تبليغاتX
HEXAGON

HEXAGON

A place for ..... maybe nagging.

می گن بهار فصل دیوونه هاست. تو این فصل دیوونه ها دیوونه تر می شن. لذا من مدتی میرم مرخصی و مسافرت. لذا سال نو عجالتا مبارک تا در سال جدید با مقادیر زیادی غرغر باز گردم برایتان.
 
دوستام دوستتون دارم. بیخود نیست که اسمتون دوسته.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:49  توسط انوشه  | 

مکان: هفت حوض پل عابر پیاده روی خیابان گلبرگ
موقعیت: روی پله های برقی و در حال بالا رفتن
سوژه: خانمی سنگین وزن و چادری به اختلاف دو پله بالاتر از من
من: در حال گوش دادن به آهنگ لاویدا سین آمور( که بسیار روست می دارم) و کلا در حال خود و در حال لذت از اینکه زندگی با این آهنگ چقدر قشنگ می شود.
ناگهان...
یک صدای جیغ
روی پله پنجم ششم بود که خانمی که بالاتر از من بود به دلیل ناشناخته ای وزن خودش رو انداخت روی نوار دستگیره پله برقی و پاهایش را ول کرد و وزنش افتاد روی من. من تمام تلاشم رو کردم که صافش کنم اما از آنجاییکه پله حرکت می کرد و اون خانم هم جز گرفتن چادر در بین دندان به چیز دیگری فکر نمی کرد و اصلا به فکرش نمی رسید که پاهاش رو بذاره زیرش تا وزنش بیافته رو پاهاش من در موقعیتی بالاتر قرار گرفتم. و از اون جا فهمیدم که اوضاع چقدر خرابه. اون خانم تمام هیکش رو نرده بود و از ترس کاری نمی کرد و اگر من نمی گرفتمش با پس سر افتاده بود روی پله در حال حرکت. اون خانم تقریبا سه برابر من وزن داشت. من تلاش کردم اون خانوم رو بکشم تا با همون وضعیت تا بالای پله ها بریم اما ول کن نرده نبود. بنابر این من دائم باید می یومدم پایین.
جمعیت: یک سی ثانیه ای ناظر این قضیه بودند. یک خانم که از پله های اونوری داشت می یومد پایین خودش رو رسوند به ما و از پایین گرفتش. اما اون هم دچار این مشکل بود که به دلیل اینکه روی پله در حال حرکت قرار داشت، خب طبیعتا حرکت می کرد ولی خانوم مصدوم حرکت نمی کرد.
من. داد کشیدم که یکی دکمه ایست اضطراری رو بزنه. یک آقایی این موضوع رو فهمید و گفت که دکمه نداره. دوتا خانوم دیگه هم اومدن کمک و من دستم از اون خانوم ول شد و رفتم بالا.
معجزه. به دلیل ناشناخته ای پله ایستاد و اون خانوم ها به مصدوم کمک کردن.
جمعیت. سری به تاسف تکان داده و هرکدام نصیحتی کردند. آقایون نطق کردن که تقصیر چادر بوده. در حالیکه من دیدم چادر آزاد بود.
تفسیر. بعد که حالم جا اومد نگاه کردم که ۱۰ -۱۵ تا آقا در طیف های سنی متفاوت ایستادن و فقط نگا می کنن. من نمی دونم شاید تو اون یک دقیقه و نیم که ما با هم کلنجار می رفتیم اون ها اونجا بودن و فهمیدن که من زورم به اون خانوم نمی رسه؟ حتما بودن. چون داشتن از اول تا آخر رو واسه هم تعریف می کردن.
پس چرا هیچ کمکی نکردن؟ منتظر بودن که اون خانوم ضربه مغزی شه و مارجای بهتری برای تعریف کردن داشته باشن؟یعنی نفهمیدن که من زورم به یک نفر که سه برابر من وزن داره نمی رسه؟ نمی دونن که زورشون از ما بیشتره؟ واقعا تو اون وضعیت کسی اگر کمک می کرد ممکن بود ما فکر کنیم که داره به نامحرم دست می زنه.
همسر. وقتی این موضوع رو براش تعریف می کنم می گه حتما ترسیدن که داد بکشن که بیاید این آقا داره من رو اذیت می کنه.
تفسیر. واقعا ما اینقدر بیشعوریم؟ تو کمک کردن به هم به جنسیت هم فکر می کنیم؟ یا اینکه سنگ شدیم؟ موندم که حتما باید جنگی باشه تا ما بدونیم باید به هم کمک کنیم؟ حتی شده اگر این کمک کردن صاف کردن یک خانم مسن روی پله های برقی باشه؟ چرا به همدیگه به چشم یک انسان نگاه نمی کنیم؟ من برای گرفتن اون خانوم اصلا فکر نکردم. به هبچ چی جز اینکه نذارم با پشت سر به زمین بیافته. مطمئنم اگر مرد بود هم بدون تامل این کار رو می کردم. امیدوارم دلیل بقیه به دلیل محرم و نامحرمی نباشه.
از دیشب متحیرم که وسط چه آدمیایی دارم زندگی می کنم. آدم هایی که دیشب کلی حرف برای تعریف کردن دارن. کلی موضوع برای نصیحت دارن. بعضی هاشون هم تقصیر چادر می اندازن و در مورد اسلام یک سری تفسیر می کنن. خوندم که برای کامیون حمل پول ارزش بیشتری قایلن تا جون یک آدم اما دیروز هیچ چیز دیگه ای در کار نبود که بخوان مقایسه کنن. اما ندیده بودم. دیروز دیدم و ترسیدم. واقعا از سنگی این آدم ها ترسیدم. شاید به خاطر همینه که می خوام همیشه بچه باقی بمونم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 12:25  توسط انوشه  | 

