تبليغاتX
HEXAGON

HEXAGON

A place for ..... maybe nagging.

من از این نامجو هه متاسفانه داره خوشم میاد خفن!
+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 23:41  توسط انوشه  | 

من از این فیلم جدید وودی آلن، ویکی کریستینا بارسلونا خوشم میاد. کلا تعطیل است.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 8:42  توسط انوشه  | 


موافقم. اما به دليل اينكه بعد از يكسال تازه رفتم سر كار هنوز نمي تونم وقتم رو درست تنظيم كنم و اينه كه شما يك موضوعي پيشنهاد بدين كه شروع كنيم. اگر موضوع اينه كه پول خوبه يا نه من قطعا موافقم كه پول ابزار خوبيه.

پي نوشت. مي دونين من از چيه كار عوض كردن بدم مياد؟ اين كه تا مدت ها فكر مي كنن كه بيكارت بذارن تا با جو آشنا شي و به خاطر يك مشت كار( واحد شمارش جديد كار) بايد خودكشي كني. از بيكاري عاجزم. سريع خوابم مي گيره.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:33  توسط انوشه  | 

پس از اینکه کلی زور زده ام تا کارنامه ام را بگیرم مسئول زیبای نگاه کردن کارنامه، موفق در اقدامی نمادین کارنامه من را پاره کند و ۳ روز طول کشید تا کارنامه ام به دست همان مسئول زیبا رسید و ایشان در حضور خواهر من داشتند در اقدامی دوباره نمادین! اقدا به پاره کردن مجدد کارنامه من نمودند که با هوشیاری خواهرم این توطئه در نطفه خفه شد و ایشان در پاسخ به هشدار خواهر من گفتند آره راست می گیا! بهتره پاکت رو با چاقوی مخصوص باز کردن پاکت باز کنیم.
می بینید که باز کردن پاکت کار خیلی سختیه.
آخرین بار که در دانشگاه حضور پرشور خود را به خودم رسانده بودم، یک کارشناس تصمیم گرفتند آقایی را که دو سال بعد از دفاعش نیومده دانشگاه از دانشگاه اخراج کنند. قانونش رو من نمی دونم ولی یارو حتما خبر داشت که چه بلایی سرش میاد.
پی نوشت. بنده سه روزه که تونستم به افزایش تولید ملی مملکت کمک کنم. به محض پرداخت مالیات به اطلاعتون می رسانم تا شاد شوید!
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:15  توسط انوشه  | 

من فکر می کنم کسی که اسم دانشگاه ملی رو عوض کرد و گذاشت بهشتی با آیت الله بهشتی یک پدر کشتگی داشت. این اسم روزی ۲۰۰۰ نفر فحش تحویل می گیره. در بهترین حالت می گم.
پس از اینکه بالاخره تونستم اثبات کنم انسان می تواند با دو واحد بیشتر فارغ التحصیل شو و آن دو واحد کمتر است که اشکال دارد، مسئول یک مهر بی محتوا امروز از ساعت ۱۰و نیم تا ۲و نیم پشت میزش نبود. و مسئول بخش در مقابل اعتراض ما می گوید که مرخصی که نیست. کار خود معاون تحصیلات تکمیلی مونده شما دارین اعتراض می کنید؟!!
- من معذرت می خوام واقعا ببخشید.
 
پی نوشت. حدس نمی تونم بزنم. مطالب من قبلا هم بیمزه بود مگر اینکه از غر زدن خوشت بیاد که قبول می کنم بار غرش! بیشتری داشتم قبلا. از عوارض فارغ التحصیلی نیست. از عوارض کم وقتیه!
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:28  توسط انوشه  | 

ماشین ها، دکل های برق، سیمهای برق و مخابرات از هیچ منظره و عکسی حذف نمی شوند و کوچکترین حرکت تو توسط یک موبایل دوربین دارد تحت کنترل است. خلقت موبایل دوربین دار و دوربین دیجیتال باعث شده ملت پی به جذابیت خودشون ببرن و تمام ساعت ناهار رو مشغول عکس گرفتن با درختهایی باشن که بدون اینکه به اون ها توجه کنن برای خودشون رشد و تغییر می کنن.

