غم
کینه
و ناراحتی
چنان در دلم سنگینی می کنه که بار فیزیکی اون رو هم می تونم احساس کنم. الان می فهمم که شعرا چی می نوشتن.
از پیشرفت ابزار معجزه خبری نداریم. شاید هم مامان دارد و به ما نمی گوید. شاید هم پیشرفتی در کار نیست و نمی گویند تا ناراحت نشویم.
تو فالی که عمه ام برام گرفته بود تااینجاش پیش بینی شده بود. هرچی فکر می کنم ته فال یادم نمی یاد. فکر کنم بد نباشه به این ابزار دست بندازم. بالاخره این هم یک روش زندگی است دیگه. حالا حتی اگر چرت هم باشه یکسری اینطوری زندگی می کنن.
پی نوشتی که بعدا اضافه شده: اگر کسی اینجا رو می خونه خیلی خودش رو ناراحت نکنه. اون جور که آزاده ناراحت شد. وقتی خیلی عصبانیم کجا بیام غر بزنم آخه.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 17:33  توسط انوشه
|