.....
تنها چیزی که در میان آن همه سر و صدای تشییع جنازه، به دنبال دو هفته دعا و ستایش و شعرخوانی و پوشاندن آرامگاه با یک لایه ضخیم سرب از چشم مردم دور نماند نفس رعدآسایی بود که جمعیت از سر آسودگی سر داد. بعضی از حاضران آگاه پی بردند که شاهد تولد دوران تازه ای هستند...
تشییع جنازه مادربزرگ- داستانی که من تازه از گابیتو ام کشف کردم
 
 
ما ابداع کنندگان داستان که هر چیزی را باور می کنیم. به خود حق می دهیم باور کنیم برای ساختن اتوپیایی دیگر هنوز دیر نشده است. اتوپیایی جدید و فراگیر که در آن هیچ کس برای دیگران تصمیم نگیرد که چگونه بمیرند، عشق تبلور خود را نشان دهد، خوشبختی امکان پذیر باشد، نژادها محکوم به انزوا نباشند و همگان فرصتی یکان برای زیستن بر روی زمین به دست آورند.
گابریل گارسیا مارکز- خطابه دریافت جایزه نوبل ادبیات
 
پی نوشت. کیوان طرف هنوز من رو عصبانی نکرده. جدی اش نمی گیرم.
پی نوشت های درخواستی کیوان. اتوپیا که همون مدینه فاضله خودمونه. گابیتو هم مخفف دوستانه اسم گابریل است و چون من خیلی با گابریل صمیمی هستم به این اسم می خونمش! مردم کلمبیا اگر دقیقا نگن که دارن در مورد کدوم گابیتو صحبت می کنن، حتما منظورش گابریل گارسیا مارکز است.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:20  توسط انوشه  | 

