تبليغاتX
HEXAGON

HEXAGON

A place for ..... maybe nagging.

یه توضیح راجع به معجزه

ما یک عزیز بیماری داریم که یک مدتی حالش خیلی بد بود اما فعلا به نظر می رسه حالش خوبه. ما منتظر روزی هستیم که دیگه نگران بیماریش نباشیم. دیگه از من نپرسید.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 22:2  توسط انوشه  | 

غم

کینه

و ناراحتی

چنان در دلم سنگینی می کنه که بار فیزیکی اون رو هم می تونم احساس کنم. الان می فهمم که شعرا چی می نوشتن.

از پیشرفت ابزار معجزه خبری نداریم. شاید هم مامان دارد و به ما نمی گوید. شاید هم پیشرفتی در کار نیست و نمی گویند تا ناراحت نشویم.

تو فالی که عمه ام برام گرفته بود تااینجاش پیش بینی شده بود. هرچی فکر می کنم ته فال یادم نمی یاد. فکر کنم بد نباشه به این ابزار دست بندازم. بالاخره این هم یک روش زندگی است دیگه. حالا حتی اگر چرت هم باشه یکسری اینطوری زندگی می کنن.

 

پی نوشتی که بعدا اضافه شده: اگر کسی اینجا رو می خونه خیلی خودش رو ناراحت نکنه. اون جور که آزاده ناراحت شد. وقتی خیلی عصبانیم کجا بیام غر بزنم آخه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 17:33  توسط انوشه  | 

همیشه آرزو دارم کلی فیلم و کتاب داشته باشم برای دیدن و خوندن. الان ۱۶ تا دی وی دی دارم و همکارم هم قراره تا هفته دیگه حدود ۱۰ تا فیلم برام بیاره. ۳ تا کتاب تو صف دارم و همکارم هم قراره دو تا دیگه برام بیاره. اما کو انرژی.....

اینقدر سر کار از مغزم استفاده می کنم که از ساعتی که میام خونه تعطیلش می کنم و نمی کشم که بخونمشون یا ببینمشون.

عین یک موتور جستجو شدم. کلا هر کی از هر چی سوال داره زنگ می زنه به من. بابا یک کم مغزتون رو به کار بندازید. آخرش آلزایمر می گیرید من یکی عمرا بیام جمعتون کنم!

تازه غیر از موضوعات فوق دوست دارم هر ۵شنبه یا جمعه با یک فامیلی یا دوستی- غیر از مامان این ها که ۷ شب هفته در ارتباطیم- با یکی رفت و آمد کنیم. آدمش رو هم داریم ها! ولی کو اراده.

اه. چه زندگی گندی شده. دلخوشی من شده فقط یک کلاس یوگا خداییش با این یکی حال می کنم.

 

راجع به پوکت. سوالاتت رو بنویس اگه بدونم همیجا بهت جواب می دم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 21:31  توسط انوشه  | 

من کتاب هایی رو که فکر می کنم دیگه به درد نمی خوره یا می بخشم یا اینکه می فرستم تو انباری تا بعدا بهش فکر کنم. یکی دو بار هم این فکر بعدی منتهی شده به اینکه بردم تحویل یک فرهنگسرا دادم. اما این دیگه شاهکاری بودکه هفته پی موجب سردرد بنده شد.

رییس جدید یک بخش مطالعاتی در سازمان ایکس برای اینکه می خواد به ساختمون جدید منتقل بشه و فکر می کنه جا نداره به منشی اش می سپاره با شهرداری هماهنگ کنه که بیاد این کاغذ ها رو ازمون بخره. می دونید که قیمتش کیلویی چنده؟

منظور از کاغذها کتاب های کتابخانه ارشیو روزنامه ها و طرح های تحقیقاتی و مطالعاتی سازمان است که ۴۰-۵۰ سالی جمع آوری شده.

فعلا یکی پیدا شده و یک انباری واسه اون کتاب ها فراهم کرده تا دست آقای مدیر و ماموران معذر شهرداری بهش نرسه.

