جدیدا یک کشفی کردم از نوع کشفیات پائولو کوئیلویی! اینکه یک سری نیروها هستند که دارن من رو در مسیر زندگی بهتر هدایت می کنن. من هم دارم به این نیروها اجازه می دم که بیان و هر کاری دلشون خواست بکنن. برای اینکه کنجکاو نشید و نظر خصوصی نگذارید توضیح بدم که یک کلاسی می رم که هدف من از شرکت در این کلاس مدیریت استرس بوده و حالا فهمیدم که باید شناخت بهتری از خودم پیدا کنم و کلا دارم با مساله ای به نام شناخت خود آشنا می شم. نکته جالبش اینجاست از نظر من که همین کاری که دوساله دارم انجام می دم در راستای یکی از تکالیف این کلاسه. اینکه چیزی رو که ناراحتم می کنه می نویسم. بعدا که بهش بر می گردم پی به بی اهمیت بودنش یا اشتباه تفکر خودم می برم. در نتیجه دیگه اون یارو ناراحتم نمی کنه. یا یک چیز تو مایه های درد را باید گفت. حرف را باید زد.
به این نتیجه دارم می رسم که خیلی پیچیده ام و خیلی به این مغز بدبخت فشار می یارم.
یه چیز دیگه این که حال کردن با captionوبلاگم. for nagging!.شما هم ببينيد كه من چقدر مزخرف حال خودم رو خراب كردم تا به حال.
به هونو: گر مي خوني به كجاي اين شب تيره آويختي قباي ژنده خود را! اگر ايراني كه بيكار شدي يك زنگي به من بزن. اگر نيستي كه يك ايميل بزن. نمي ميري كه.
