مکان: هفت حوض پل عابر پیاده روی خیابان گلبرگ
موقعیت: روی پله های برقی و در حال بالا رفتن
سوژه: خانمی سنگین وزن و چادری به اختلاف دو پله بالاتر از من
من: در حال گوش دادن به آهنگ لاویدا سین آمور( که بسیار روست می دارم) و کلا در حال خود و در حال لذت از اینکه زندگی با این آهنگ چقدر قشنگ می شود.
ناگهان...
یک صدای جیغ
روی پله پنجم ششم بود که خانمی که بالاتر از من بود به دلیل ناشناخته ای وزن خودش رو انداخت روی نوار دستگیره پله برقی و پاهایش را ول کرد و وزنش افتاد روی من. من تمام تلاشم رو کردم که صافش کنم اما از آنجاییکه پله حرکت می کرد و اون خانم هم جز گرفتن چادر در بین دندان به چیز دیگری فکر نمی کرد و اصلا به فکرش نمی رسید که پاهاش رو بذاره زیرش تا وزنش بیافته رو پاهاش من در موقعیتی بالاتر قرار گرفتم. و از اون جا فهمیدم که اوضاع چقدر خرابه. اون خانم تمام هیکش رو نرده بود و از ترس کاری نمی کرد و اگر من نمی گرفتمش با پس سر افتاده بود روی پله در حال حرکت. اون خانم تقریبا سه برابر من وزن داشت. من تلاش کردم اون خانوم رو بکشم تا با همون وضعیت تا بالای پله ها بریم اما ول کن نرده نبود. بنابر این من دائم باید می یومدم پایین.
جمعیت: یک سی ثانیه ای ناظر این قضیه بودند. یک خانم که از پله های اونوری داشت می یومد پایین خودش رو رسوند به ما و از پایین گرفتش. اما اون هم دچار این مشکل بود که به دلیل اینکه روی پله در حال حرکت قرار داشت، خب طبیعتا حرکت می کرد ولی خانوم مصدوم حرکت نمی کرد.
من. داد کشیدم که یکی دکمه ایست اضطراری رو بزنه. یک آقایی این موضوع رو فهمید و گفت که دکمه نداره. دوتا خانوم دیگه هم اومدن کمک و من دستم از اون خانوم ول شد و رفتم بالا.
معجزه. به دلیل ناشناخته ای پله ایستاد و اون خانوم ها به مصدوم کمک کردن.
جمعیت. سری به تاسف تکان داده و هرکدام نصیحتی کردند. آقایون نطق کردن که تقصیر چادر بوده. در حالیکه من دیدم چادر آزاد بود.
تفسیر. بعد که حالم جا اومد نگاه کردم که ۱۰ -۱۵ تا آقا در طیف های سنی متفاوت ایستادن و فقط نگا می کنن. من نمی دونم شاید تو اون یک دقیقه و نیم که ما با هم کلنجار می رفتیم اون ها اونجا بودن و فهمیدن که من زورم به اون خانوم نمی رسه؟ حتما بودن. چون داشتن از اول تا آخر رو واسه هم تعریف می کردن.
پس چرا هیچ کمکی نکردن؟ منتظر بودن که اون خانوم ضربه مغزی شه و مارجای بهتری برای تعریف کردن داشته باشن؟یعنی نفهمیدن که من زورم به یک نفر که سه برابر من وزن داره نمی رسه؟ نمی دونن که زورشون از ما بیشتره؟ واقعا تو اون وضعیت کسی اگر کمک می کرد ممکن بود ما فکر کنیم که داره به نامحرم دست می زنه.
همسر. وقتی این موضوع رو براش تعریف می کنم می گه حتما ترسیدن که داد بکشن که بیاید این آقا داره من رو اذیت می کنه.
تفسیر. واقعا ما اینقدر بیشعوریم؟ تو کمک کردن به هم به جنسیت هم فکر می کنیم؟ یا اینکه سنگ شدیم؟ موندم که حتما باید جنگی باشه تا ما بدونیم باید به هم کمک کنیم؟ حتی شده اگر این کمک کردن صاف کردن یک خانم مسن روی پله های برقی باشه؟ چرا به همدیگه به چشم یک انسان نگاه نمی کنیم؟ من برای گرفتن اون خانوم اصلا فکر نکردم. به هبچ چی جز اینکه نذارم با پشت سر به زمین بیافته. مطمئنم اگر مرد بود هم بدون تامل این کار رو می کردم. امیدوارم دلیل بقیه به دلیل محرم و نامحرمی نباشه.
از دیشب متحیرم که وسط چه آدمیایی دارم زندگی می کنم. آدم هایی که دیشب کلی حرف برای تعریف کردن دارن. کلی موضوع برای نصیحت دارن. بعضی هاشون هم تقصیر چادر می اندازن و در مورد اسلام یک سری تفسیر می کنن. خوندم که برای کامیون حمل پول ارزش بیشتری قایلن تا جون یک آدم اما دیروز هیچ چیز دیگه ای در کار نبود که بخوان مقایسه کنن. اما ندیده بودم. دیروز دیدم و ترسیدم. واقعا از سنگی این آدم ها ترسیدم. شاید به خاطر همینه که می خوام همیشه بچه باقی بمونم.