هر دم از این باغ بری می رسد.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 12:12  توسط انوشه  | 

چقدر یک سیستم روی یک آدم می تونه تاثیر بذاره که برای ما غریبه بشه. چطور یک آدم می تونه در عرض ۶ سال چنان تغییر کنه که یادش نیاد سی سال از زندگی اش رو با چه کسایی گذرونده و آنقدر خودخواه شده باشه که تلاش اطرافیانش رو برای خوشحال کردنش ندیده بگیره و حاضر نشه یک کم برای خوشحالی اون اطرافیان هم که شده وقتش رو طوری بگذرونه که دوست نداشته باشه.
من دیگه آشنای خودم رو نمی شناسم. شاید قبلا هم اینطوری بود ولی اینقدر خودش رو رک وراست به ما نشون نمی داد.
نمی دونم تاثیر سیستمی است که اونجا زندگی می کنه؟ پس چرا آدم های دیگه ای که دیدم هنوز هم از عشقشون به دوستای قدیم صحبت می کنن؟ شاید تاثیر بالا رفتن سن باشه؟ به هر حال آشنای من دیگه اون آدمی نیست که ما رو تو فکرهاش سهیم می کرد و الان تنها حرفهایی رو به زبون میاره که واقعا اگر حذفشون هم کنی خیلی تاثیری در احساس ما نداره.
چطور می تونه آدم دل مادرش رو طوری بسوزونه که بعد رفتنش اون مادر بدبخت که با فرشته ها مو نمی زنه برگرده بگه کاش زودتر می رفت و کاش فقط سالی یکبار این دورو برا پیداش شه.
من باور نمی کنم که نفهمیده باشه که چقدر بعضی از اطرافیانش رو ناراحت کرده. همیشه هوش وافر و سرعت انتقال بالاش زبونزد همه بود. فکر کنم استراتژی بی خیالی طی کن رو سرمشق خودش قرار داده باشه.
می دونم که همه ما دل بعضی از آدم ها رو می شکنیم. مثلا من بارها با خودخواهی خودم دل مامان و بابا رو شکستم.اما به قول معروف چند وقت یکبار یک حال هم بهشون دادم که چند وقتی یادشون نیاد که چقدر بچه ها خودخواهن. نمی دونم من هم اگر توی اون کشور زندگی کنم یا یک سال از عزیزانم دور باشم همین طوری می شم؟! لابد می شم دیگه.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:51  توسط انوشه  | 

يک دو روزي بود که احساس مي کردم نوار ناراحتي هاي من پايان پذيرفته. اما مثل اينکه مي خواد بعديش شروع بشه.
روز مزخرفي بود ديرزو. با تمام وجودم منتظر يک سال شاد بودم. و حالا با تمام وجودم مي خوام برم جايي که کسي رو نشناسم که براش ناراحت بشم.
 
پي نوشت. اين شرکت هاي ساخت تلفن رو بايد محدود کنن که صداي تلفن تا جايي بلند نشه که باعث آزار همسايه بغلي بشه. وقتي هستن خودشون و طوطي شان موجب آزار است وقتي نيستن صداي بلند تلفن که ۱۶۰ تا زنگ رو بايد بخوره تا قطع شه.
پي نوشت۲. اين وانتي ها چطور به خودشون اجازه مي دن واسه کدو و پياز و از اين مزخرفات و دينام سوخته يخچال محله آدم رو به گند بکشن. هر جاي اين تهران هم زندگي کني اينها هستن. تازه ما که يک بدشناسي هم داريم که کوچه مان گشاد است و مي توانن دقيقا جلوي در خونه ما نيم ساعتي واستن و آواز سر بدن.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 11:14  توسط انوشه  | 

می روم پیش این استاد می گوید به من مربوط نیست.
به آن استاد زنگ می زنم می گویم کارم گیره می گه کمکت می کنم من بهش اعتماد می کنم و بهم می گه کارت رو راه انداختم. بعدا متوجه می شم کلا در جریان نیست.
می روم پیش اون یکی سوال علمی می پرسم اول در مورد عمه من( دقیقا عمه من که ۳۰ سال پیش هم دانشگاهی اش بوده ) سوال می پرسه و کمکی هم نمی کنه.
می روم پیش اون یکی باهام دعوا می کنه.
می رم پیش منطقی ترین استادی که تا به حال تو بهشتی داشتم و ازش کمک می خوام. می گه خانوم ۱۰-۱۲ صفحه رو الکی پر کن در دهان بقیه استادها رو ببند. داشته باشید: در دهان را ببند.
ببینید که اون ها چقدر چرت می گن که این آقا در مورد همکارش اینطوری صحبت می کنه....
... و من می مانم و عادت زشت راست گفتن و راست نوشتن و شوهری که حاضر می شود ۱۰-۱۲ صفحه را الکی پر کند و به من بدهد.
از وقتی دیگه امتحان معارف ندارم، استعدادم در زمینه نوشتن جفنگ به طرز استثنایی کاهش پیدا کرده. البت به جز همین جفنگیاتی که خواندید.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 11:30  توسط انوشه  | 

