چقدر یک سیستم روی یک آدم می تونه تاثیر بذاره که برای ما غریبه بشه. چطور یک آدم می تونه در عرض ۶ سال چنان تغییر کنه که یادش نیاد سی سال از زندگی اش رو با چه کسایی گذرونده و آنقدر خودخواه شده باشه که تلاش اطرافیانش رو برای خوشحال کردنش ندیده بگیره و حاضر نشه یک کم برای خوشحالی اون اطرافیان هم که شده وقتش رو طوری بگذرونه که دوست نداشته باشه.
من دیگه آشنای خودم رو نمی شناسم. شاید قبلا هم اینطوری بود ولی اینقدر خودش رو رک وراست به ما نشون نمی داد.
نمی دونم تاثیر سیستمی است که اونجا زندگی می کنه؟ پس چرا آدم های دیگه ای که دیدم هنوز هم از عشقشون به دوستای قدیم صحبت می کنن؟ شاید تاثیر بالا رفتن سن باشه؟ به هر حال آشنای من دیگه اون آدمی نیست که ما رو تو فکرهاش سهیم می کرد و الان تنها حرفهایی رو به زبون میاره که واقعا اگر حذفشون هم کنی خیلی تاثیری در احساس ما نداره.
چطور می تونه آدم دل مادرش رو طوری بسوزونه که بعد رفتنش اون مادر بدبخت که با فرشته ها مو نمی زنه برگرده بگه کاش زودتر می رفت و کاش فقط سالی یکبار این دورو برا پیداش شه.
من باور نمی کنم که نفهمیده باشه که چقدر بعضی از اطرافیانش رو ناراحت کرده. همیشه هوش وافر و سرعت انتقال بالاش زبونزد همه بود. فکر کنم استراتژی بی خیالی طی کن رو سرمشق خودش قرار داده باشه.
می دونم که همه ما دل بعضی از آدم ها رو می شکنیم. مثلا من بارها با خودخواهی خودم دل مامان و بابا رو شکستم.اما به قول معروف چند وقت یکبار یک حال هم بهشون دادم که چند وقتی یادشون نیاد که چقدر بچه ها خودخواهن. نمی دونم من هم اگر توی اون کشور زندگی کنم یا یک سال از عزیزانم دور باشم همین طوری می شم؟! لابد می شم دیگه.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:51  توسط انوشه
|
