ما یک عزیز بیماری داریم که یک مدتی حالش خیلی بد بود اما فعلا به نظر می رسه حالش خوبه. ما منتظر روزی هستیم که دیگه نگران بیماریش نباشیم. دیگه از من نپرسید.
کینه
و ناراحتی
چنان در دلم سنگینی می کنه که بار فیزیکی اون رو هم می تونم احساس کنم. الان می فهمم که شعرا چی می نوشتن.
از پیشرفت ابزار معجزه خبری نداریم. شاید هم مامان دارد و به ما نمی گوید. شاید هم پیشرفتی در کار نیست و نمی گویند تا ناراحت نشویم.
تو فالی که عمه ام برام گرفته بود تااینجاش پیش بینی شده بود. هرچی فکر می کنم ته فال یادم نمی یاد. فکر کنم بد نباشه به این ابزار دست بندازم. بالاخره این هم یک روش زندگی است دیگه. حالا حتی اگر چرت هم باشه یکسری اینطوری زندگی می کنن.
پی نوشتی که بعدا اضافه شده: اگر کسی اینجا رو می خونه خیلی خودش رو ناراحت نکنه. اون جور که آزاده ناراحت شد. وقتی خیلی عصبانیم کجا بیام غر بزنم آخه.
اینقدر سر کار از مغزم استفاده می کنم که از ساعتی که میام خونه تعطیلش می کنم و نمی کشم که بخونمشون یا ببینمشون.
عین یک موتور جستجو شدم. کلا هر کی از هر چی سوال داره زنگ می زنه به من. بابا یک کم مغزتون رو به کار بندازید. آخرش آلزایمر می گیرید من یکی عمرا بیام جمعتون کنم!
تازه غیر از موضوعات فوق دوست دارم هر ۵شنبه یا جمعه با یک فامیلی یا دوستی- غیر از مامان این ها که ۷ شب هفته در ارتباطیم- با یکی رفت و آمد کنیم. آدمش رو هم داریم ها! ولی کو اراده.
اه. چه زندگی گندی شده. دلخوشی من شده فقط یک کلاس یوگا خداییش با این یکی حال می کنم.
راجع به پوکت. سوالاتت رو بنویس اگه بدونم همیجا بهت جواب می دم.
رییس جدید یک بخش مطالعاتی در سازمان ایکس برای اینکه می خواد به ساختمون جدید منتقل بشه و فکر می کنه جا نداره به منشی اش می سپاره با شهرداری هماهنگ کنه که بیاد این کاغذ ها رو ازمون بخره. می دونید که قیمتش کیلویی چنده؟
منظور از کاغذها کتاب های کتابخانه ارشیو روزنامه ها و طرح های تحقیقاتی و مطالعاتی سازمان است که ۴۰-۵۰ سالی جمع آوری شده.
فعلا یکی پیدا شده و یک انباری واسه اون کتاب ها فراهم کرده تا دست آقای مدیر و ماموران معذر شهرداری بهش نرسه.
هر دم از این باغ بری می رسد.....
شما یک همسایه دارید که یک سال و نیمی هست که خونه اش رو فروخته و قراره از این ساختمون بره ساختمون جدیدی که خریده، اما تا به حال بازسازی قصرش تموم نشده.
این خانه به 4 نفر فروخته شد اما بلافاصله 6 برادر آقای خانه هم به این خانه تشریف اوردند و به جز آنهایی که در نانوایی می خوابند( 2 نان فانتزی فروشی دارند) بقیه اینجا تشریف دارند. خانه از 60 متر مربع کوچکتر است.