دیشب برنامه نود رو دیدید؟ ندیدید؟! چرا؟
دیشب یکی از بندگان خدا در اون برنامه به پیامبری انتخاب شد. علی دایی با انتخاب به عنوان سر مربی تیم ملی که کاملا تصمیم خود خدا بود و ربطی به هیچ بنده ای مثل رییس سازمان تربیت بدنی که افشین قطبی رو تو دفترش راه نداده!، ندارد، به عنوان پیامبر عدل و عدالت و شایسته سالاری در فوتبال کل جهان انتخاب شد.
وی که به طرز باور نکردنی مودب شده بود، برای جواب تمام سوال های فردوسی پور از خدا مایه گذاشت و وقتی فردوسی پور بهش گفت خودت گفتی کسی سرمربی تیم ملی می شود که لابی قوی تری داشته باشد، گفت بله همینطوره منتها من با خدا لابی کردم. تازه ایشان عنوان کردن که خدا با ایشان لابی کردند چون ایشان اصلا نمی خواستن سرمربی باشن و خودشون هم تعجب کردن از اینکه سر مربی هستن، منتها خدا تصمیم گرفته بود و علی دایی نمی تونست کاری کنه.
وی که به شدت تلاش می کرد مودب باشد، در مقابل کرم ریزی های فردوسی پور کمی عصبانی شد ولی خب خود خدا اومد پایین و کمکش کرد. همونطور که بعضی اوقات خدا کلیه بندگانش رو قبلا هم ول کرده بود اومده بود پایین جواب مخالفان علی دایی را بدهد.
ضمنا کسی نیست به این آقای شایسته سالار بگه، تو که خیلی به این لغت بی معنی شایسته سالاری معتقدی تو جام جهانی چه غلطی تو زمین می کردی؟! و چرا به خاطر حودت حساب همه رو رسیدی؟
البته درست تو حساب کسی رو نرسیدی. خدا اومد پایین. همونطور که الان خدا امده تو تسبیح جنابعالی که سر بازی با سایپا تکونش می ده و نمی ذاری تیمت ببازه. کلا مشخص نکرد که برای بازی های تیم ملی می خواد از تسبیح جدید متعلق به ایت الله جدیدی استفاده کند یا همون تسبیح قبلی به عنوان یکی از اعضای تیم ملی انتخاب می شه.
پی نوشت. اگر کلینزمن شد مربی تیم ملی آلمان به خاطر شخصیت کاریزماتیک اون آدم است که هیچ کس نمی تونست بهش بی احترامی کنه. لطفا خودت رو با فان باستن و کلینزمن مقایسه نکن. اون ها موقع بازی کردن تو زمین و مربی گری کردن تمام استادیوم و داور ها رو با خودشون دشمن نکردن.
پی نوشت۲. از کدوم تست استفاده کردی که فهمیدی رهبری تیم ملی ذاتیه و مایه این کار تو ذات جنابعالی هست؟
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 9:8  توسط انوشه  | 

يک دو روزي بود که احساس مي کردم نوار ناراحتي هاي من پايان پذيرفته. اما مثل اينکه مي خواد بعديش شروع بشه.
روز مزخرفي بود ديرزو. با تمام وجودم منتظر يک سال شاد بودم. و حالا با تمام وجودم مي خوام برم جايي که کسي رو نشناسم که براش ناراحت بشم.
 
پي نوشت. اين شرکت هاي ساخت تلفن رو بايد محدود کنن که صداي تلفن تا جايي بلند نشه که باعث آزار همسايه بغلي بشه. وقتي هستن خودشون و طوطي شان موجب آزار است وقتي نيستن صداي بلند تلفن که ۱۶۰ تا زنگ رو بايد بخوره تا قطع شه.
پي نوشت۲. اين وانتي ها چطور به خودشون اجازه مي دن واسه کدو و پياز و از اين مزخرفات و دينام سوخته يخچال محله آدم رو به گند بکشن. هر جاي اين تهران هم زندگي کني اينها هستن. تازه ما که يک بدشناسي هم داريم که کوچه مان گشاد است و مي توانن دقيقا جلوي در خونه ما نيم ساعتي واستن و آواز سر بدن.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 11:14  توسط انوشه  | 