اینقدر بدو، خودتو خفه کن که کارت رو به بهترین صورت ممکن ارائه کنی( البته از نظر خودت). استادت بهت قول بده به خاطر زحمت هایی که کشیدی بهترین نمره رو برات بگیره. تو همه چی رو آماده می کنی. حتی این موضوع رو که برق سر جلسه دفاعت می ره هم باعث نمی شه از هم بپاشی. زمانی که تصمیم می گیری بدون برق ارائه کنی، برق می یاد و تو این رو به فال نیک می گیری. اینکه کلی از دوستات رو می بینی خوشحالت می کنه. بعد یک آدم میاد داخل جلسه که به واسطه پست و مقامش می تونه به خودش اجازه بده و سرش رو بندازه و بره تو جلسات دفاع زرت و پرت بلغور کنه. خودش اول بگه که من دیر رسیدم و چیزی نشنیدم که بتونم رو کلیت کار نظر بدم( سوادش هم نداشت البته!). دو تا ایراد بنی اسراییلی بگیره و اجازه نده که از خودت دفاع کنی. بعد هم بچسبه یکی از استادهای داور خنگ که هی یک حرف رو تکرار می کرد و بدون اینکه بفهمه اون یارو چی می گه از حرفش دفاع کنه و بعد به تشخیص خودش جلسه رو تعطیل کنه و خودش هم موقع نمره دادن از اتاق نیاد بیرون و بعدا استاد مشاورت بگه ما چهارتا می خواستیم نمره بیشترین بهت بدیم، اقای دکتر ا. نذاشت! کسی که این نمره بهش هیچ ربطی نداشت.
آدم به کثیفی این آدم تو زندگی ام ندیدم. داره انتقام از خانواده ما می گیره. شاید اگر پدارم نبود دلش نمی خواست یک نمایش قدرت راه بندازه و با نمره من کاری نداشت. اما این یک نمره ای که تو از من کم کردی فدای سر شوهرم. افتخار می کنم که آب پدرام با دزدی مثل تو توی یک جوب نمی ره. آقای محترم کارت خیلی گیر تر از این هاست که بخوای تلافی سر من خالی کنی. خدا شکر که وقتی به مقام رسیدی که من دارم از این دانشکده عوضی می رم و دیگه دستت به من نمی رسه. ولی ممنون که کمر همت بستی تا هم جلسه ام برگزار نشه و هم نمره ام رو کم کردی. اقلا یک بار دیگه به من یادآوری کردی که همه آدم ها ذاتا خوب نیستن. بعضی ها هم سادیسمی هستند و باید تحت درمان قرار بگیرن. نمی دونم اگر قراره عدالت تو همین دنیا برقرار بشه، با این همه نفرینی که پشت سرته تا کجا می خوای پیش بری.
 
یادته توی اون شرکت، پسر راننده ات که هیچ وقت از احترام چیزی برات کم نذاشته بود، تصادف کرد و تو اون مرد بیچاره رو اینقدر معطل خودت کردی و با آژانس نرفتی خونه تا اون از دیدن پسر جوونش تو آخرین لحظه زندگیش محروم شد. از همون روز ازت متنفرم. از روزی که گریه اون آقای محترم رو دیدم برات بدترین ها رو آرزو کردم. کاری که قبل از اون برای هیچ کس نکرده بودم و بعد از اون هم نکردم.
 
موندم کجای کارم اشتباه بود که گیر این آدم افتادم. البته این آدم همه اش بدی نیست. مثلا من تو شرکت این آدم با پدرام آشنا شدم و بعد از اینکه پدرام رو اخراج کرد، مدیر عامل بعدی با سه برابر حقوق برای همون کار استخدامش کرد! از این نظر که بخوام ببینمت نکته مثبت داری. اما البته هر دوی این اتفاقات خوب رو بد دلی تو اتفاق افتاد. همیشه همه چی اونطور نمی شه که براش نقشه می کشی.
 
