تبليغاتX
HEXAGON

HEXAGON

A place for ..... maybe nagging.

گاهی اوقات خیلی ناراحتم از اینکه چرا اینقدر خوب و قانون مدارم! بی شوخی می گم. می دونید که هیجانی رو از دست دادم و شدم یک آدم تقریبا ترسو. خوبه که مدتیه آدم خوب و موفقی نیستم. موفق نبودن هم واسه خودش عالمی داره ها!
من یک بچه خوب بودم
 
توضیح اضافی. اگر متن خانم شین رو می خوندید می فهمیدید منظور من از خوبی و قانون مداریم چیه. من حدود یک ماه پیش خیلی نا خود آگاه وارد یک خیابون ورود ممنوع شدم. یعنی روز قبل که رد شدم از اون خیابون ورود ممنوع نبود، اما یک شبه اینطوری شد. اگر بدونید که چی به من گذشت از وقتی ک هفهمیدم که خیابون ورود ممنوع شده و تا ته خیابون برم. همینجور قلبم می زد. تنها کاری که نکردم این بود که خودم رو به پلیس معرفی کنم. منظورم از موفق نبودن این نیست که شکست خوردم تو زندگی، منظورم اینه که اونطور که همه از بیرون نگاه می کنن و به من می گن، نیستم. از این دری وری های شناخت از خود و این چرندیات دیگه!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 10:44  توسط انوشه  | 

من پس از مدتها جست و جو موفق به خرید یک قالب کیک کمربندی شده و با آن چیز کیک شکلاتی بسیار خوشمزه ای درست کردم.
پی نوشت. دستورش را بهتون می دم اگر بخواهید.منتها قبلش باید مطمئنم کنید که قالب کیک کمربندی دارید!
پی نوشت ۲ به نازنین. سلام عزیزم. من الان دقیقا ۵ تا نازنین می شناسم. یک کم اطلاعات بیشتری بدی می گم که جز اون ۵ تا نازنین هستی یا نه! حتما هستی چون هرچی فکر می کنم نازنین دیگه ای تو زندگی ام نداشتم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 11:12  توسط انوشه  | 

اینقدر بدو، خودتو خفه کن که کارت رو به بهترین صورت ممکن ارائه کنی( البته از نظر خودت). استادت بهت قول بده به خاطر زحمت هایی که کشیدی بهترین نمره رو برات بگیره. تو همه چی رو آماده می کنی. حتی این موضوع رو که برق سر جلسه دفاعت می ره هم باعث نمی شه از هم بپاشی. زمانی که تصمیم می گیری بدون برق ارائه کنی، برق می یاد و تو این رو به فال نیک می گیری. اینکه کلی از دوستات رو می بینی خوشحالت می کنه. بعد یک آدم میاد داخل جلسه که به واسطه پست و مقامش می تونه به خودش اجازه بده و سرش رو بندازه و بره تو جلسات دفاع زرت و پرت بلغور کنه. خودش اول بگه که من دیر رسیدم و چیزی نشنیدم که بتونم رو کلیت کار نظر بدم( سوادش هم نداشت البته!). دو تا ایراد بنی اسراییلی بگیره و اجازه نده که از خودت دفاع کنی. بعد هم بچسبه یکی از استادهای داور خنگ که هی یک حرف رو تکرار می کرد و بدون اینکه بفهمه اون یارو چی می گه از حرفش دفاع کنه و بعد به تشخیص خودش جلسه رو تعطیل کنه و خودش هم موقع نمره دادن از اتاق نیاد بیرون و بعدا استاد مشاورت بگه ما چهارتا می خواستیم نمره بیشترین بهت بدیم، اقای دکتر ا. نذاشت! کسی که این نمره بهش هیچ ربطی نداشت.
آدم به کثیفی این آدم تو زندگی ام ندیدم. داره انتقام از خانواده ما می گیره. شاید اگر پدارم نبود دلش نمی خواست یک نمایش قدرت راه بندازه و با نمره من کاری نداشت. اما این یک نمره ای که تو از من کم کردی فدای سر شوهرم. افتخار می کنم که آب پدرام با دزدی مثل تو توی یک جوب نمی ره. آقای محترم کارت خیلی گیر تر از این هاست که بخوای تلافی سر من خالی کنی. خدا شکر که وقتی به مقام رسیدی که من دارم از این دانشکده عوضی می رم و دیگه دستت به من نمی رسه. ولی ممنون که کمر همت بستی تا هم جلسه ام برگزار نشه و هم نمره ام رو کم کردی. اقلا یک بار دیگه به من یادآوری کردی که همه آدم ها ذاتا خوب نیستن. بعضی ها هم سادیسمی هستند و باید تحت درمان قرار بگیرن. نمی دونم اگر قراره عدالت تو همین دنیا برقرار بشه، با این همه نفرینی که پشت سرته تا کجا می خوای پیش بری.
 