پی نوشت. سه تا خانم کاملا محجبه روبروی من نشسته اند و به هیچ مردی رحم نمی کنند در مورد تمام مردها نظر می دن و حتی تصمیم میگیرن شکم کدومشون بعد از ازدواج بزرگ می شه. از حرف های مزخرفی که ۳دانشجو می تونن ساعت ناهار زیر الاچیق به این قشنگی به هم بزنن، حالم به هم می خوره و هدست می ذارم و با الویس پریسلی برای هزارمین بار تکرار می کنم:god bless the day i found you! البته بدون اینکه منظور خاصی از یو داشته باشم. یو شامل تمام ادم ها و اشیای دوستداشتنی زندگی من می شود. ما که دانشجو بودیم چرندیات بهتری می گفتیم.

پی نوشت. ادم ها خیلی پر رو هستن. حتی وقتی داری بهشون لطف می کنی 5 تا میسد کال! و 3تا اس ام اس میندازن رو موبایلت و ازت جواب می خوان. در حالیکه اصلا به من مربوط نبوده که کار اونها رو انجام بدم و برم اداره رفاه و وام 14 دانشجوی دیگه رو با وام خودم تسویه کنم خانم حال نداره بیاد تا دانشگاه ببینه تونستم این کار رو بکنم یا نه. تازه با اینکه می دونم بیکاره ولی کوچکترین کمکی هم نکنه و فقط طلبکار باشه.

پی نوشت. کار تسویه من با بهشتی داستانی افسانه ای است و من دیگر حال ندارم آن را به جز برای پدرام بازگو کنم. آیا فارغ التحصیل می شوم؟ شاید وقتی دیگر.

پی نوشت. در زیر این الاچیق میلان کوندرام تموم شد و چقدر حیف شد. (منتظرم میلان کوندرا به من برسانید و از من جملات دوستانه تحویل بگیرید. اضافه شده در هنگام تایپ)

پی نوشت نهایی نوشته شده در خانه. چرندیات فوق بر ورق کاغذ پاره ساعت ناهار در زیر الاچیق شهید بهشتی نوشته شده. زیاد نخندید. دیدم حیفه نخونیدش.!!! انوشه خودشیفته!

به سمیه: سمیه من هنوز خودم رو خیلی جوان می بینم. من دقیقا همسن دوستهای پسرخاله ام هستن که هیچ کدوم از حرفهاشون رو نمی فهمم. به سن ربطی نداره. به مغز خانواده بستگی داره فکر کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 16:46  توسط انوشه  | 

با اینکه این سریال اخیر مهران مدیری یک کم لوس بود، خصوصا اون قسمت پدرخوانده اش که داشت تو حلق ما فرو می کرد که برخی از عناصر رو از سه گانه پدرخوانده وام گرفته و کم مونده بود که خودش بیاد وسط ماجرا اعلام کنه، و خصوصا دوباره همون قسمت که آدم با هیچ جای اون آدما همذات پنداری نمی کرد...
اما خوشم میاد که با لحنی بسیار آرام اشتباهات خودمون رو به خودمون گوشزد می کنه. مثلا جوگیری این بابا. خداییش هممون جو گیریم دیگه نه؟!
من کلا سریال های طنز مهران مدیری رو به همه سریال های دیگه ترجیح می دم و تقریبا سریال طنزی که نگاه می کنم مال این بابا است. بالاخره یکی باید بیاد بهمون بگه چه ایرادی داریم؟ چقدر زندگیمون به نخود وابسته است؟ چقدر راحت دروغ می گیم؟....
چند نفر از شما این سریال رو دیدن؟ چند نفر وقتی آقا اعلام کردن اشتباهی بودن مثل شاکیان پرونده رای به برائت آدمی می دید که جرات نداره خودش رو ابراز کنه؟ چند نفر مثل اون آقا اشتباهاتمون رو به گردن این و اون میاندازیم. فکر می کنم تعدادمون زیاده!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:30  توسط انوشه  | 