حالا که زهرت رو ریختی من با خیال راحت برای بقیه عمرم ازت متنفرم و باید برم دنبال جمع کردن گندهایی که تو متن نهایی پایان نامه ام قراره وارد بشه و تو هم باعثشون بودی. بعد از یک مدت دیگه هیچ خاطره ای جز روز خوب دفاع در کنار دوستام برام باقی نمی مونه تا بتونی به کارت افتخار کنی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 10:43  توسط انوشه  | 

جلسه دفاع بنده که قرار بود امروز باشه، سر لجبازی یک کارمند آموزش دیروز بعدازظهر به هم خورد. حالا حال من رو داشته باشید. زمین و زمان زنگ زدن و مرگ جلسه دفاعم رو تسلیت گفتن! و آخرش گفتن حتما یک خیری توش بوده....
درسته که ما هر بلایی سرمون میاد رو با این جمله رفع و رجوع می کنیم اما من حداقل یک خیر توی این قضیه پیدا کردم.
من دوستهای مهربون و خوبی دارم. شاید تا حالا اینقدر به وجود اون ها پی نبرده بودم. البته از آنجاییکه من کلا کودک تشریف دارم، اگر هم قبلا پی برده بودم، مدتی بود که فراموش کرده بودم.
خب حالا دیدی خیری توش بوده؟
 
پی نوشت. دارم می رم روز از نو بازی از نو شروع کنم. دوباره دنبال اساتید بدوم تا یک جا جمعشون کنم.
 
پی نوشت۲. من وقتی داشتم قضیه به هم خوردن دفاع رو برای بار ۴۸ ام برای آزاده تعریف می کردم، اسمی از جنسیت کارمند آموزش نبردم. اما آزاده فهمید که خانومه. ما خانوم ها چرا طوری رفتار می کنیم که همه آدم ها سنگ انداختن ها رو به گردن ما بندازن؟ باور دارین؟ چند بار کارتون گیر یک آدم دفتری افتاده که تقریبا کاره ای نیست؟ چند درصد اون ها خانوم بودن؟
پی نوشت۳. یک خیر دیگه هم بافت شد. پاورپوینتم رو دادم یکی از اساتید واقعی راهنما! که خودش می دونه کیه واسم ریوایز! کنه.
پی نوشت آخر. من دختر خوبیم. چون طبق تجربه الان باید از فرط غم مرده باشم، اما زنده ام و به این واقعه مزخرف و آدم های مزخرفی مثل دکتر الف. می خندم. و خوشحالم از اینکه دست این دکتر الف. برای بابا جانم هم رو شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 12:28  توسط انوشه  | 

بهتره ما همسایه ها با هم قرار بذاریم فردا صبح سر کوچه حساب ها مون رو با هم تصفیه کنیم. قضیه کشتن همسایه بغلی ما رو که یادتون هست. خب یکسری تسویه حساب با اون دارم. با بچه های طبقه بالایی هم که زمین بسکتبال رو با خونه قاطی کردن یا حالا برعکس هیمنطور. البته چون دختر کوچولو شون که کلاس اولی باشه خیلی بامزه می خنده احتمالا اون هارو نمی زنم. اما ول کن بابائه نیستم که دست رو زنش بلند می کنه. طبقه سومی که ۶ ماهه یاد نگرفته در پارکینگ رو ببنده و چراغ ها رو خاموش کنه. طبقه دومی هم می خواد طبقه سومی رو بزنه به خاطر همون در پارکینگ. و دو روز پیش هم رفته بود طبقه چهارمی رو بزنه که از تانکر آب گرم تو شوفاژخونه لوله کشیده بود و دو تا ماشین هاش رو با آب گرم می شست به حساب همسایه ها و ملت ایران البته! و باعث شده بود دو عدد همسایه تو حموم از سرما بمیرن.
طبقه چهارمی از دست طبقه دومی و همسایه روبرویی ما حرص داره. ما همه از دست طبقه روبرویی ما که داد می زنه عصبانی هستیم.
طبقه سومی سه روز پیش که برف پارکینگ رو بسته بود با ماشینش اومد صاف رفت رو شیب پارکینگ و ماشینش گیر کرد و اصلا به مغز پوک خودش و پسرش نرسید که برف ها رو پارو کنه و اصلا ننفهمید تو دو تا برف قبلی چی می شد که راه پارکینگ باز بود. لذا اینقدر دوتایی ساعت ۶ صبح سر هم داد زدن و ماشین رو تکون ندادن تا همه همسایه ها جمع شن و برای اینکه خودشون برسن سرکارشون برف ها رو پارو کنن تا ماشین آقا در بیاد. همیشه شعبون چرا ایندفعه هم شعبون پارو نکنه. گور پدر همسایه که سه بار توی این ماه کمرش گرفته این حجم برف رو پارو کرده.
مردم اصلا حس همکاری ندارن. از تمام کوچه ما فقط ما هستیم که برف جلوی خونه رو پارو می کنیم. ما و همسایه طبقه دوم که ما باهش دوستیم. بقیه کوچه علاقه دارن که سر خوردن همدیگه رو تماشا کنن. چرا انتظار دارن شهرداری بیاد خونشون رو تمیز کنه؟
 
