تبليغاتX
HEXAGON

HEXAGON

A place for ..... maybe nagging.

ماشین ها، دکل های برق، سیمهای برق و مخابرات از هیچ منظره و عکسی حذف نمی شوند و کوچکترین حرکت تو توسط یک موبایل دوربین دارد تحت کنترل است. خلقت موبایل دوربین دار و دوربین دیجیتال باعث شده ملت پی به جذابیت خودشون ببرن و تمام ساعت ناهار رو مشغول عکس گرفتن با درختهایی باشن که بدون اینکه به اون ها توجه کنن برای خودشون رشد و تغییر می کنن.

پی نوشت. سه تا خانم کاملا محجبه روبروی من نشسته اند و به هیچ مردی رحم نمی کنند در مورد تمام مردها نظر می دن و حتی تصمیم میگیرن شکم کدومشون بعد از ازدواج بزرگ می شه. از حرف های مزخرفی که ۳دانشجو می تونن ساعت ناهار زیر الاچیق به این قشنگی به هم بزنن، حالم به هم می خوره و هدست می ذارم و با الویس پریسلی برای هزارمین بار تکرار می کنم:god bless the day i found you! البته بدون اینکه منظور خاصی از یو داشته باشم. یو شامل تمام ادم ها و اشیای دوستداشتنی زندگی من می شود. ما که دانشجو بودیم چرندیات بهتری می گفتیم.

پی نوشت. ادم ها خیلی پر رو هستن. حتی وقتی داری بهشون لطف می کنی 5 تا میسد کال! و 3تا اس ام اس میندازن رو موبایلت و ازت جواب می خوان. در حالیکه اصلا به من مربوط نبوده که کار اونها رو انجام بدم و برم اداره رفاه و وام 14 دانشجوی دیگه رو با وام خودم تسویه کنم خانم حال نداره بیاد تا دانشگاه ببینه تونستم این کار رو بکنم یا نه. تازه با اینکه می دونم بیکاره ولی کوچکترین کمکی هم نکنه و فقط طلبکار باشه.

پی نوشت. کار تسویه من با بهشتی داستانی افسانه ای است و من دیگر حال ندارم آن را به جز برای پدرام بازگو کنم. آیا فارغ التحصیل می شوم؟ شاید وقتی دیگر.

پی نوشت. در زیر این الاچیق میلان کوندرام تموم شد و چقدر حیف شد. (منتظرم میلان کوندرا به من برسانید و از من جملات دوستانه تحویل بگیرید. اضافه شده در هنگام تایپ)

پی نوشت نهایی نوشته شده در خانه. چرندیات فوق بر ورق کاغذ پاره ساعت ناهار در زیر الاچیق شهید بهشتی نوشته شده. زیاد نخندید. دیدم حیفه نخونیدش.!!! انوشه خودشیفته!

به سمیه: سمیه من هنوز خودم رو خیلی جوان می بینم. من دقیقا همسن دوستهای پسرخاله ام هستن که هیچ کدوم از حرفهاشون رو نمی فهمم. به سن ربطی نداره. به مغز خانواده بستگی داره فکر کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 16:46  توسط انوشه  | 

پشمیون شدی که عاشق یارو بودی؟ مگه واست دعوت نامه فرستاده بود؟! خوب خودت هم می خواستی؟ حالا که باهاش قهری که نباید گند بزنی به هیکل طرف. این آهنگ های جدید رو می گم ها! همه اش پر از نک و ناله و نفرینه! آهنگ های قدیمی عاشقانه خیلی بهترن. اقلا دیگه طرف حداکثر به دل خودش نفرین می کنه نه جد و بابای طرف. به نظرم اگر آدم عاشق باشه حتی وقتی قاطی همی می کنه، تلاش می کنه به یاد خوبی های معشوق باشه نه اینکه منتظر مرگش بشینه. والله. می خوام برم تو کار شعر. به خدا یک کم به مغزم فشار بیارم تهران و لوس آنجلس رو با هم تسخیر می کنم اینقدر که چرت و پرت گو زیاد شده.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:26  توسط انوشه  | 