چه تعطیلات طولانی ای! حتی برای من که یک سال کلا به جز درس بقیه چیز ها رو تعطیلیدم.  با هر نوع فیلم و کتاب و گشت و گذار هم نمی شه پرش کرد. اینه که برگشتم به طریق معلوم و عادت قبلی، یعنی سپری کردن تقریبا نیمی از ۲۴ ساعت در رختخواب! و البته نیم دیگر به فیلم و کتاب و همش نگرانم. نگران چی؟! که چرا دیگه کار عقب افتاده ندارم تا براش حرص بخورم. فکر کنم باید یک فکر اساسی بکنم و برای خودم دلمشغولی اساسی ایجاد کنم. دکترا چطوره؟!
تازه یک روزه که نشستم و دارم خستگی در می کنم.
نتایجی که از ابتدای سال ۱۳۸۷ به آن ها رسیده ام را خدمتتان عرض می کنم:
۱- بازهم کار خوبی کردیم قبل از عید رفتیم مسافرت.
۲- دیگر به هیچ مسافری اصرار نمی کنم حتی یک ساعت بیشتر خونه ما بماند. فقط بهش می گم که از موندنش خوشحال می شم و می ذارم خودش تصمیم بگیره. امسال زمین و زمان اصرار داشتن که ما حتی یک روز شده بیشتر اصفهان بمونیم و ما نموندیم و تمام طول جاده احساس می کردم الانه که بریم زیر تریلی.
۳- اگر مثل من از سرعت می ترسید و دائم به شوهر غر می زنید که آرام تر آرام تر، و البته در دلتان هم می دانید که بنده خدا اصلا تند نمیره!، اول خودتون پشت فرمون بشینید تا به سرعت جاده عادت کنید و از همسر توقع نداشته باشید مثل اتوبان مدرس براتون رانندگی کنه.
۴- در هنگام رانندگی در جاده سعی کنید خیلی سریع راننده های دیوانه و آن هایی که حواسشان به رانندگی نیست را پیدا کنید. علاوه بر این که خود را برای عکس العمل آماده می کنید، کلی سرتون گرم می شه و احساس خواب آلودگی نمی کنید.
۵- کتاب دفترچه خاطرات ممنوع رو اگر گیر اوردید بخونید. یک جورایی حس وبلاگ نویسی است دیگه. ضمن اینکه برای من این فایده رو داشت که قطعا به این نتیجه رسیدم از این که در روز برخی اوقات وقتی رو از خونه می زنم تا با خودم تنها باشم و کاری که خودم دوست دارم انجام بدم، احساس عذاب وجدان نکنم. اینطوری وقتی به جمع بر می گردم احساس مورد ظلم قرار گرفتن نخواهم داشت. از کتابی که به احساسات درونی زن ها توجه کنه خوشم میاد. و یقین دارم که این کتاب ها رو فقط زن ها باید بنویسن. حتی یک روانشناس هم نخواهد فهمید ما چقدر پر از احساسات متناقضیم.
۶- گاهی اوقات چیزی رو بخرید که همواره آرزو داشتید داشته باشید. فارغ از اینکه واقعا لازمتون نمی شه و شاید اصلا نیارزه. من از داشتن یک بشقاب میناکاری کلی شادم و دو روزه دارم خودم رو برای به دیوار کوبیدنش آماده می کنم.
۷- یک نتیجه جالب دیگه اینکه من واقعا فامیل شوهرم رو دوست دارم. انگار سال هاست اون ها رو می شناسم. اصلا یک کلمه در مورد فامیل شوهر بدجنس و از این حرف ها رو خوشبختانه نه دیده ام و مطمئن هستم که نخواهم دید.
۸- ترجیح می دم مسافرت نرم تا این که تو چادر زندگی کنم بدون دستشویی و حمام. مثلا دور تا دور زاینده رود چادر می زنی به خیالت لب آب نشستی و حالا جدای اینکه گور بابای بقیه که می خوان از منظره لذت ببرن، اونجا رو به گند می کشی و چشمت موش های به اون عظمت رو نمی بینه!!! خب آخه اگر بچه ات مریض شه می خوای با خاطرات مسافرتی که زجر کشش کردی، ارومش کنی. فکر کنم بچه هاشون هم لنگه خودشونن. به هر حال من می دونم که من با تصمیم قبلی تن به چنین مسافرت هایی نخواهم داد.
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:34  توسط انوشه  | 