ما فقط شش تاییم. اگر بیست تا بودیم چه می کردیم.؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 17:23  توسط انوشه  | 

من هنوز زنده ام و در انتظار دیدن روی استاد راهنما. آیا آن روز را خواهم دید؟ شاید وقتی دیگر.
 
پی نوشت. دکتر ع. هیچ وقت نمی بخشمت. حالا شاید بعدا ببخشمت ولی الان اینطور فکر نمی کنم. دکتر ر. جان تو رو هم همینطور
 
پی نوشت ۲. ما دانشجویان تحصیلات تکمیلی اعتراف می کنیم که همگی به کارمندان آموزش بدهکاریم و آن ها می توانند به هر روش ممکن و با هر جمله ای که صلاح می دانند به ما توهین کنند تا دلشان خنک شود و حسابشان با ما صاف شود. خانم ک. مثلا محترم. اولا حرف نفهم تویی ثانیا ای تویی که می گی چرا بچه های فوق لیسانس هیچ کدوم حرف نمی فهمن! چرا فکر نمی کنی شاید تو حرف زدن بلد نیستی که بچه های فوق لیسانس هیچ کدوم حرف نمی فهمن.
 
پی نوشت۳. هیچ وقت دلم نمی خواد شوهرجانم در رشد و ارتقا پا را از مرحله کارشناسی فراتر نهد. مثلا این دکتر ر. چی از زندگیش می فهمه. دلم به حال زن و بچه اش می سوزه. البته شاید دل اون ها به حال خودشون نسوزه ولی من نمی خوام جای اون ها باشم.
پی نوشت۴. این رییس دفترها هر چقدر هم که با آدم مهربون باشن، آدم نباید به آن ها اعتماد کنند . با لبخندی گشاده بهت دروغ می گن.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:52  توسط انوشه  | 

یعنی همه پایان  نامه یک ور! دفاعش یک ور!
منی که سر عروسیم وزن زیاد کرده بودم! برای برگزاری جلسه دفاع دو کیلو کم کردم.
 
می دونم. این نیز بگذرد. ولی خدا کنه به خیر بگذرد.
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 13:23  توسط انوشه  | 

