دو هفته ای هست که یک سری آدم راه میافتن به من می گن بداخلاق. حالا داستان از کجا شروع شد؟ اون همکار جدید که الان داره کهنه می شه ولی حرف زدن یاد نگرفته در بدو ورود و هفته دوم استخدام برگشت به همه ما یک لقبی داد و من هم از "عصبی و خشن" بی نصیب نموندم. ما یک لبخندی زدیم و آقا فکر کرد با مزه است. این ادامه دار شد و این آقا فکر کرد هر چی بگه با مزه است و من مونده بودم چرا هیچکی تو شکمش نمی ره. هر وقت هم می فهمید که چرت گفته بر می گشت می گفت من فارسی ام خوب نیست و اومدم این رو از ترکی ترجمه کنم اینطوری شد و کسی هم نبود بهش بگه که آقا جان دیگه مثلا سرد و عصبی و خشن و چاپلوس و بی توجه و هر کوفت و زهرماری که می گی بالاخره یک معادلی در ترکی هم داشته که تو حق نداشتی سر کار اون ها رو به ما نسبت بدی.
این ادامه داد تا یک روز سر نهار برگشت گفت خانوم من یک نقص خوبی که داره.... بعد یکهو ترسید شاید ما پر رو شیم که می تونیم نقص خوب هم داشته باشیم، برگشت گفت البته زن ها سر و پا هزار تا نقصن زن من..... من دیگه نشنیدم برگشتم گفتم ما علاقه ای به شنیدن نقص انوم شما نداریم. خواست ادامه بده دوباره من گفتم تمومش کن. بعد اینقدر عصبانی شدم که نفهمیدم بالاخره نقص خانومش رو تو ناهار خوری جار زد یا نه. بعد فهمید که من عصبانی شدم و ناراحت از این معذرت خواهی ایمیلی بازی ها راه انداخت که کار مردم رو آسون کرده بالحمدلله.
بعد دیگه هر چرتی که گفت کلا محلش نذاشتم. تا یک روز شوخی اش گرفت و وسط حرفی که من با یکی دیگه می زدم یک مسخره بازی راه انداخت که من با صدای بلند با اون یک نفر دیگه صحبت کردم که یعنی این بفهمه که خفه شه. خفه که نشد هیچ... اون یک نفر دیگه برگشت به بقیه گفت این همکار شما چقدر بداخلاقه. نیم ساعت بعد هم گفت اخلاقت خوب شدو.... حالا این یارو کی باشه. یک یارویی که روز قبلش با من بد صحبت کرده بود و من همه رو گذاشته بودم به پای خستگی این روزهای هممون. برگشتم بهش گفتم دیروز بدخلاقی کردی من اومدم بپرسم که اخلاقت خوب شد یا نه؟ سر چیزی به همین مسخرگی یکی اون بگو یکی من بگو.. من شدم بداخلاق و بدون جنبه شوخی. آقا که خیلی ها از شوخی هاش ناراحت هستند شد نماد بامزگی و مظلومیت. و بعد هم من رو ازبقیه شوخی های ممکن خودش محروم کرد چه محرومیتی.
این ماجرای مسخره برای همه تموم شد. اما برای من نه. دیگه نسبت به کلمه بداخلاق حساسیت پیدا کردم . فشار کاری این روزهای من خیلی زیاده. بعضی ها درک که نمی کنن هیچ چی. از طرز نگاه کردن من هم ایراد می گیرن. حتی وقتی از یک نفر به دلیل سوتفامی که شده بود معذرت می خوام برمی گرده می گه چرا بداخلاقی می کنی و اصلا نمی فهمه بابا جان من ۱۰ دقیقه پیش که تو داشتی به من می خندیدی من داشتم بداخلاقی می کردم.
جالب اینجاست که فقط آقایون من رو بداخلاق می دونن. شاید باید برای رفع سوتفاهمات یک تابلو به پیشونیم بچسبونم که بابا من نمی تونم همیشه لبخند تحویل شما بدم. اگر حرف شما واقعا بامزه نباشه بهش نمی خندم. اگر پشت تلفن کاری یک دفعه برگردید به من بگید ازدواج کردی یا نه که بیام واسه پسرم خواستگاری، من خنده ام نمی گیره. بابا جان من از جنس موجوداتی که قراره لطیف باشن نیستم. من مثل شما خشن هستم. با من مثل خودتون رفتار کنید و اجازه بدید اگر شوخی مضحکی که با خودتون می کنید، با من کردید من هم به همون مسخرگی جواب شما رو بدم و انتظار لبخند نداشته باشید. یا اینکه من رو بداخلاق صدا کنید. هرچی . من با این حالت می گم زیادی جدی گرفتن دنیا که خودم هم دارم سعی می کنم باهاش بجنگم.