این افراد به زبان نامفهومی که معلوم نیست مال کجای شماله صحبت می کنند. ساعت خواب این افراد 4 ساعتی با ساعت خواب سایر افراد آپارتمان تفاوت دارد. هر بار که ما مهمانی در خانه داشتیم از سر و صدای آ ن ها نخوابیدند. غذایشان همواره سوخته است و بوی غذایشان برخی اوقات غیر قابل تحمل. همه شان کر هستند و تلویزیون را باصدای بلند تماشا می کنند و با محتوای برنامه کاری ندارند. در راهرو می دوند. چراغ حیاط را روشن می گذارند. هیچ پیغامی که به بورد ساختمان چسبانده ایم( که در 90% حالات خطاب به ایشان است )نمی خوانند. به علت تفاوت ساعت زندگی در جلسات ساختمان شرکت نمی کنند. تقریبا همواره از شمال مهمان دارند و تقریب هفته ای یکبار مهمان هایشان زنگ واحد 1 که خانه ما باشد را می زنند و می پرسند واحد2؟ آنها با داد زدن پای آیفون صحبت می کنند و با داد خداحافظی می کنند. یک موتور دارند که وقتی قرار است سوارش بشوند و بروند، یک نیم ساعتی پشت در تر تر می کنه.
زمانی که من حیاط خلوت سمت خود را می شورم و کلی تمرکز می کنم که آب سمت آن ها نرود، یک ساعت بعد خانم خانه حیاط خلوت سمت خود را می شوید و اگر نخواست آشغال را جمع کند با آب می فرستد اینور.
تابستان ها دختر کوچکش در حیاط خلوت داد می زند ( و قبلا که یک دیوار نکشیده بودیم، داخل خانه ما را نگاه می کرد). علاوه بر سر وصدایی که دارند در حیاط خلوت یک طوطی نگه می دارند که داد می زند و تنها راه ساکت کردنش این است که من از این سمت برایش آهنگ بگذارم تا خفه شود.
و اما به دلیل اینکه دارن میییییییییییییییییییییییی رن کسی بهشون حرف نمی زد تا دیشب........
دیشب از سر شب در یک خانه کوبیده می شد. چنان کوبیدنی که کل ساختمان می لرزید و صدای شیشه ها می آمد. ساعت 7 شب در کوبیده می شد. ساعت 8 شب در کوبیده می شد...و همینطور نان استاپ. تا 12 که ما رفتیم بخوابیم. ساعت 12:30 کسی زنگ زد. من نیمه خواب پرسیدم کیه و خانمی گفت واحد 2؟ آقای ایکس؟ من گفتم زنگ 2 بغلیه. خب بیشعوره دیگه. کار که نمی شد کرد. نمی دونه یک نسبت به دو یک دندانه دارد.
50 نفری آمدند داخل و دو بار در کوبیده شد. خب مهم نیست چون قبلش یکی من رو بیدار کرده بود. و من زور زدم تا خوابیدم.
ساعت 1 و ربع صدای انفجار بعدی..... من و همسر که همدیگه رو نگاه کردیم و من به همسایه ها فحش دادم و اون از من خواست که آرام باشم و بخوابم.
صدای غذا خوردن و من که تلاش می کنم ذهنم را از سر و صدا منحرف کنم تا کمی پکپم.
ساعت 2:10 صدای انفجار، آن هم دقیقا سه بار پشت سر هم و من که با هر صدا یک متری از تخت به هوا برخواستم به صورتیکه همسر چراغ را روشن می کند تا از سلامت من مطمئن شود. من گریه ام می گیرد و با خودم عهد می بندم فردا صبح اگر نتواستم همسرم را راضی کنم که خر آقای آن خانه را بگیرد، من با هر زبان ممکن خر خانوم را بگیرم( از آنجاییکه فارسی ایشان ضعیف است و لهجه شمالی اش هم برای من نامفهوم است، برقراری ارتباط بیش از سلام با ایشان برایم مقدور نبوده و به جز این خانواده و من، فقط یک شمالی دیگر در ساختمان است که وی هم با این خانوم حرف نمی زند.)
ساعت 2:30 خداحافظی برخی از مهمان ها و کوبیدن در . خب مهم نیست. چون خیلی الاغه و کمی صدای پا و امیداواری برای اینکه طاقت یکی از همسایه ها تمام شود(قبل از من!)