اینقدر حرص می خورم وقتی مامان می شینه می گه فلانکسک تو این شرکت کار می کنه اینقدر حقوق می گیره. دختر فلانی رفته تو شرکت بهمان اینقدر درآمد داره که ال..... بعد از اونور هی سوال می کنه چرا خونتنون رو رنگ نمی کنید. چرا برنامه نمی ذارید خونتون رو بزرگ کنید. چرا سفر خارج نمی رید بعد تا من می گم اینها پول می خواد ما نداریم زرتی بر میگرده می گه مفت خور نشستی تو خونه انتظار داری پول این کار ها رو هم داشته باشی. پاشو برو سر کار. بعد هم که اظهار نظر می فرمایم که من دارم دنبال کار می گردم پیدا نمیشه می فرمایند امکان نداره یکی با مدرک فوق لیسانس بیکار بمونه. تو منتظر پست مدیرعاملی هستی.
به خدا طاقتم تموم شده. دیشب می خواستم خودم رو خفه کنم. مادر من دختر فلانی که اینقدر هزار تومان حقوقش است داره تو شرکت فامیلشون کار می کنه. بابای فلانی رفته دست دخترش رو تو شرکت ایکس بند کرده که کلی پیشرفت کرده. بابای من که نمی دونست ولی دست من رو یک جایی بند کرد که آخر ماه دویست تومن با منت گذاشتن کف دستم و برام بیمه رد نکردن. انتظار داشتی بمونم اجازه بدم همه سوارم بشن.
نمی دونم چرا وقتی از چیزی خبر نداره اینقدر این موضوع رو تکرار می کنه.
اظهار نظر بعدی دیگه که از مادر تحصیلکرده بعید به نظر می رسه ولی شما می شنوید. حالا که تو خونه نشستی یک بچه هم بیار بزرگ کن! روزیش رو هم خدا می رسونه. خدا!!!!!!!!!!!! به خاطر این حرف مامان از بچه متنفرم. اینقدر برای بچه من برنامه ریزی می کنه که از بچه متنفرم. کابوس من شده این که بچه داشته باشم.
اظهار نظر بعدی. اینکه چرا نمی رید خارج زندگی کنید تو که هی می گی کار پیدا نمی کنی؟ برو کانادا مگه فلانی نرفت؟ چرا رفت ولی اگر ما بخوایم الان برای مهاجرت کانادا اقدام کنیم هفت سال طول می کشه. خب می خواستی دو سال پیش که ازدواج کردین اینکارو می کردی که الان دو سالش گذشته باشه. هیچوقت هم نمی گه استرالیا که زمان کمتری طول می کشه. همیشه می گه برید کانادا زندگی کنید که ما بگیم نه. بعد خیالش راحت شه که مبادا با حرفهاش، رو خواسته های ما اثر گذاشته باشه.
برنامه بعدی هم اینه که ما بریم یک جایی دکتری بگیریم برگردیم یک بچه بیاریم. یا بریم چندسال دبی زندگی کنیم بعد برگردیم یک بچه بیاریم.....
این از این. تا به مامان پدرام حرف بزنیم که تهران ترافیکه میگه بیاین اصفهان. خونه گرونه بیاین اصفهان. پودر رختشوی نیست بیاین اصفهان. گاز قطع می شه بیاین اصفهان....
بعضی اوقات دلم می خواد تو جنگل زندگی کنم. اون هم به شرطی که همشون قول بدم اصلا نیان سراغ من.چطوره جمع شن متدولوژی زندگی من رو بنویسن من مو به مو اجرا کنم. شاید دفعه بعد که رفتن مهمونی از سر کار نرفتن بنده سر افکنده نباشن و با افتخار اعلام کنن زندگی موفقی داشتن.
حالم داره از این روزمرگی هم به می خوره.
آخرین اظهار نظر مامان. بی خانواده ها می رن خارج از کشور زندگی می کنن. تذکر بنده که دختر خواهر خودت هم اینکارو کرد. جواب. اون فرق داشت!
حالم از سردرگمی هم به هم می خوره
تنها چیزی که دلم می خواد باشم و بهش اطمینان دارم جهانگرد بودنه. ولی هیچ راهی به ذهنم نمی رسه که هرچی زودتر به آرزوم برسم. پدرام می گه اون هم چند سال به این موضوع فکر کرده. عملی نبوده.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 10:32  توسط انوشه  | 

شما یک همسایه دارید که یک سال و نیمی هست که خونه اش رو فروخته و قراره از این ساختمون بره ساختمون جدیدی که خریده، اما تا به حال بازسازی قصرش تموم نشده.

این خانه به 4 نفر فروخته شد اما بلافاصله 6 برادر آقای خانه هم به این خانه تشریف اوردند و به جز آنهایی که در نانوایی می خوابند( 2 نان فانتزی فروشی دارند) بقیه اینجا تشریف دارند. خانه از 60 متر مربع کوچکتر است.

این افراد به زبان نامفهومی که معلوم نیست مال کجای شماله صحبت می کنند. ساعت خواب این افراد 4 ساعتی با ساعت خواب سایر افراد آپارتمان تفاوت دارد. هر بار که ما مهمانی در خانه داشتیم از سر و صدای آ ن ها نخوابیدند. غذایشان همواره سوخته است و بوی غذایشان برخی اوقات غیر قابل تحمل. همه شان کر هستند و تلویزیون را باصدای بلند تماشا می کنند و با محتوای برنامه کاری ندارند. در راهرو می دوند. چراغ حیاط را روشن می گذارند. هیچ پیغامی که به بورد ساختمان چسبانده ایم( که در 90% حالات خطاب به ایشان است )نمی خوانند. به علت تفاوت ساعت زندگی در جلسات ساختمان شرکت نمی کنند. تقریبا همواره از شمال مهمان دارند و تقریب هفته ای یکبار مهمان هایشان زنگ واحد 1 که خانه ما باشد را می زنند و می پرسند واحد2؟ آنها با داد زدن پای آیفون صحبت می کنند و با داد خداحافظی می کنند. یک موتور دارند که وقتی قرار است سوارش بشوند و بروند، یک نیم ساعتی پشت در تر تر می کنه.