یادته توی اون شرکت، پسر راننده ات که هیچ وقت از احترام چیزی برات کم نذاشته بود، تصادف کرد و تو اون مرد بیچاره رو اینقدر معطل خودت کردی و با آژانس نرفتی خونه تا اون از دیدن پسر جوونش تو آخرین لحظه زندگیش محروم شد. از همون روز ازت متنفرم. از روزی که گریه اون آقای محترم رو دیدم برات بدترین ها رو آرزو کردم. کاری که قبل از اون برای هیچ کس نکرده بودم و بعد از اون هم نکردم.
 
موندم کجای کارم اشتباه بود که گیر این آدم افتادم. البته این آدم همه اش بدی نیست. مثلا من تو شرکت این آدم با پدرام آشنا شدم و بعد از اینکه پدرام رو اخراج کرد، مدیر عامل بعدی با سه برابر حقوق برای همون کار استخدامش کرد! از این نظر که بخوام ببینمت نکته مثبت داری. اما البته هر دوی این اتفاقات خوب رو بد دلی تو اتفاق افتاد. همیشه همه چی اونطور نمی شه که براش نقشه می کشی.
 
حالا که زهرت رو ریختی من با خیال راحت برای بقیه عمرم ازت متنفرم و باید برم دنبال جمع کردن گندهایی که تو متن نهایی پایان نامه ام قراره وارد بشه و تو هم باعثشون بودی. بعد از یک مدت دیگه هیچ خاطره ای جز روز خوب دفاع در کنار دوستام برام باقی نمی مونه تا بتونی به کارت افتخار کنی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 10:43  توسط انوشه  | 

جلسه دفاع بنده که قرار بود امروز باشه، سر لجبازی یک کارمند آموزش دیروز بعدازظهر به هم خورد. حالا حال من رو داشته باشید. زمین و زمان زنگ زدن و مرگ جلسه دفاعم رو تسلیت گفتن! و آخرش گفتن حتما یک خیری توش بوده....
درسته که ما هر بلایی سرمون میاد رو با این جمله رفع و رجوع می کنیم اما من حداقل یک خیر توی این قضیه پیدا کردم.
من دوستهای مهربون و خوبی دارم. شاید تا حالا اینقدر به وجود اون ها پی نبرده بودم. البته از آنجاییکه من کلا کودک تشریف دارم، اگر هم قبلا پی برده بودم، مدتی بود که فراموش کرده بودم.
خب حالا دیدی خیری توش بوده؟
 
پی نوشت. دارم می رم روز از نو بازی از نو شروع کنم. دوباره دنبال اساتید بدوم تا یک جا جمعشون کنم.
 
