اینقدر بدو، خودتو خفه کن که کارت رو به بهترین صورت ممکن ارائه کنی( البته از نظر خودت). استادت بهت قول بده به خاطر زحمت هایی که کشیدی بهترین نمره رو برات بگیره. تو همه چی رو آماده می کنی. حتی این موضوع رو که برق سر جلسه دفاعت می ره هم باعث نمی شه از هم بپاشی. زمانی که تصمیم می گیری بدون برق ارائه کنی، برق می یاد و تو این رو به فال نیک می گیری. اینکه کلی از دوستات رو می بینی خوشحالت می کنه. بعد یک آدم میاد داخل جلسه که به واسطه پست و مقامش می تونه به خودش اجازه بده و سرش رو بندازه و بره تو جلسات دفاع زرت و پرت بلغور کنه. خودش اول بگه که من دیر رسیدم و چیزی نشنیدم که بتونم رو کلیت کار نظر بدم( سوادش هم نداشت البته!). دو تا ایراد بنی اسراییلی بگیره و اجازه نده که از خودت دفاع کنی. بعد هم بچسبه یکی از استادهای داور خنگ که هی یک حرف رو تکرار می کرد و بدون اینکه بفهمه اون یارو چی می گه از حرفش دفاع کنه و بعد به تشخیص خودش جلسه رو تعطیل کنه و خودش هم موقع نمره دادن از اتاق نیاد بیرون و بعدا استاد مشاورت بگه ما چهارتا می خواستیم نمره بیشترین بهت بدیم، اقای دکتر ا. نذاشت! کسی که این نمره بهش هیچ ربطی نداشت.
آدم به کثیفی این آدم تو زندگی ام ندیدم. داره انتقام از خانواده ما می گیره. شاید اگر پدارم نبود دلش نمی خواست یک نمایش قدرت راه بندازه و با نمره من کاری نداشت. اما این یک نمره ای که تو از من کم کردی فدای سر شوهرم. افتخار می کنم که آب پدرام با دزدی مثل تو توی یک جوب نمی ره. آقای محترم کارت خیلی گیر تر از این هاست که بخوای تلافی سر من خالی کنی. خدا شکر که وقتی به مقام رسیدی که من دارم از این دانشکده عوضی می رم و دیگه دستت به من نمی رسه. ولی ممنون که کمر همت بستی تا هم جلسه ام برگزار نشه و هم نمره ام رو کم کردی. اقلا یک بار دیگه به من یادآوری کردی که همه آدم ها ذاتا خوب نیستن. بعضی ها هم سادیسمی هستند و باید تحت درمان قرار بگیرن. نمی دونم اگر قراره عدالت تو همین دنیا برقرار بشه، با این همه نفرینی که پشت سرته تا کجا می خوای پیش بری.
یادته توی اون شرکت، پسر راننده ات که هیچ وقت از احترام چیزی برات کم نذاشته بود، تصادف کرد و تو اون مرد بیچاره رو اینقدر معطل خودت کردی و با آژانس نرفتی خونه تا اون از دیدن پسر جوونش تو آخرین لحظه زندگیش محروم شد. از همون روز ازت متنفرم. از روزی که گریه اون آقای محترم رو دیدم برات بدترین ها رو آرزو کردم. کاری که قبل از اون برای هیچ کس نکرده بودم و بعد از اون هم نکردم.
موندم کجای کارم اشتباه بود که گیر این آدم افتادم. البته این آدم همه اش بدی نیست. مثلا من تو شرکت این آدم با پدرام آشنا شدم و بعد از اینکه پدرام رو اخراج کرد، مدیر عامل بعدی با سه برابر حقوق برای همون کار استخدامش کرد! از این نظر که بخوام ببینمت نکته مثبت داری. اما البته هر دوی این اتفاقات خوب رو بد دلی تو اتفاق افتاد. همیشه همه چی اونطور نمی شه که براش نقشه می کشی.
حالا که زهرت رو ریختی من با خیال راحت برای بقیه عمرم ازت متنفرم و باید برم دنبال جمع کردن گندهایی که تو متن نهایی پایان نامه ام قراره وارد بشه و تو هم باعثشون بودی. بعد از یک مدت دیگه هیچ خاطره ای جز روز خوب دفاع در کنار دوستام برام باقی نمی مونه تا بتونی به کارت افتخار کنی.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 10:43  توسط انوشه
|