زمانی که من حیاط خلوت سمت خود را می شورم  و کلی تمرکز می کنم که آب سمت آن ها نرود، یک ساعت بعد خانم خانه حیاط خلوت سمت خود را می شوید و اگر نخواست آشغال را جمع کند با آب می فرستد اینور.

تابستان ها دختر کوچکش در حیاط خلوت داد می زند ( و قبلا که یک دیوار نکشیده بودیم، داخل خانه ما را نگاه می کرد). علاوه بر سر وصدایی که دارند در حیاط خلوت یک طوطی نگه می دارند که داد می زند و تنها راه ساکت کردنش این است که من از این سمت برایش آهنگ بگذارم تا خفه شود.

و اما به دلیل اینکه دارن میییییییییییییییییییییییی رن کسی بهشون حرف نمی زد تا دیشب........

دیشب از سر شب در یک خانه کوبیده می شد. چنان کوبیدنی که کل ساختمان می لرزید و صدای شیشه ها می آمد. ساعت 7 شب در کوبیده می شد. ساعت 8 شب در کوبیده می شد...و همینطور نان استاپ. تا 12 که ما رفتیم بخوابیم. ساعت 12:30 کسی زنگ زد. من نیمه خواب پرسیدم کیه و خانمی گفت واحد 2؟ آقای ایکس؟ من گفتم زنگ 2 بغلیه. خب بیشعوره دیگه. کار که نمی شد کرد. نمی دونه یک نسبت به دو یک دندانه دارد.

50 نفری آمدند داخل و دو بار در کوبیده شد. خب مهم نیست چون قبلش یکی من رو بیدار کرده بود. و من زور زدم تا خوابیدم.

ساعت 1 و ربع صدای انفجار بعدی..... من و همسر که همدیگه رو نگاه کردیم و من به همسایه ها فحش دادم و اون از من خواست که آرام باشم و بخوابم.

صدای غذا خوردن و من که تلاش می کنم ذهنم را از سر و صدا منحرف کنم تا کمی پکپم.

ساعت 2:10 صدای انفجار، آن هم دقیقا سه بار پشت سر هم و من که با هر صدا یک متری از تخت به هوا برخواستم به صورتیکه همسر چراغ را روشن می کند تا از سلامت من مطمئن شود. من گریه ام می گیرد و با خودم عهد می بندم فردا صبح اگر نتواستم همسرم را راضی کنم که خر آقای آن خانه را بگیرد، من با هر زبان ممکن خر خانوم را بگیرم( از آنجاییکه فارسی ایشان ضعیف است و لهجه شمالی اش هم برای من نامفهوم است، برقراری ارتباط بیش از سلام با ایشان برایم مقدور نبوده و به جز این خانواده و من، فقط یک شمالی دیگر در ساختمان است که وی هم با این خانوم حرف نمی زند.)

ساعت 2:30 خداحافظی برخی از مهمان ها و کوبیدن در . خب مهم نیست. چون خیلی الاغه و کمی صدای پا و امیداواری برای اینکه طاقت یکی از همسایه ها تمام شود(قبل از من!)

ما خوابیدیم. خواب سنگین..... ساعت 3:15 و صدای انفجار بعدی و من که فکر کردم دارم می میرم و صدای جیغی که تا به اون روز از خودم نشنیده بودم و بعد یک حمله گریه هیستریک .... و تلاش همسر برای ساکت کردن من. .... بعد 10 دقیقه همسر لباس می پوشد و به در خانه همسایه می رود زیرا مطمئن است که اگر یک بار دیگر در کوبیده شود، من را از دست خواهد داد. 5 بار در می زتد تا بشنوند( دقت کنید اینقدر سر وصدا هست که ساعت 3 و نیم نصف شب صدای در را نمی شنوند) آقای خانه در می آید دم در و معذرت خواهی می کند که به علت نصب درزگیری کوفتی، در خونه بسته نمیشه و فردا صبح زود حتما در را درست می کند و معذرت می خواهد که مجور است یکبار دیگر در را بکوبد و خداحافظی می کند و در را می کوبد و من را بین تصمیم برای زنگ زدن به پلیس یا زنگ نزدن تنها می گذارد!!!!

 

فردا صبح زود ساعت 11:30 صدای کوبیده شدن در می آید، یکبار، دوبار ، سه بار..... ایشان در حال تعمیر در بودند و الان در به گونه ای هست که آدم را از جا نمی پرداند

 

نتیجه.

1-      من هم 3 نسل قبلم تو دهات زندگی می کردن ولی به خدا از وقتی که یادمه مادر و پدرم احترام آرامش همسایگان را داشتند و قوانین ساختمان را رعایت کردند.