ما خوابیدیم. خواب سنگین..... ساعت 3:15 و صدای انفجار بعدی و من که فکر کردم دارم می میرم و صدای جیغی که تا به اون روز از خودم نشنیده بودم و بعد یک حمله گریه هیستریک .... و تلاش همسر برای ساکت کردن من. .... بعد 10 دقیقه همسر لباس می پوشد و به در خانه همسایه می رود زیرا مطمئن است که اگر یک بار دیگر در کوبیده شود، من را از دست خواهد داد. 5 بار در می زتد تا بشنوند( دقت کنید اینقدر سر وصدا هست که ساعت 3 و نیم نصف شب صدای در را نمی شنوند) آقای خانه در می آید دم در و معذرت خواهی می کند که به علت نصب درزگیری کوفتی، در خونه بسته نمیشه و فردا صبح زود حتما در را درست می کند و معذرت می خواهد که مجور است یکبار دیگر در را بکوبد و خداحافظی می کند و در را می کوبد و من را بین تصمیم برای زنگ زدن به پلیس یا زنگ نزدن تنها می گذارد!!!!
فردا صبح زود ساعت 11:30 صدای کوبیده شدن در می آید، یکبار، دوبار ، سه بار..... ایشان در حال تعمیر در بودند و الان در به گونه ای هست که آدم را از جا نمی پرداند
نتیجه.
1- من هم 3 نسل قبلم تو دهات زندگی می کردن ولی به خدا از وقتی که یادمه مادر و پدرم احترام آرامش همسایگان را داشتند و قوانین ساختمان را رعایت کردند.
2- از بچه های این خانواده هم متنفرم. واقعا می گم
3- حال ندارم از بلاهای دیگه ای که این ها سرما اوردن صحبت کنم
4- محله ما جز مناطق خوب شهری است
5- کاش یک امتحان شعور آپارتمان نشینی قبل از خرید و اجاره آپارتمان واجب می شد.
6- جواب گلوی من رو که تا ساعت ها به خاطر جیغ می سوخت، و نفس عمیقی که تا یک ساعت بالا نیامد و خواب 10 بار قطع شده من را چه کسی می دهد. واقعا احساس کردم اگر کاشین زیرممی گرفت همینقدر می ترسیدم که دیشب.
7- خیلی بی شعورن. اما من چه کنم؟
8- چرا من نمی تونم برای خفه کردن همسایه خود از پلیس کمک بخواهم که نخوام چشم تو چشمش بشم.
9- تدوین قوانین آپارتمان کار کدوم خریه؟ اصلا همچین چیزی قابل ارائه است؟
10- دکتر من: خانوم استرس برای بیماری شما سم است. من: چشم آقای دکتر من سعی می کنم آرام باشم . دکتر: باید خیلی سعی کنید و اصلا عصبانی نشید.... من: آقای دکتر ایندفعه به خدا خواب بودم، نمی شد عصبانی باشم.
11- چطوری می شه با خانواده ای که فارسی صحبت نمی کنن و همه مطمئن هستن که دارن می رن و نباید ناراحتشون کنیم، زندگی کرد و تحملشون کرد.
12- از صمیم قلب دلم می خواد طوطیشون بمیره.
13- چرا سر شب این درکوفتی رو درست نکرد.
14- از مرکز بهینه سازی سوخت و انرژی و هر زهر ماری که داریم، متنفرم.
15- صدای همسایه بغل رو اضافه کنید به صدای گریه زن همسایه بالایی که یکبار در هفته از شوهرش کتک می خوره و من فقط باید ضجه هاش رو تحمل کنم. چون که یک دعوای خانوادگیه و من حق دخالت ندارم
16- آقا من اگر حق دخالت در زندگی مردم رو ندارم، می شه به صدای مردم بگید که حق دخول به خانه من را ندارند!