پی نوشت۲. من وقتی داشتم قضیه به هم خوردن دفاع رو برای بار ۴۸ ام برای آزاده تعریف می کردم، اسمی از جنسیت کارمند آموزش نبردم. اما آزاده فهمید که خانومه. ما خانوم ها چرا طوری رفتار می کنیم که همه آدم ها سنگ انداختن ها رو به گردن ما بندازن؟ باور دارین؟ چند بار کارتون گیر یک آدم دفتری افتاده که تقریبا کاره ای نیست؟ چند درصد اون ها خانوم بودن؟
پی نوشت۳. یک خیر دیگه هم بافت شد. پاورپوینتم رو دادم یکی از اساتید واقعی راهنما! که خودش می دونه کیه واسم ریوایز! کنه.
پی نوشت آخر. من دختر خوبیم. چون طبق تجربه الان باید از فرط غم مرده باشم، اما زنده ام و به این واقعه مزخرف و آدم های مزخرفی مثل دکتر الف. می خندم. و خوشحالم از اینکه دست این دکتر الف. برای بابا جانم هم رو شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 12:28  توسط انوشه  | 

بهتره ما همسایه ها با هم قرار بذاریم فردا صبح سر کوچه حساب ها مون رو با هم تصفیه کنیم. قضیه کشتن همسایه بغلی ما رو که یادتون هست. خب یکسری تسویه حساب با اون دارم. با بچه های طبقه بالایی هم که زمین بسکتبال رو با خونه قاطی کردن یا حالا برعکس هیمنطور. البته چون دختر کوچولو شون که کلاس اولی باشه خیلی بامزه می خنده احتمالا اون هارو نمی زنم. اما ول کن بابائه نیستم که دست رو زنش بلند می کنه. طبقه سومی که ۶ ماهه یاد نگرفته در پارکینگ رو ببنده و چراغ ها رو خاموش کنه. طبقه دومی هم می خواد طبقه سومی رو بزنه به خاطر همون در پارکینگ. و دو روز پیش هم رفته بود طبقه چهارمی رو بزنه که از تانکر آب گرم تو شوفاژخونه لوله کشیده بود و دو تا ماشین هاش رو با آب گرم می شست به حساب همسایه ها و ملت ایران البته! و باعث شده بود دو عدد همسایه تو حموم از سرما بمیرن.
طبقه چهارمی از دست طبقه دومی و همسایه روبرویی ما حرص داره. ما همه از دست طبقه روبرویی ما که داد می زنه عصبانی هستیم.
طبقه سومی سه روز پیش که برف پارکینگ رو بسته بود با ماشینش اومد صاف رفت رو شیب پارکینگ و ماشینش گیر کرد و اصلا به مغز پوک خودش و پسرش نرسید که برف ها رو پارو کنه و اصلا ننفهمید تو دو تا برف قبلی چی می شد که راه پارکینگ باز بود. لذا اینقدر دوتایی ساعت ۶ صبح سر هم داد زدن و ماشین رو تکون ندادن تا همه همسایه ها جمع شن و برای اینکه خودشون برسن سرکارشون برف ها رو پارو کنن تا ماشین آقا در بیاد. همیشه شعبون چرا ایندفعه هم شعبون پارو نکنه. گور پدر همسایه که سه بار توی این ماه کمرش گرفته این حجم برف رو پارو کرده.
مردم اصلا حس همکاری ندارن. از تمام کوچه ما فقط ما هستیم که برف جلوی خونه رو پارو می کنیم. ما و همسایه طبقه دوم که ما باهش دوستیم. بقیه کوچه علاقه دارن که سر خوردن همدیگه رو تماشا کنن. چرا انتظار دارن شهرداری بیاد خونشون رو تمیز کنه؟
 
ما فقط شش تاییم. اگر بیست تا بودیم چه می کردیم.؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 17:23  توسط انوشه  | 

من هنوز زنده ام و در انتظار دیدن روی استاد راهنما. آیا آن روز را خواهم دید؟ شاید وقتی دیگر.
 
پی نوشت. دکتر ع. هیچ وقت نمی بخشمت. حالا شاید بعدا ببخشمت ولی الان اینطور فکر نمی کنم. دکتر ر. جان تو رو هم همینطور
 
پی نوشت ۲. ما دانشجویان تحصیلات تکمیلی اعتراف می کنیم که همگی به کارمندان آموزش بدهکاریم و آن ها می توانند به هر روش ممکن و با هر جمله ای که صلاح می دانند به ما توهین کنند تا دلشان خنک شود و حسابشان با ما صاف شود. خانم ک. مثلا محترم. اولا حرف نفهم تویی ثانیا ای تویی که می گی چرا بچه های فوق لیسانس هیچ کدوم حرف نمی فهمن! چرا فکر نمی کنی شاید تو حرف زدن بلد نیستی که بچه های فوق لیسانس هیچ کدوم حرف نمی فهمن.
 