از آنجاییکه انوشه توانسته است پایان نامه خود را به مرحله صحافی برساند، هم اکنون وقت کافی برای جمع کردن آشغال هایی که دو ماه است در سطح خانه پراکنده است و همزمان خانه تکانی دارد. اما می خواهد در اینجا وقت بگذارد و نکانی در مورد خانه تکانی به شما یاد بدهد:
۱- بهترین چیز برای تمیز بودن خانه شما وجود تعداد بسیار زیادی طبقه است. از هر جنسی که باشد فرقی نمی کند. شما می توانید با هزینه کم هم تعدادی طبقه تهیه کنید و آت و آشغال هایی مثل کفش و کیف و از این چرندیات را در آن قرار دهید.
۲- برای پاک کردن سطوح از زور استفاده نکنید و به مواد شوینده اعتماد کنید. من هم قبلا اعتماد نمی کردم، اما این بار که از زور استفاده نکردم، جواب بهتری گرفتم.
۳- خانه تکانی را از بالا به پایین خانه انجام دهید و ابتدا ظاهر خانه را تمیز کنید. یک روز تمام کمد ها رو نریزید بیرون. هیچ نتیجه ای از این کار نمی گیرید.
۴- در وسط خانه تکانی احساس پوچی نکنید. بالاخره که باید این کار رو انجام بدید، پس با رویی خوش با مشکلات ناشی از آن مقابله کنید.
۵- در وسط خانه تکانی وقتی را برای خانه تکانی گلدان های خود قرار دهید.
۶- سعی کنید بعضی از قسمت های خانه تکانی را چندبار در سال انجام دهید. اونوقت دم عیدی گند و کثافت خانه تان را سر نمی گیرد.
۷- خیلی هم در انجام خانه تکانی عجله نکنید. اگر خانه تکانی را زود تمام کنید، روزهای آخر که همه کار دارن شما بیکارید و نمی تونید جایی چتر باز کنید!
۸- یک روز برمی گردم و دستور چیز کیک شکلاتی ام رو به شما می دهم
۹- اول آشپزخانه را خانه تکانی کنید. آشپزخانه حتی اگر در آن آشپزی هم نشود، قلب خانه است. اقلا چایی که اونجا آماده می شه. نه؟
۱۰- اتاق خواب (ها) را بذارید آخر از همه تا بتونید لباس گرم ها رو بردارید و لباس تابستونی ها رو تو کمد بچینید.
۱۱- این نکته را به خاطر داشته باشید. خانه بزرگ حتما خانه خوب و جادار  نیست. تنها خانه طبقه دار جادار است حتی اگر ۳۵ متر باشد. طبقه طبقه طبقه. همواره در آرزوی معماری باشید که برای شما مقداری طبقه تهیه کند که درون آن طبقه ها خانه جا بگیرد. طبقه طبقه طبقه.
۱۲- عقده های کودکی خود را با خانه تکانی خانه خود برطرف کنید. به یاد داشته باشید که وقتی بچه بودید موقع خانه تکانی شما باید امتحانات مزخرف ثلث دوم رو می دادید و کلی فان قضیه رو از دست می دادید.
۱۳- اسمارتیز خوشمزه ترین خاطره کودکی من است.
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:16  توسط انوشه  | 

می روم پیش این استاد می گوید به من مربوط نیست.
به آن استاد زنگ می زنم می گویم کارم گیره می گه کمکت می کنم من بهش اعتماد می کنم و بهم می گه کارت رو راه انداختم. بعدا متوجه می شم کلا در جریان نیست.
می روم پیش اون یکی سوال علمی می پرسم اول در مورد عمه من( دقیقا عمه من که ۳۰ سال پیش هم دانشگاهی اش بوده ) سوال می پرسه و کمکی هم نمی کنه.
می روم پیش اون یکی باهام دعوا می کنه.
می رم پیش منطقی ترین استادی که تا به حال تو بهشتی داشتم و ازش کمک می خوام. می گه خانوم ۱۰-۱۲ صفحه رو الکی پر کن در دهان بقیه استادها رو ببند. داشته باشید: در دهان را ببند.
ببینید که اون ها چقدر چرت می گن که این آقا در مورد همکارش اینطوری صحبت می کنه....
... و من می مانم و عادت زشت راست گفتن و راست نوشتن و شوهری که حاضر می شود ۱۰-۱۲ صفحه را الکی پر کند و به من بدهد.
از وقتی دیگه امتحان معارف ندارم، استعدادم در زمینه نوشتن جفنگ به طرز استثنایی کاهش پیدا کرده. البت به جز همین جفنگیاتی که خواندید.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 11:30  توسط انوشه  | 

java.blogfa Free Web Counter
Web Site Counter