می گن بهار فصل دیوونه هاست. تو این فصل دیوونه ها دیوونه تر می شن. لذا من مدتی میرم مرخصی و مسافرت. لذا سال نو عجالتا مبارک تا در سال جدید با مقادیر زیادی غرغر باز گردم برایتان.
 
دوستام دوستتون دارم. بیخود نیست که اسمتون دوسته.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:49  توسط انوشه  | 

مکان: هفت حوض پل عابر پیاده روی خیابان گلبرگ
موقعیت: روی پله های برقی و در حال بالا رفتن
سوژه: خانمی سنگین وزن و چادری به اختلاف دو پله بالاتر از من
من: در حال گوش دادن به آهنگ لاویدا سین آمور( که بسیار روست می دارم) و کلا در حال خود و در حال لذت از اینکه زندگی با این آهنگ چقدر قشنگ می شود.
ناگهان...
یک صدای جیغ
روی پله پنجم ششم بود که خانمی که بالاتر از من بود به دلیل ناشناخته ای وزن خودش رو انداخت روی نوار دستگیره پله برقی و پاهایش را ول کرد و وزنش افتاد روی من. من تمام تلاشم رو کردم که صافش کنم اما از آنجاییکه پله حرکت می کرد و اون خانم هم جز گرفتن چادر در بین دندان به چیز دیگری فکر نمی کرد و اصلا به فکرش نمی رسید که پاهاش رو بذاره زیرش تا وزنش بیافته رو پاهاش من در موقعیتی بالاتر قرار گرفتم. و از اون جا فهمیدم که اوضاع چقدر خرابه. اون خانم تمام هیکش رو نرده بود و از ترس کاری نمی کرد و اگر من نمی گرفتمش با پس سر افتاده بود روی پله در حال حرکت. اون خانم تقریبا سه برابر من وزن داشت. من تلاش کردم اون خانوم رو بکشم تا با همون وضعیت تا بالای پله ها بریم اما ول کن نرده نبود. بنابر این من دائم باید می یومدم پایین.
جمعیت: یک سی ثانیه ای ناظر این قضیه بودند. یک خانم که از پله های اونوری داشت می یومد پایین خودش رو رسوند به ما و از پایین گرفتش. اما اون هم دچار این مشکل بود که به دلیل اینکه روی پله در حال حرکت قرار داشت، خب طبیعتا حرکت می کرد ولی خانوم مصدوم حرکت نمی کرد.
من. داد کشیدم که یکی دکمه ایست اضطراری رو بزنه. یک آقایی این موضوع رو فهمید و گفت که دکمه نداره. دوتا خانوم دیگه هم اومدن کمک و من دستم از اون خانوم ول شد و رفتم بالا.
معجزه. به دلیل ناشناخته ای پله ایستاد و اون خانوم ها به مصدوم کمک کردن.
جمعیت. سری به تاسف تکان داده و هرکدام نصیحتی کردند. آقایون نطق کردن که تقصیر چادر بوده. در حالیکه من دیدم چادر آزاد بود.
تفسیر. بعد که حالم جا اومد نگاه کردم که ۱۰ -۱۵ تا آقا در طیف های سنی متفاوت ایستادن و فقط نگا می کنن. من نمی دونم شاید تو اون یک دقیقه و نیم که ما با هم کلنجار می رفتیم اون ها اونجا بودن و فهمیدن که من زورم به اون خانوم نمی رسه؟ حتما بودن. چون داشتن از اول تا آخر رو واسه هم تعریف می کردن.
پس چرا هیچ کمکی نکردن؟ منتظر بودن که اون خانوم ضربه مغزی شه و مارجای بهتری برای تعریف کردن داشته باشن؟یعنی نفهمیدن که من زورم به یک نفر که سه برابر من وزن داره نمی رسه؟ نمی دونن که زورشون از ما بیشتره؟ واقعا تو اون وضعیت کسی اگر کمک می کرد ممکن بود ما فکر کنیم که داره به نامحرم دست می زنه.
همسر. وقتی این موضوع رو براش تعریف می کنم می گه حتما ترسیدن که داد بکشن که بیاید این آقا داره من رو اذیت می کنه.
تفسیر. واقعا ما اینقدر بیشعوریم؟ تو کمک کردن به هم به جنسیت هم فکر می کنیم؟ یا اینکه سنگ شدیم؟ موندم که حتما باید جنگی باشه تا ما بدونیم باید به هم کمک کنیم؟ حتی شده اگر این کمک کردن صاف کردن یک خانم مسن روی پله های برقی باشه؟ چرا به همدیگه به چشم یک انسان نگاه نمی کنیم؟ من برای گرفتن اون خانوم اصلا فکر نکردم. به هبچ چی جز اینکه نذارم با پشت سر به زمین بیافته. مطمئنم اگر مرد بود هم بدون تامل این کار رو می کردم. امیدوارم دلیل بقیه به دلیل محرم و نامحرمی نباشه.
از دیشب متحیرم که وسط چه آدمیایی دارم زندگی می کنم. آدم هایی که دیشب کلی حرف برای تعریف کردن دارن. کلی موضوع برای نصیحت دارن. بعضی هاشون هم تقصیر چادر می اندازن و در مورد اسلام یک سری تفسیر می کنن. خوندم که برای کامیون حمل پول ارزش بیشتری قایلن تا جون یک آدم اما دیروز هیچ چیز دیگه ای در کار نبود که بخوان مقایسه کنن. اما ندیده بودم. دیروز دیدم و ترسیدم. واقعا از سنگی این آدم ها ترسیدم. شاید به خاطر همینه که می خوام همیشه بچه باقی بمونم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 12:25  توسط انوشه  | 