پی نوشت۳. هیچ وقت دلم نمی خواد شوهرجانم در رشد و ارتقا پا را از مرحله کارشناسی فراتر نهد. مثلا این دکتر ر. چی از زندگیش می فهمه. دلم به حال زن و بچه اش می سوزه. البته شاید دل اون ها به حال خودشون نسوزه ولی من نمی خوام جای اون ها باشم.
پی نوشت۴. این رییس دفترها هر چقدر هم که با آدم مهربون باشن، آدم نباید به آن ها اعتماد کنند . با لبخندی گشاده بهت دروغ می گن.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:52  توسط انوشه  | 

یعنی همه پایان  نامه یک ور! دفاعش یک ور!
منی که سر عروسیم وزن زیاد کرده بودم! برای برگزاری جلسه دفاع دو کیلو کم کردم.
 
می دونم. این نیز بگذرد. ولی خدا کنه به خیر بگذرد.
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 13:23  توسط انوشه  | 

از فواید تو خونه نشستن اینه که اگر مثل من به روشن گذاشتن یک صدا( تلویزیون یا رادیو یا سی دی) عادت داشته باشید، چیزهایی می شنوید که در حالت معمول عمرا بشنوید.
مجری برنامه کودک یک آقای جوان و تعدادی بچه که به زور عزادارند و پخش زنده
پخش کارتونی که در آن کودکی خواب حضرت رقیه و حضرت عباس را می بیند و بعد بحث پیرمون این کارتون بسیار با محتوا!
...... خب در اینجا مجری یک چیزهایی را به زور در مغز بچه ها فرو می کند و اون ها هم با حالتی عزادار باید بگویند بععععله!
و سوال. خب بچه ها جون ما چرا امام ها رو دوست داریم.
یکی از بچه ها. ما اون ها رو دست داریم چون اون ها ما رو دوست دارن. مجری آفرین...
یکی دیگه. ما اون ها رو دوست داریم چون واسشون عزاداری می کنیم.( کاملا برعکس البته) مجری جمله را تصحیح می کند.
یکی دیگه. چون اون ها ما رو دعا می کنن. آفرین
یکی دیگه . چون اون ها به ما غذا می دن!!!! مجری. نه عزیزم شما متوجه منظور من نشدی من گفتم ما چرا امام ها رو دوست داریم چون اون ها به ما یاد می دن چطور زندگی کنیم. حالا دیگه چرا دوستشون داریم.
بچه بعدی. چون اون ها ما رو می سازن و دنیا میارن!!! مجری دوباره جمله فوق را تکرار می کند و کارتون بلفی و لی لی بیت پخش می شود.
این فهم یک کودک بیچاره که به عشق آواز خوندن از طرف مهدکودک راه میافته میاد تلویزیون و حالا از شانسش باید تو دوره عزاداری تلویزیون نوبتش بشه و به زور یاد بگیره چرا امام ها رو دوست داره
پی نوشت. من نمی دونم مردم اگر نذری دوست دارن چرا امام ها رو آشپز می کنن یا اگه بچه دار می شن چرا به بچه بزرگه می گن امام ها بچه ها رو می فرستن واسشون. چرا از لک لک مایه نمی ذارن.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:47  توسط انوشه  | 

بهار کجایی؟ یک خبری از اوضاع و احوالت به ما بده.
 
پی نوشت. ببخشید آزاده که دیروز نتونستم ببینمت. کلی سر کار مونده بودم دیروز با این استاد راهنما.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:25  توسط انوشه  | 

java.blogfa Free Web Counter
Web Site Counter