2-      از بچه های این خانواده هم متنفرم. واقعا می گم

3-      حال ندارم از بلاهای دیگه ای که این ها سرما اوردن صحبت کنم

4-      محله ما جز مناطق خوب شهری است

5-      کاش یک امتحان شعور آپارتمان نشینی قبل از خرید و اجاره آپارتمان واجب می شد.

6-      جواب گلوی من رو که تا ساعت ها به خاطر جیغ می سوخت، و نفس عمیقی که تا یک ساعت بالا نیامد و خواب 10 بار قطع شده من را چه کسی می دهد. واقعا احساس کردم اگر کاشین زیرممی گرفت همینقدر می ترسیدم که دیشب.

7-      خیلی بی شعورن. اما من چه کنم؟

8-      چرا من نمی تونم برای خفه کردن همسایه خود از پلیس کمک بخواهم که نخوام چشم تو چشمش بشم.

9-      تدوین قوانین آپارتمان کار کدوم خریه؟ اصلا همچین چیزی قابل ارائه است؟

10-   دکتر من: خانوم استرس برای بیماری شما سم است. من: چشم آقای دکتر من سعی می کنم آرام باشم . دکتر: باید خیلی سعی کنید و اصلا عصبانی نشید.... من: آقای دکتر ایندفعه به خدا خواب بودم، نمی شد عصبانی باشم.

11-   چطوری می شه با خانواده ای که فارسی صحبت نمی کنن و همه مطمئن هستن که دارن می رن و نباید ناراحتشون کنیم، زندگی کرد و تحملشون کرد.

12-   از صمیم قلب دلم می خواد طوطیشون بمیره.

13-   چرا سر شب این درکوفتی رو درست نکرد.

14-   از مرکز بهینه سازی سوخت و انرژی و هر زهر ماری که داریم، متنفرم.

15-   صدای همسایه بغل رو اضافه کنید به صدای گریه زن همسایه بالایی که یکبار در هفته از شوهرش کتک می خوره و من فقط باید ضجه هاش رو تحمل کنم. چون که یک دعوای خانوادگیه و من حق دخالت ندارم

16-   آقا من اگر حق دخالت در زندگی مردم رو ندارم، می شه به صدای مردم بگید که حق دخول به خانه من را ندارند!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 19:47  توسط انوشه  | 

دقیقا روز جمعه بود که خبر دار شدم دکتر سلیمی مریضه و امیدی به بهبودش نیست. فکر نمی کردم اینقدر زود خبر رفتنش رو بشنوم. با اینکه کلی از دستش حرص می خوردم، هم سر کارهای کنفرانس و هم سر کلاسش، با اینکه فقط واسه خندیدن می رفتم سر کلاسش، با اینکه به نظرم می اومد هیچ چیز ازش یاد نگرفتم، ... اما انگار یک تکه از بهترین خاطرات من رو با خودش برد.
 
دلم گرفت و دلم برای اون دانشکده خیلی تنگ شد. الان مدتهاست که چیزی حرص درآری از دکتر سلیمی یادم نمیومد. شاید اون موقع اینقدر بچه بودم که نمی دونستم باید قدرش رو بدونم. اما الان که یادش می افتم می بینم که باید از کلاس خاطره آفرینی که برامون ایجاد کرد، تشکر کنم. یادم نمیاد کسی تا به حال اونقدر اجازه خندیدن سر کلاسش رو به بچه ها داده باشه. اینقدر که آخر کلاس حالم از خنده بد بشه. می دونم که بدجنسیه ولی این بهترین خاطره من از دکتر سلیمی، معرف کایزن و تکنیک حل مساله و مهندسی ارزشه، که تقریبا تمام سخنرانی ها و کلاس هاش همین محور رو داشت.
 
پی نوشت. من یک بار براش یک برنامه تو شبکه چهار جور کردم که در مورد معرفی رشته مهندسی صنایع صحبت کنه که این موضوع هم به کایزن ختم شد.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 11:41  توسط انوشه  | 

آخرین کشفی که دیروز زیر سنگ بود و پیدا شد اینه که فراموشی می تونه از گردن درد هم بدتر باشه.
 
پی نوشت. مرض من که دلم می خواد همه چیز رو جلوجلو بدونم عود کرده. کاش به فال معتقد بودم.
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:57  توسط انوشه 

java.blogfa Free Web Counter
Web Site Counter