دیشب برنامه نود رو دیدید؟ ندیدید؟! چرا؟
دیشب یکی از بندگان خدا در اون برنامه به پیامبری انتخاب شد. علی دایی با انتخاب به عنوان سر مربی تیم ملی که کاملا تصمیم خود خدا بود و ربطی به هیچ بنده ای مثل رییس سازمان تربیت بدنی که افشین قطبی رو تو دفترش راه نداده!، ندارد، به عنوان پیامبر عدل و عدالت و شایسته سالاری در فوتبال کل جهان انتخاب شد.
وی که به طرز باور نکردنی مودب شده بود، برای جواب تمام سوال های فردوسی پور از خدا مایه گذاشت و وقتی فردوسی پور بهش گفت خودت گفتی کسی سرمربی تیم ملی می شود که لابی قوی تری داشته باشد، گفت بله همینطوره منتها من با خدا لابی کردم. تازه ایشان عنوان کردن که خدا با ایشان لابی کردند چون ایشان اصلا نمی خواستن سرمربی باشن و خودشون هم تعجب کردن از اینکه سر مربی هستن، منتها خدا تصمیم گرفته بود و علی دایی نمی تونست کاری کنه.
وی که به شدت تلاش می کرد مودب باشد، در مقابل کرم ریزی های فردوسی پور کمی عصبانی شد ولی خب خود خدا اومد پایین و کمکش کرد. همونطور که بعضی اوقات خدا کلیه بندگانش رو قبلا هم ول کرده بود اومده بود پایین جواب مخالفان علی دایی را بدهد.
ضمنا کسی نیست به این آقای شایسته سالار بگه، تو که خیلی به این لغت بی معنی شایسته سالاری معتقدی تو جام جهانی چه غلطی تو زمین می کردی؟! و چرا به خاطر حودت حساب همه رو رسیدی؟
البته درست تو حساب کسی رو نرسیدی. خدا اومد پایین. همونطور که الان خدا امده تو تسبیح جنابعالی که سر بازی با سایپا تکونش می ده و نمی ذاری تیمت ببازه. کلا مشخص نکرد که برای بازی های تیم ملی می خواد از تسبیح جدید متعلق به ایت الله جدیدی استفاده کند یا همون تسبیح قبلی به عنوان یکی از اعضای تیم ملی انتخاب می شه.
پی نوشت. اگر کلینزمن شد مربی تیم ملی آلمان به خاطر شخصیت کاریزماتیک اون آدم است که هیچ کس نمی تونست بهش بی احترامی کنه. لطفا خودت رو با فان باستن و کلینزمن مقایسه نکن. اون ها موقع بازی کردن تو زمین و مربی گری کردن تمام استادیوم و داور ها رو با خودشون دشمن نکردن.
پی نوشت۲. از کدوم تست استفاده کردی که فهمیدی رهبری تیم ملی ذاتیه و مایه این کار تو ذات جنابعالی هست؟
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 9:8  توسط انوشه  | 

