اما من سرمایی دوستش دارم. دارم به این نتیجه می رسم که سرما بهتر از گرماست.!( البته گاز ما قطع نیست و من از ایام قبل کلی لباس کلفت دارم) اما دارم در نتیجه زندگی با یک گرمایی دچار دگردیسی می شم. الان حرارت خونه ما به مراتب کمتر از خونه مامان این هاست و من در خونه اون ها که ۲۳ سال اول عمرم رو گذروندم احساس خفگی می کنم.
نکته جالب اینکه من هم روی آقای گرمایی تاثیر گذاشتم و ایشان دیشب یخ کردن!
در اثر جریان همرفت و رسانایی داریم به نقطه تعادل می رسیم.
پی نوشت. من به عمرم ندیدم که زن و شوهری هر دو گرمایی یا هر دو سرمایی باشن. لطفا گر یکی را یافتید من را خبر کنید. نمی دونم حکمتش چیه ولی باور کنید ندیدم. شاید یخ کردن و مردن از گرما باعث می شه واسه هم جذاب به نظر برسن!!!
پی نوشت۲. این تعطیلی رو دوست نداشتم. همیشه بعد از جمعه دچار افسردگی ناشی از دوروز بودن همسر در خانه و نبودن او در روز شنبه می شوم. این هفته دو روز افسردگی خواهم داشت. وقتی پدرام تو خونه است، خونه بهم خوش می گذره. تنها زمانیه که از سر کار نرفتنم ناراحت نیستم.
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:18  توسط انوشه
|
