تبليغاتX
HEXAGON - اینقدر حرص می خورم

HEXAGON

A place for ..... maybe nagging.

اینقدر حرص می خورم وقتی مامان می شینه می گه فلانکسک تو این شرکت کار می کنه اینقدر حقوق می گیره. دختر فلانی رفته تو شرکت بهمان اینقدر درآمد داره که ال..... بعد از اونور هی سوال می کنه چرا خونتنون رو رنگ نمی کنید. چرا برنامه نمی ذارید خونتون رو بزرگ کنید. چرا سفر خارج نمی رید بعد تا من می گم اینها پول می خواد ما نداریم زرتی بر میگرده می گه مفت خور نشستی تو خونه انتظار داری پول این کار ها رو هم داشته باشی. پاشو برو سر کار. بعد هم که اظهار نظر می فرمایم که من دارم دنبال کار می گردم پیدا نمیشه می فرمایند امکان نداره یکی با مدرک فوق لیسانس بیکار بمونه. تو منتظر پست مدیرعاملی هستی.
به خدا طاقتم تموم شده. دیشب می خواستم خودم رو خفه کنم. مادر من دختر فلانی که اینقدر هزار تومان حقوقش است داره تو شرکت فامیلشون کار می کنه. بابای فلانی رفته دست دخترش رو تو شرکت ایکس بند کرده که کلی پیشرفت کرده. بابای من که نمی دونست ولی دست من رو یک جایی بند کرد که آخر ماه دویست تومن با منت گذاشتن کف دستم و برام بیمه رد نکردن. انتظار داشتی بمونم اجازه بدم همه سوارم بشن.
نمی دونم چرا وقتی از چیزی خبر نداره اینقدر این موضوع رو تکرار می کنه.
اظهار نظر بعدی دیگه که از مادر تحصیلکرده بعید به نظر می رسه ولی شما می شنوید. حالا که تو خونه نشستی یک بچه هم بیار بزرگ کن! روزیش رو هم خدا می رسونه. خدا!!!!!!!!!!!! به خاطر این حرف مامان از بچه متنفرم. اینقدر برای بچه من برنامه ریزی می کنه که از بچه متنفرم. کابوس من شده این که بچه داشته باشم.
اظهار نظر بعدی. اینکه چرا نمی رید خارج زندگی کنید تو که هی می گی کار پیدا نمی کنی؟ برو کانادا مگه فلانی نرفت؟ چرا رفت ولی اگر ما بخوایم الان برای مهاجرت کانادا اقدام کنیم هفت سال طول می کشه. خب می خواستی دو سال پیش که ازدواج کردین اینکارو می کردی که الان دو سالش گذشته باشه. هیچوقت هم نمی گه استرالیا که زمان کمتری طول می کشه. همیشه می گه برید کانادا زندگی کنید که ما بگیم نه. بعد خیالش راحت شه که مبادا با حرفهاش، رو خواسته های ما اثر گذاشته باشه.
برنامه بعدی هم اینه که ما بریم یک جایی دکتری بگیریم برگردیم یک بچه بیاریم. یا بریم چندسال دبی زندگی کنیم بعد برگردیم یک بچه بیاریم.....
این از این. تا به مامان پدرام حرف بزنیم که تهران ترافیکه میگه بیاین اصفهان. خونه گرونه بیاین اصفهان. پودر رختشوی نیست بیاین اصفهان. گاز قطع می شه بیاین اصفهان....
بعضی اوقات دلم می خواد تو جنگل زندگی کنم. اون هم به شرطی که همشون قول بدم اصلا نیان سراغ من.چطوره جمع شن متدولوژی زندگی من رو بنویسن من مو به مو اجرا کنم. شاید دفعه بعد که رفتن مهمونی از سر کار نرفتن بنده سر افکنده نباشن و با افتخار اعلام کنن زندگی موفقی داشتن.
حالم داره از این روزمرگی هم به می خوره.
آخرین اظهار نظر مامان. بی خانواده ها می رن خارج از کشور زندگی می کنن. تذکر بنده که دختر خواهر خودت هم اینکارو کرد. جواب. اون فرق داشت!
حالم از سردرگمی هم به هم می خوره
تنها چیزی که دلم می خواد باشم و بهش اطمینان دارم جهانگرد بودنه. ولی هیچ راهی به ذهنم نمی رسه که هرچی زودتر به آرزوم برسم. پدرام می گه اون هم چند سال به این موضوع فکر کرده. عملی نبوده.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 10:32  توسط انوشه  | 

java.blogfa Free Web Counter
Web Site Counter