گاهی اوقات خیلی ناراحتم از اینکه چرا اینقدر خوب و قانون مدارم! بی شوخی می گم. می دونید که هیجانی رو از دست دادم و شدم یک آدم تقریبا ترسو. خوبه که مدتیه آدم خوب و موفقی نیستم. موفق نبودن هم واسه خودش عالمی داره ها!
من یک بچه خوب بودم
 
توضیح اضافی. اگر متن خانم شین رو می خوندید می فهمیدید منظور من از خوبی و قانون مداریم چیه. من حدود یک ماه پیش خیلی نا خود آگاه وارد یک خیابون ورود ممنوع شدم. یعنی روز قبل که رد شدم از اون خیابون ورود ممنوع نبود، اما یک شبه اینطوری شد. اگر بدونید که چی به من گذشت از وقتی ک هفهمیدم که خیابون ورود ممنوع شده و تا ته خیابون برم. همینجور قلبم می زد. تنها کاری که نکردم این بود که خودم رو به پلیس معرفی کنم. منظورم از موفق نبودن این نیست که شکست خوردم تو زندگی، منظورم اینه که اونطور که همه از بیرون نگاه می کنن و به من می گن، نیستم. از این دری وری های شناخت از خود و این چرندیات دیگه!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 10:44  توسط انوشه  | 

چرا زندگی برای بزرگ تر های ما اینقدر سخت شده؟ چرا اینقدر بی حوصله اند که حتی حاضر نیستن یک شب برای همدیگه وقت بذارن. اون هم شبی به اون طولانی ای!
همیشه رسمه که شب یلدا می رن خونه بزرگتر فامیل ولی از فرط بی حوصلگی تمام بزرگترهای فامیل می خواستن امسال خونه من ( کوچکترین عضو فامیل) جمع شن. اون هم به اصرار من که عقیده دارم سنت های شادی آفرین رو باید حفظ کرد. باز خدا رو شکر دو تا غریبه تر پیدا شدن که برن خونه بزرگتر فامیل ما و به تبع اون امسال هم ما خونه بزرگترمون دعوت شیم.
این چه روزگاریه که حتی مامان آدم هم حوصله گذروندن شب یلدا رو با بچه اش نداره!
 
