتخاب کنید. من دیگه این قسمت رو باور نمی کنم. چرا؟ چون اسم آل پاچینو تو این لیست نبود. مگه می شه؟ شما اگر مردید که هیچی، اگه نیستید خودتون رو بذارید جای یک مرد. خداییش آل پاچینو خوش تیپ تر و تاثیر گذارتره یا مثلا شون کانری یا رابرت رد فورد. خداییش آل پاچینو دیگه.
 
پی نوشت. لازم شد یک بار دیگه  and justice for all و پدرخوانده ها رو ببينم تا ببينم دون کرلئونه بهتره يا جيمز باند.
پي نوشت۲. من هميشه مي دونستم که جذابيت تام کروز و مثلا اون بابا ديويد بکهام اعصاب خورد کنه. هيچکدوم از اين دو تا تو ۵۰ تا هم ليست نشدن. جالبيش اينجاست اين آقاي براد پيت هم که تازگي ها مد شده، تو ليست نيست.
پي نوشت۳. اگر مي خوايد سکته کنيد فيلم جديد ممد گلي رو ببينيد. من هم نديدم، ديروز نقدش رو خوندم. من با همون تيزر تلويزيوني سکته مي کنم ديگه فيلم رو نمي تونم تحمل کنم. منتقد معتقد بود که اگر لطيفي فيلم روز سوم رو تو کارنامه نداشت، امکان نداشت ارشاد به اين موضوع مزخرف بي سر و ته مجوز ساخت بده.
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:40  توسط انوشه  | 

من بالاخره موفق شدم فیلم گاو رو ببینم. این یکی از آرزوهای دیرین من بود که تحقق یافت.
 
پی نوشت. یک سوال بی ربط. کسی فیلم نامه گاو رو خونده یا می دونه که داستان تو کدوم آبادی می گذره؟ یا اینکه اصلا گفته نشده.
 
 پی نوشت۲. چرا ..... نمی شه؟ جدا کلافه شدم ها!
 
پی نوشت۳. از همه دعوت می کنم بیان تو بلاگفا وبلاگ بزنن. پولی هم بابت این تبلیغ نمی گیرم. به خاطر ابزار وبلاگ های دوستانش می گم.
 
پی نوشت احتمالا آخر. نمی دونم چرا مدتی حس مسخره بودن زندگی رو از دست دادم و دارم اینقدر جدی بهش نگاه می کنم.
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:13  توسط انوشه  | 

به این نتیجه رسیدم که تخمین زدن در مورد انجام کار تحقیقاتی رو بلد نیستم. مثلا قسمتی از مرور ادبیات رو که فکر می کردم یک هفته ای تمومش می کنم، الان تو هفته سوم هستم! البته این موضوع برای من که زیاد حرف می زنم، خیلی عجیب نیست. چون که می خوام همین کار رو تو پایان نامه هم انجام بدم. یعنی خط به خط پایان نامه رو توضیح بدم. ضمنا وسط  خوندن یک مقاله می پرم می رم دنبال یکی از جمله های داخل اون مقاله.
این رو می گم که نصیحتتون کنم. ای شمایی که بدم استاد راهنما پایان نامه می نویسید. به گوش باشید که تهش رو ببندید و اینقدر باز نذارید که تازه بعد از این همه خوندن، هوس درو ریختن کاغذپاره هاتون به سرتون بزنه.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:39  توسط انوشه  | 

آخرین کشفی که دیروز زیر سنگ بود و پیدا شد اینه که فراموشی می تونه از گردن درد هم بدتر باشه.
 
پی نوشت. مرض من که دلم می خواد همه چیز رو جلوجلو بدونم عود کرده. کاش به فال معتقد بودم.
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:57  توسط انوشه 

java.blogfa Free Web Counter
Web Site Counter