چقدر یک سیستم روی یک آدم می تونه تاثیر بذاره که برای ما غریبه بشه. چطور یک آدم می تونه در عرض ۶ سال چنان تغییر کنه که یادش نیاد سی سال از زندگی اش رو با چه کسایی گذرونده و آنقدر خودخواه شده باشه که تلاش اطرافیانش رو برای خوشحال کردنش ندیده بگیره و حاضر نشه یک کم برای خوشحالی اون اطرافیان هم که شده وقتش رو طوری بگذرونه که دوست نداشته باشه.
من دیگه آشنای خودم رو نمی شناسم. شاید قبلا هم اینطوری بود ولی اینقدر خودش رو رک وراست به ما نشون نمی داد.
نمی دونم تاثیر سیستمی است که اونجا زندگی می کنه؟ پس چرا آدم های دیگه ای که دیدم هنوز هم از عشقشون به دوستای قدیم صحبت می کنن؟ شاید تاثیر بالا رفتن سن باشه؟ به هر حال آشنای من دیگه اون آدمی نیست که ما رو تو فکرهاش سهیم می کرد و الان تنها حرفهایی رو به زبون میاره که واقعا اگر حذفشون هم کنی خیلی تاثیری در احساس ما نداره.
چطور می تونه آدم دل مادرش رو طوری بسوزونه که بعد رفتنش اون مادر بدبخت که با فرشته ها مو نمی زنه برگرده بگه کاش زودتر می رفت و کاش فقط سالی یکبار این دورو برا پیداش شه.
من باور نمی کنم که نفهمیده باشه که چقدر بعضی از اطرافیانش رو ناراحت کرده. همیشه هوش وافر و سرعت انتقال بالاش زبونزد همه بود. فکر کنم استراتژی بی خیالی طی کن رو سرمشق خودش قرار داده باشه.
می دونم که همه ما دل بعضی از آدم ها رو می شکنیم. مثلا من بارها با خودخواهی خودم دل مامان و بابا رو شکستم.اما به قول معروف چند وقت یکبار یک حال هم بهشون دادم که چند وقتی یادشون نیاد که چقدر بچه ها خودخواهن. نمی دونم من هم اگر توی اون کشور زندگی کنم یا یک سال از عزیزانم دور باشم همین طوری می شم؟! لابد می شم دیگه.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:51  توسط انوشه  | 

با اینکه این سریال اخیر مهران مدیری یک کم لوس بود، خصوصا اون قسمت پدرخوانده اش که داشت تو حلق ما فرو می کرد که برخی از عناصر رو از سه گانه پدرخوانده وام گرفته و کم مونده بود که خودش بیاد وسط ماجرا اعلام کنه، و خصوصا دوباره همون قسمت که آدم با هیچ جای اون آدما همذات پنداری نمی کرد...
اما خوشم میاد که با لحنی بسیار آرام اشتباهات خودمون رو به خودمون گوشزد می کنه. مثلا جوگیری این بابا. خداییش هممون جو گیریم دیگه نه؟!
من کلا سریال های طنز مهران مدیری رو به همه سریال های دیگه ترجیح می دم و تقریبا سریال طنزی که نگاه می کنم مال این بابا است. بالاخره یکی باید بیاد بهمون بگه چه ایرادی داریم؟ چقدر زندگیمون به نخود وابسته است؟ چقدر راحت دروغ می گیم؟....
چند نفر از شما این سریال رو دیدن؟ چند نفر وقتی آقا اعلام کردن اشتباهی بودن مثل شاکیان پرونده رای به برائت آدمی می دید که جرات نداره خودش رو ابراز کنه؟ چند نفر مثل اون آقا اشتباهاتمون رو به گردن این و اون میاندازیم. فکر می کنم تعدادمون زیاده!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:30  توسط انوشه  | 

اعتراف می کنم که همه اش رو نمی فهمم. اما همین قدری هم که ازش فهمیدم باعث می شه اعتراف کنم چقدر خر بودم که کتاب جاودانگی میلان کوندرا رو تا به حال نخونده بودم. الان که دارم می خونم می فهمم که واقعا زندگی بدون کوندرا چیزی کم داشت.
اون بحث جالب مربوط به حرکت و رفتار آدم ها، و بحث جالب جاودانگی و به دنبال جاودانگی بودن. چقدر قشنگ رفتار آدم ها رو تفسیر می کنه. وای وای اعتراف می کنم که تا به حال هیچ چیزی ازش نمی دونستم و اعتراف می کنم که الان هم همه حرف هاش رو نمی فهمم، اما همون قدر رو که می فهمم، دارم مزه مزه می کنم.
 
پی نوشتهای بعدی. حتما دنبالش می رم. ضمنا نظر من در مورد پائولو کوئیلو اینه که ماشالله اگر نویسنده نمی شد بازاریاب خوبی می شد. ولی گابیتوی من رو بذارین کنار و لطفا با کسی مقایسه اش نکنین!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:25  توسط انوشه  | 