بی خیال! مهم با هم بودنه که امسال به زور جورش کردیم! بریم تا سال دیگه.
یلدا مبارک!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 10:53  توسط انوشه  | 

۱-  چند تا دختر عمو نشستن در سن های ۱۴ سال، ۱۳ سال، ۸ سال و سه سال. سه دخترعموی بزرگتر که بعد از یک سال به هم رسیدن شروع می کنن در مورد داشته ها و نداشته ها*شون صحبت کردن. دختر عموی کوچک خودش را می اندازد وسط صحبت اما کسی به او محل نمی گذارد. لذا او تقریبا قهر می کند. یکی از دختر عموها متوجه می شود و برای اینکه از دلش دربیاورد می گوید: سارینا سارینا اونجا رو نگاه کن ببین گاوه داره علف می خوره. دختر عموی کوچک که تا آن لحظه مجالی برای عرض اندام نیافته بود اعلام می کند: من هم بچه که بودم گاو که بودم علف می خوردم.
آن دخترعموی کوچک، عزیز ترین دخترخاله من است.
 
۲- ما نمی خواهیم تبعیض داشته باشیم. لذا در اخبار ورزشی ساعت یک بعداز ظهر بخشی رو به اسم ورزش بانوان قرار می دهیم و یک خانومی میاد و از روی بعضی خبرهای بانوان می خونه و ما گزارشی رو در پشت سر این خانوم در ابعاد ۵ سانت در ۵ سانت می بینیم و بعضی اوقات که تصویر بزرگتری از ما بانوان نشون داده می شه به صورت یک عکس است. ما بانوان خیلی خوشحالیم از این که این همه به ما ارج و قرب می ذارن تا اخبار بی مزه مون رو بگن تا هر روز تعداد دقیق بانوانی که از یک تپه بالا می روند را بدانیم. ما همچنین ممنونیم که اخبار ما رو یک ساعتی می ذارین که کمترین بیننده رو داره. فقط یک خواهش ازتون داشتیم. اگر می شه لطف کنید همون ۴ تا مدال تکواندو و تیراندازی وشطرنج رو تو همون اخبار مردان پخش کنین تا ما اینقدر متوجه نشیم که مورد تبعیض قرار داریم. برخی اوقات این ارج و قرب نهادن، بیشتر بوی توهین می ده تا حذف کردنمون.
 
۳-در مسابقات اسب سواری که دیروز در بندر ترکمن برگزار شد، سازمان فلان به صاحبان اسب ها جایزه داد. خبر فوق اینگونه اعلام شد. در این خبر من خودم رو جای اسب و اسب سوار گذاشتم و دیدم که واقعا سهمی در این جایزه ندارم لذا من هم خیلی خوشحالم که جایزه به صاحب اسب داده شد. حالا نمی شد که این جایزه رو می دادن به اسب سوار بعد اسب سواره می داد به صاحب اسب. آخه سهم اسب در این مسابقه به جز قند چیه؟
 
*. نداشته ها چیزی است که ما بعضی اوقات در مسابقات ورزشی آن را نشان می دهیم ولی باز هم می بازیم. من نمی دانم مجریان گزارشگر مسابقه چطور می توانند نداشته های یک تیم را ببینند که آن را گزارش می کنند.
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 13:41  توسط انوشه  | 

به این نتیجه رسیدم که تخمین زدن در مورد انجام کار تحقیقاتی رو بلد نیستم. مثلا قسمتی از مرور ادبیات رو که فکر می کردم یک هفته ای تمومش می کنم، الان تو هفته سوم هستم! البته این موضوع برای من که زیاد حرف می زنم، خیلی عجیب نیست. چون که می خوام همین کار رو تو پایان نامه هم انجام بدم. یعنی خط به خط پایان نامه رو توضیح بدم. ضمنا وسط  خوندن یک مقاله می پرم می رم دنبال یکی از جمله های داخل اون مقاله.
این رو می گم که نصیحتتون کنم. ای شمایی که بدم استاد راهنما پایان نامه می نویسید. به گوش باشید که تهش رو ببندید و اینقدر باز نذارید که تازه بعد از این همه خوندن، هوس درو ریختن کاغذپاره هاتون به سرتون بزنه.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:39  توسط انوشه  | 

java.blogfa Free Web Counter
Web Site Counter