چه تعطیلات طولانی ای! حتی برای من که یک سال کلا به جز درس بقیه چیز ها رو تعطیلیدم.  با هر نوع فیلم و کتاب و گشت و گذار هم نمی شه پرش کرد. اینه که برگشتم به طریق معلوم و عادت قبلی، یعنی سپری کردن تقریبا نیمی از ۲۴ ساعت در رختخواب! و البته نیم دیگر به فیلم و کتاب و همش نگرانم. نگران چی؟! که چرا دیگه کار عقب افتاده ندارم تا براش حرص بخورم. فکر کنم باید یک فکر اساسی بکنم و برای خودم دلمشغولی اساسی ایجاد کنم. دکترا چطوره؟!
تازه یک روزه که نشستم و دارم خستگی در می کنم.
نتایجی که از ابتدای سال ۱۳۸۷ به آن ها رسیده ام را خدمتتان عرض می کنم:
۱- بازهم کار خوبی کردیم قبل از عید رفتیم مسافرت.
۲- دیگر به هیچ مسافری اصرار نمی کنم حتی یک ساعت بیشتر خونه ما بماند. فقط بهش می گم که از موندنش خوشحال می شم و می ذارم خودش تصمیم بگیره. امسال زمین و زمان اصرار داشتن که ما حتی یک روز شده بیشتر اصفهان بمونیم و ما نموندیم و تمام طول جاده احساس می کردم الانه که بریم زیر تریلی.
۳- اگر مثل من از سرعت می ترسید و دائم به شوهر غر می زنید که آرام تر آرام تر، و البته در دلتان هم می دانید که بنده خدا اصلا تند نمیره!، اول خودتون پشت فرمون بشینید تا به سرعت جاده عادت کنید و از همسر توقع نداشته باشید مثل اتوبان مدرس براتون رانندگی کنه.
۴- در هنگام رانندگی در جاده سعی کنید خیلی سریع راننده های دیوانه و آن هایی که حواسشان به رانندگی نیست را پیدا کنید. علاوه بر این که خود را برای عکس العمل آماده می کنید، کلی سرتون گرم می شه و احساس خواب آلودگی نمی کنید.
۵- کتاب دفترچه خاطرات ممنوع رو اگر گیر اوردید بخونید. یک جورایی حس وبلاگ نویسی است دیگه. ضمن اینکه برای من این فایده رو داشت که قطعا به این نتیجه رسیدم از این که در روز برخی اوقات وقتی رو از خونه می زنم تا با خودم تنها باشم و کاری که خودم دوست دارم انجام بدم، احساس عذاب وجدان نکنم. اینطوری وقتی به جمع بر می گردم احساس مورد ظلم قرار گرفتن نخواهم داشت. از کتابی که به احساسات درونی زن ها توجه کنه خوشم میاد. و یقین دارم که این کتاب ها رو فقط زن ها باید بنویسن. حتی یک روانشناس هم نخواهد فهمید ما چقدر پر از احساسات متناقضیم.
۶- گاهی اوقات چیزی رو بخرید که همواره آرزو داشتید داشته باشید. فارغ از اینکه واقعا لازمتون نمی شه و شاید اصلا نیارزه. من از داشتن یک بشقاب میناکاری کلی شادم و دو روزه دارم خودم رو برای به دیوار کوبیدنش آماده می کنم.
۷- یک نتیجه جالب دیگه اینکه من واقعا فامیل شوهرم رو دوست دارم. انگار سال هاست اون ها رو می شناسم. اصلا یک کلمه در مورد فامیل شوهر بدجنس و از این حرف ها رو خوشبختانه نه دیده ام و مطمئن هستم که نخواهم دید.
۸- ترجیح می دم مسافرت نرم تا این که تو چادر زندگی کنم بدون دستشویی و حمام. مثلا دور تا دور زاینده رود چادر می زنی به خیالت لب آب نشستی و حالا جدای اینکه گور بابای بقیه که می خوان از منظره لذت ببرن، اونجا رو به گند می کشی و چشمت موش های به اون عظمت رو نمی بینه!!! خب آخه اگر بچه ات مریض شه می خوای با خاطرات مسافرتی که زجر کشش کردی، ارومش کنی. فکر کنم بچه هاشون هم لنگه خودشونن. به هر حال من می دونم که من با تصمیم قبلی تن به چنین مسافرت هایی نخواهم داد.
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:34  توسط انوشه  | 

دارم می رم یک سری عید دیدنی از منازل فامیل های همسر. چمدان باز نکرده باید چمدان ببندم. چقدر کار سختیه. مخصوصا برای من که یک سوم خانه را در یک چمدان با خودم حتی تا کرج هم باید ببرم.
 
ضمنا محض اطلاع بهترین روز زندگی من در سال ۱۳۸۶ روز آخر آن بود زیرا من در این روز کنار دریای نیلگون خلیج تا ابد فارس بودم و معنی رنگ نیلگون رو فهمیدم و فهمیدم چقدر این خلیج رو دوست دارم و فهمیدم حیوان مورد عشق اول من دیگر قو نیست و دلفین است.
اگر پایتان به کیش رسید نمایش دلفین ها را از دست ندهید. ۴ تا دلفین یک شیر دریایی و ۲گراز دریایی معرکه. واقعا ۵ روزه که هنوز هم شادم از دیدن اون نمایش. ضمنا کیش جای بسیار خوبی است برای دیدن حیوانات. اگر مانند من باغ وحش و حیوان دوست دارید وقتتون رو با خرید تلف نکنید. کلی حیوان زیبا در آنجاست.
این بود سوغاتی من ( که متاسفانه همه اش به حیوان خلاصه شد)
پی نوشت. سمی برگردم یک زنگ می زنم تشریف بیارید منزل ما.
پی نوشت۲. اون بیچاره هایی که از خارج بلند می شن میان اینجا یک ماه می مونن چطور فقط یکی دو تا چمدون میارن؟!
پی نوشت۳. به یک مدل ساز حرفه ای برای حل مساله نپ سک پرابلم محتاجیم! کلی بار می بندم تازه کلی اش هم جا می مونه.
پی نوشت ۴. بهار دوست دارم. عیدت مبارک. نوش نوش تو.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 9:35  توسط انوشه  | 

java.blogfa Free Web Counter
Web Site Counter